گرتی : دو

نویسنده: M_A_Yazdi

یه هفته گذشته و هنو دو متر چاله خونه‌م شده. از بس شیرینی کوف کردم، مرض قند دارم می‌گیرم. با پول گدایی از عزادارا تونستم تنا یه بسته گرت و یه پاکت سیگار بهمن بخرم. از بس نسخ بودم، هی پای درختای لب بزرگرا چرت می‌زدم. حالام بالای قبرم دراز شدم. می‌خوام زیر این آسمون پرستاره که یه ستاره‌شم مال من نیس، یه نخ سیگار بکشم. سیگارو گوشۀ لبم می‌ذارم. دست‌مو تو جیبم می‌کنم تا قوطی‌کربیتو دربیارم. بعد چوب‌کربیتو از قوطی درمی‌آرم. کله‌شو به بغل قوطی می‌کشم تا آتیش بگیره. بعد کله‌شو به کلۀ سیگار می‌زنم تا کلۀ اونم آتیش بگیره. هی! این قوطی‌کربیت باز منو یاد چاردیواری می‌ندازه. روزی نیس که به چاردیواری فک نکنم. اونجا با این قوطی‌کربیتا شادُزوَزیر بازی می‌کردیم. بالای پشت و روی قوطیو "دزد" می‌نوشتیم، بالای یکی از بغلای قوطیو "وزیر"، بالای بغل اون یکیو "شاه". 
یاد خاطره‌ای خوش از اون بازیا افتاده‌م: مث همیشه من با فری و جواتی پای دیفال پهن بودیم؛ می‌خواستیم بازی کنیم. ممدم اومده بود؛ می‌خواس بازی کنه. ممد تازه‌وارد بود. هر کسیو به چاردیواری را نمی‌دادیم ولی چون هوشی سفارش کرده بود بچۀ خوبیه، اونم را داده بودیم. ((ده، بی، سی، چل، پنجا، شص، هفتاد، هشتاد، نود، صد، دیویس، سیصد، چارصد، پونصد، شونصد، هفتصد، هشتصد، نهصد، هزار.)) فری شمرد و "هزار" به ممد رسید. ممد کربیتو انداخ؛ "وزیر" اومد. نوبت به دست راستش که من بودم رسید. "دزد" آوردم. برا فری‌م "دزد" اومد. جواتی "شاه" آورد. حالا که شا پیدا شده بود، باید وزیرو پیدا می‌کردیم: برا ممد "دزد" اومد. بعد "شاه" آوردم ولی چه فایده؟ شا پیدا شده بود. فری "دزد" آورد و گف: ((اه! بخشکی شانس!)). ممد انداخ؛ "وزیر" پیدا شد. حالا دیگه کار میون من و فری بالا گرفته بود تا دز پیدا بشه. انداختم؛ "وزیر" اومد. تو دلم گفتم: ((آخیش!)) فری‌ "شاه" آورد. برزخی به فری زل زدم. اونم پوزخندی زد. فک می‌کردم شانس اینو نئره "دزد" نیاره. انداختم؛ هم "دزد" پیدا شد، هم "جلاد".
یهو دیدم جلتی جواتی پیت‌حلبی رو زیر خودش گذاش تا بتمرگه. بعد گف: ((وزیر من کیه!؟)) ممد اومد دست راستش نشست و بلند گف: ((منم!)) جوری که سه چار‌تا دیگه از مفنگیا که اون سر چاردیواری داشتن بیخ‌دیواری بازی می‌کردن، برگشتن ما رو نیگا کردن. بعد شا گف: ((جلاد دزدو جلو بیاره.)) یهو دیدم فری یه قپونی پشت گردنم زد؛ منو عد جلوی جواتی انداخ. به آدم زور می‌اومد یه جغله بچه شا شه ولی رسم بازی بود؛ پس هیچی نگفتم. وزیر گف: ((باش چی کا کنیم؟)) شا با ژستی که گرفته بود، گف: ((باید بره از شمسی‌ننه لب بگیره!)) یهو خودش و فری هرهر زیر خنده زدن. ممد فقد لبخندی زد. چون تازه‌وارد بود، شمسی‌ننه رو نمی‌شناخ. گفتم: ((ازین دلقک‌بازیا نداشتیما!)) شا به جلاد دستور داد: ((یکی تو سرش بزن.)) بامب! فری‌م نامردی نکرد؛ یکی تو سرم زد. 
