اَبَر گاو : جنگ(قسمت هفتم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
گوسفند ها مشغول رقص بودند و شعار شصت خوب،یک بد را با لحنی آهنگین می‌خواندند.
بِن بد گنده بر روی تختی نشسته بود و مشغول آفتاب گرفتن بود،عینک آفتابی سیاهی بر چشم داشت و کتاب"چگونه از تک تک ثانیه‌ها بهره ببریم"را می‌خواند.
دو نوچه از چپ و راست مشغول باد زدن او با پوستر هایش بودند.
ناگهان بِن بد گنده صدایی شنید و سرش را به سمت جاده چرخاند،عینک خود را درآورد و با تعجب نگاه کرد.
اَبَر گاو،سوار بر موتورش با کیفی بر پشت و ماسکی بر صورت،در حال هجوم آوردن به بِن بد گنده بود.
بِن بد گنده از ترس از جایش بلند شد و از روی تخت پرید،اَبَر گاو هم با سرعت هرچه بیشتر راند و با در طویله برخورد کرد،در طویله شکست و بِن بد گنده و نوچه هایش فکر کردند کار اَبَر گاو تمام است،که ناگهان حیوانات طویله به رهبری اَبَر گاو با ماسکی بر صورت و بمبی در دستان خود به سمت آن‌ها هجوم آوردند.
بِن بد گنده و نوچه‌هایش ماسک‌های خود را بر صورت گذاشتد و حیوانات مزرعه هم بمب های بی‌.ام.جی را به سمت آن‌ها پرتاب کردند.
اَبَر گاو با بِن بد گنده سرشاخ شد.
بِن بد گنده که از تعجب شاخ‌هایش درازتر شده بودند،در حالی که با اَبَر گاو شاخ به شاخ شده بود پرسید:((چطوری از تو چاه بیرون اومدی؟))
_به سختی!
اَبَر گاو با ضربه آبدوچاگی ماسک بِن بد گنده را شکاند و بمبی در گلوی او فرو کرد،سپس در حالی که ضامن آن را کشید گفت:((یکم از داروی خودت بِچِش.))
بِن بد گنده بعد چند ثانیه بی‌هوش بر روی زمین افتاد و نوچه‌هایش تسلیم شدند.
اَبَر گاو و حیوانات،بِن بد گنده و نوچه‌هایش را با طناب بستند و درون طویله انداختند،سپس آقای بونز را آزاد کردند و آقای بونز به پلیس زنگ زد تا بیاید و بِن بد گنده و نوچه‌هایش را دستگیر کند.
نزدیک‌های غروب بود که پلیس‌ها آمدند و بِن بد گنده و نوچه‌هایش را به زندان بردند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.
ادامه دارد...





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.