داستان

نازنین : داستان

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
نور خورشید از پنجره به درون کلبه می تابید و با شدّت به چشمان پیرمرد ضربه می زد.پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و دستش را جلوی صورتش گرفت تا مانند سپری از ضربات پر قوّت خورشید جلوگیری کند.
از روی تخت بلند شد و به سمت میز خود در کنج خانه رفت.دستانش را در سطل آب روی میزش فرو برد و صورتش را شست.
به سمت خروجی رفت و در کلبه را باز کرد.هوای تازه صبح را استشمام کرد و صدای آواز پرندگان بر روی درختان،حس خوشایندی که در او به وجود آمده بود را تشدید کرد.
رو به بُز خود کرد و با لبخندی بر لب گفت:((صبح بخیر نازنین،روز قشنگیه.))
نازنین،بُز پیرمرد،مانند برف سفید و دو شاخ کوچک بر سر داشت،حصاری چوبی که تقریباً دو برابر او بود دورش را احاطه کرده بود.
درب حصار را باز کرد تا مانند روزهای گذشته شیر نازنین را بدوشد که او به سرعت به پیرمرد تنه زده و فرار کرد.
پیرمرد که مات و مبهوت بر روی زمین افتاده بود نام نازنین را فریاد کشید تا برگردد.
به سرعت بلند شد و به کلبه خود رفت،زنگوله محبوب نازنین را از روی قفسه برداشت و در این حین دستش به کتابی خورد و کتاب بر روی زمین افتاد،کتاب را ول کرد و به سرعت به دنبال نازنین رفت.
رد پای نازنین به جنگل ختم می شد و جای پای او در گل باعث می شد تا پیدا کردنش کار سختی نباشد.
همانطور که نام نازنین را فریاد می کشید زنگوله را تکان می داد تا او را به سوی خود فرا خواند.
از میان درختان عبور می کرد و بر روی گیاهان تازه روییده شده از دل زمین می دوید تا خود را به نازنین برساند.
سر آخر نازنین را کنار درختی پیدا کرد،بر روی زمین نشست و در حالی که عرق از او جاری می شد و به نفس نفس افتاده بود به او گفت:((چرا فرار کردی نازنین؟!؟اوّل صبحی خوب نیست انقدر این پیرمرد رو اذیت کنی،نفسم گرفت.))
پیرمرد بلند شد و چند نفس عمیق کشید.
نازنین که گویا چیزی او را به خود فرا میخواند دوباره شروع به دویدن کرد.
پیرمرد پشت سر او مشغول دویدن شد و نام او را فریاد میکشید تا حیوان را متوقّف کند.
نازنین بالاخره ایستاد و پیرمرد هم توقّف کرد.
نازنین بالاخره به مقصدش رسیده و مشغول خوردن توت فرنگی های وحشی شد.
پیرمرد بالای سر نازنین آمد‌،لبخندی زد و مشغول تماشای او شد.
ناگهان صدای نعره ای لرزه بر بدن مرد انداخت.
مرد سرش را چرخاند،خرس سیاه عظیم الجثّه ای در حال دویدن به سمت آنها بود.
مرد که انگار بعد دیدن خرس خشکش زده بود،رو به نازنین کرد و گفت:((بدو نازنین،بدو!))
نازنین هم به سرعت شروع به دویدن کرد و از آنجا گریخت.
پیرمرد بخت برگشته هم تا خواست پا به فرار بگذارد طعمه خرس شد و خرس او را تکّه و پاره کرد.
پایان
نویسنده:امیررضا برومند
با الهام از یکی از مراحل بازی ویچر ۳(The Witcher 3: Wild Hunt)به نام شاهدختی در گرفتاری(A Princess in Distress)


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.