چار نفری را افتادیم در خونۀ شمسی‌ننه بریم. جلاد زیر بغلمو گرفته بود تا یه وخ جیم نزنم. شمسی‌ننه چن کوچه اون ورتر، نزدیک خیابون، زندگی می‌کرد. چاردیواری‌مون ته محله بود که اون ورش برهوت می‌شد. همیشه وختی ما از در خون‌شون رد می‌شدیم، ما رو فوش می‌داد که جوونای مردمو از را به در می‌کنیم. چون گهگاهی پیش می‌اومد برا اینکه پول سور و سات‌مونو جور کنیم، گرتی که از ساقیا می‌خریدیم، ناخالصی‌شو بیشتر می‌کردیم تا به این بچه‌مچه‌های محل بفروشیم. دیگه رسیده بودیم. شمسی‌ننه دم خونه‌ش همرا با چن‌تا پیرزن دیگه لب جوب نشسته بود. داش سبزی پاک می‌کرد. همش خدا خدا می‌کردم این بار از اون عصرا باشه که بیرون نیاد تا جور دیگه شکنجه شم. تا چشش به ما افتاد، از جاش دررف. عصاشو تو هوا تکون تکون می‌داد و فریاد می‌کشید: ((خدا همه‌تونو خفه کنه، گم شین از اینجا برین تا آژانا رو خبر نکردم.)) ممد با فری و جواتی داشتن زیر لب می‌خندیدن. همین جو که نزدیکش داشتم می‌شدم، دری‌وری سر هم می‌کردم: ((شمسی‌ننه، به گیس سفیدت قسم، اومدم تشکر کنم. از وختی نفرین کردی هرچی می‌کشین، زهرمارتون شه؛ هر وخ می‌خوام گرت بزنم، نمی‌تونم. از بس زن پاک و مسلمونی هستین، نفرین‌تون کارساز افتاده. می‌خوام برم کمپ بخوابم. بذارین دست‌تونو ببوسم.)) شمسی‌ننه خر شده بود. چیزی نمی‌گف ولی یه جورایی نیگا می‌کرد. همین که داشتم خم می‌شدم اون دستی که رو سر عصاش بودو ماچ کنم، یهو دستمو پشت سرش انداختم و لبای ترک‌ترک‌شو بوسیدم. فری و جواتی با ممد تا اینو دیدن، زودی دررفتن. پشت سرشون قاه‌قاه خنده‌شون تو کوچه پیچیده بود. تا ته کوچه نرسیده بودن، نفهمیدن نتونسته‌م همراشون دربرم. پام به جوب گیر کرده بود و افتاده بودم. این پیرزنام داشتن منو با عصا تا اونجا که می‌خوردم می‌زدن. بی‌شرفا کبودم کردن. یکهو دیدم دارن پامو می‌کشن و از زیر دست‌شون، منو درمی‌آرن. دیدم جواتی و فری بودن. هر لنگم دست یکی‌شون بود و ممد داش جلوی پیرزنا رو می‌گرف. چن‌تام به اون بدبخ زدن. فری و جواتی هر کدوم‌شون زیر یه بغلمو گرفتن و منو را بردن. کمی که گذش، گفتم خودم می‌تونم را برم. دیگه گیج و منگ نبودم. 
همین که برگشتیم، در زنگ‌زدۀ چاردیواریو باز کردیم. وختی تو رفتیم، دیگرون داشتن بر و بر منو که سیاه و کبود شده بودم، نیگا می‌کردن. پرسیدن چی شده!؟ جواتی گف: ((قصه‌ش درازه.)) ولی زمانی که جواتی دید بازم اونا پیگیرن، مث همیشه با شوخی سر و ته داستانو به هم آورد: ((هیچی با! من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت. آره و اینا خئلی بودیم. کریم‌آقامونم بود.)) بعد جواتی یه نیگا به فری انداخ. فری‌م پرسید: ((کریم!؟ کدوم کریم؟)) جواتی ادامه داد: ((کریم آب‌منگل. می‌شناسیش. آره! از ما نه، از اونا آره که بریم دواخوری. تو نمیری، به موت قسم، اصن ما تو نخش نبودیم. آره! نه! گاز! دنده! دم هتل کوهپایۀ دربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راس، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد. رو تخ نشسته بودیم؛ داشتیم می‌خوردیم. اولی‌ رو رفتیم بالا. به سلامتی رفقا، لول لول شدیم. دومی رو رفتیم بالا. به سلامتی جم، پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو اومدیم بریم بالا، آشیخ‌علی‌نامرد ساقی شد. گف برین بالا. مام رفتیم بالا. گف به سلامتی میتی. تو نمیری، به موت قسم، خیلی تو لب شدم. این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی، ضامن‌دار اومد بیرون. رفتم و اومدم، دیدم زیر ضامن خوابیده‌س. پریدم تو اتول؛ اومدم دم کوچه مهران، بغل این نرقه‌فروشیه. اومدم پایین. یه سر و کل میزونه، این جوریه، زد بهم؛ افتادم تو جوب. گفتم هه‌ته‌ته! گف عفت. یکی گذاش تو گوشم. گفتم نامردا! دومی‌شم زد؛ از اولی‌ش قایم‌تر زد. دس کردم جیبم که برم و بیام، چشامو وا کردم دیدم مریض‌خونه‌م. حالا به همه گفتیم زدیم. شمام بگین زده. آره! خوبیت نئره! واردی که!؟)) وختی جواتی با کمک فری دیالوگو گف، همه زیر خنده زدن تا اونجایی که فراموش کردن چیو داشتن می‌پرسیدن. جواتی‌م نیگام کرد و لبخندی زد. منم داشتم می‌خندیدم. از همه خورده بودم بجز پیرزن!
حالام که به یاد این خاطره افتاده‌م، زیر خنده زده‌م. بهتره برم بخوابم. چن‌تا کارتون ازین گوشه‌کنارم گیر آوردم تو قبرم می‌ذارم که نچام. اولین شبی که اینجا خسبیدم، فرداش که بیدار شدم، ناخوش بودم. ((صدای خنده شنیدم. میگم نکنه کسی اینجاس؟)) این صدای کی بود؟ ((زود بگرد ببین اینجا کسیه یا نه.)) بذا از گوشۀ قبر ببینم چه خبره. به صداشون می‌خوره نزدیک باشن. اینا چه غلطی دارن می‌کنن!؟ ((آها! حرومزاده! پیدات کردم.)) دارم جون می‌کنم از دست این مرتیکه دربرم. چه گنده‌بکم هس! ((چی کارم داری!؟ ولم کن! منو کجا داری می‌بری!؟)) بی‌پدر تو سرم می‌زنه. ((خفه شو مفنگی!)) بازم دارم تقلا می‌کنم. ((من که کاری به کارتون ندارم. شتر دیدم، ندیدم! تو رو جون مادرت ولم کن!)) همین جوری منو داره می‌کشه. ((لال شو تا نزدم دهن‌تو سرویس نکردم.)) منو جلوی رفیقش انداخته. ((میگم این مفنگی بی‌کس‌وکارم می‌تونیم با مرده‌ها برا کالبدشکافی بفروشیم. تازه چون زنده‌س، براش پول بیشتری می‌سرفن!)) بیچاره شدم. ((گل گفتی! این طنافو بگیر، این بی‌همه‌چیزو به اون درخته ببن تا وختی مرده‌ها رو از خاک بیرون آوردیم، همراشون اینم ببریم.))
سرم درد می‌کنه. بی‌شرف تو سرم زد. تازه به هوش اومدم. عه! نیگا این نامردا منو چه جوری دور درخ طناف‌پیچ کردن! خودشون اون ورتر، مرده‌ها رو سوار وانت دارن می‌کنن. می‌دونم چن ساله که مرده‌ام. درس منو داشتن لای مرده‌ها می‌بردن ولی حالا باید فلنگو می‌بستم. اگه ضامن‌دار میتی کار نمی‌کرد، ضامن‌دار من کار می‌کنه. دور مچ پام، زیر جورابم، جاسازش کردم. تا این بی‌شرفا سرگرم کارشونن، منم به کارم می‌رسم: پای راست‌مو بالا می‌آرم. چاقو رو به دست ‌راستم که زیر طنافه، می‌رسونم. به سختی چاقو رو با انگشتام درمی‌آرم. حالا آروم‌آروم بندی از طنافو دارم می‌برم. آهان! پاره شد. هرچی دورم پیچیده بودنو با تقلا درمی‌آرم. ((عه‌عه! نیگا داره درمی‌ره!)) ای بخشکی شانش! فهمیدن. دوپا داشتم؛ دوپا دیگه‌م قرض گرفتم؛ عین سگ دارم می‌دوم.





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.