گذر در زمان : قسمت اول:تابلو های سرخ 

نویسنده: Maedeee

راوی :الناز
 –ایشون خانوم رحمانی هستن ، الناز رحمانی ، صاحب این گالری ، افتخار خانواده ی ما 
–خوشبختم خانوم رحمانی 
–همچنین 
–واقعا چقدر خلاقیت به خرج دادین با کشیدن این نقاشی ها منو متحیر کردید 
–لطف دارید 
–چرا همشون بیشتر رنگاشون قرمزه –دیگه هرچی یک سبکی داره 
–خیلی مرموزن ، بعضیاشونم ترسناک به نظر میاد خودبه‌خود ادمو جذب خودش میکنه 
–بله درست میفرمایید
چه وضعیتی شده ، منو معرفی میکنه اونو معرفی نمیکنه از کجا بدونم دارم با کدوم خری حرف میزنم اینم از کارای مادر بزرگاست 
–خانوم رحمانی من ده تا از تابلو های شمارو خریدارم 
–اما از اول گفتم اینا برای فروش نیستن 
مادر بزرگ–نگه میداری کجا میذاریشون بفروش راحت شی 
–مادر بزرگ من خدمت همه عرض کردم فروشی نیستن 
یک مرد جوان و شیک پوش اومد جلو 
–من پنج تا پسند کردم و میخوامشون 
–ولی جناب 
–پنج ملیارد میدم بتون 
مادرم و چند نفری که اطرافمون بودن تعجب کردن 
خواهرم انگشتشو فرو کرد تو پهلوم و آروم به شکلی که کسی جز ما دو نفر نشنون گفت :قبول کن با پولا برو عشقو حال بعدم باش رفیق شو ازدواج کن مایه داره ها 
با پاشه کفش پاشنه بلندم پاشو لگد کردم 
–من حتی بخوام بفروشم این قیمت زیادیه 
–بله درست میفرمایید ولی من الکی قیمت زیاد بتون پیشنهاد نکردم من تابلو هارو بدون امضا شما میخوام 
یعنی پایین تابلو امضا شما نباشه 

با یک نفس عمیق عصبانیتمو کنترل کردم 
–عرض کردم فروشی نیست 
رفتن سمت دیگه کنار پدرم 
–جانم عزیزم 
–بهتره دیگه بریم ، من بیشتر کشش ندارم 
–اما میدونی که عمه خانوم دعوت کرده مارو بعد اینجا 
–باشه لطفا برو به اونا بگو تابلو هارو جمع کنن 
داشتم راه میرفتم سمت دیگه که انگار شهاب سنگ اومد طرفم و خودمو تو بغل یک زنه دیدم این کیه دیگه 
مادرم با قدمای سریع اومد سمت ما 
–عزیزم این عمته 
–عمه ؟ منکه یک عمه بیشتر نداشتم 
–خواهر ناتنی پدرت ، اونی که خارج بود 
– اهان 
یک زنی که قدش نسبتا کوتاه بود و تا جایی که تونسته بود طلا و جواهر به خودش آویزون کرده بود 
–خوشبختم 
–راحت باش بم بگو عمه جانم ، اینم پسرم پارسا هست
–سلام الناز خانوم 
–سلام خوش اومدی رسیدن بخیر 
–مرسی 
مشخص بود اون پسره هم مثل من بی حوصله هست وتمایل نداره حرف بزنه 
–ببخشید من کار دارم 

رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه ی عمه خانوم  
گوشیم به صدا دراومد  
مادرم بود 
–جانم مامان 
–زشت شد یهویی رفتی 
–به منچه اصلا شما چرا فامیلو دعوت کردید به اونجا ، میدونی که حوصله ی هرکیو داشته باشم حوصله ی فامیلو ندارم ، تازه یک عمه شدن دوتا سلام بر دلت مامان ، بعدشم دارم رانندگی میکنم ممنوعه تلفن حرف زدن 
–زشته اینجوری نگو الناز ، مادر بزرگت اصرار کرد فامیلو دعوت کنیم ، برو خونه عمه خانوم ماهم اینجارو جمعو جور کردیم میایم 
–منتظرتونم 
حواسمو جمع رانندگیم کردم 
من دوتا مادر بزرگ دارم یکی مادری و یکی پدری 
مادر بزرگ مادری که یک زن کامل و عاقله و دوستش دارم مادر جان صداش میزنیم و مادر بزرگ پدریمم امان از دستش خدا منو گیر اون نندازه فقط 
وقتی رسیدم افراد تو گالری رسیده بودن و داشتن احوال پرسی میکردن 
بعد کلی احوال پرسی بلاخره به خانواده گرام رسیدم 
مامان–تو زودتر حرکت کردی ولی حالا که احوال پرسی ترموم شده تازه رسیدی 
–خب باید با سرعت مجاز حرکت میکردم وگرنه قانون شکنی بود منکه 
–بسه بسه خواهر جون لطفا ادامه نده باش به موقع رسیدی اوکی 
– دختر برو پیش عمت ازت دلخور شده 
–عمه یا عمه خانوم 
-همونی که یک پسرم داشت 
–اجباریه 
بابا–خیلی باش رابطه خوبی نداشتم قبلا ، کلا منو عموت اینجوری بودیم خیلی کینه ای هست اگه نری شاید پشت سرت چرتو پرت بگه پس بهتره بری 
–اگه از ترس اینکه پشت سرم حرف نزنن برم تا صد سال سیاه نمیرم ازش معذرت خواهی کنم 
–برو دخترم عمه خانومم دلخور میشه نری پیش عمه خانومه برو به اونم سلام بده 
با بی رضایتی رفتم سمتشون 
اوه اینو بنگر 
همون پسره که میشه پسر عمم پارسا لباسای رسمیشو در آورده و یک پیراهن استین کوتاه که روش عکس اسکلت داره پوشیده روی بازوشم عکس اژدها خالکوبی شده دورشم ارازل فامیل جمع شدن 
پسره ی جلف مزخرف 
رفتم پیش مادرش که در فاصله ی کمی کنارش بود 
–سلام عمه جان 
–بهه الناز خانوم بلاخره کلمه عمه از دهنت خارج شد بمون لطف کردید
عمه خانوم–تا باشه از این لطفا چرا اینقدر دیر رسیدی 
–اهان چون همکارم زنگ زد یک کار اجباری پیش اومد با سرعت رفتم کارو انجام دادم اومدم به همین دلیل هم یکهویی رفتم عمه جان 
–خانوم خوشگل ما شغلش چیه 
مامانش با حرص زد روبازوی پسرش 
–شوخی میکنه پسرم ، خب عزیزم شغل اصلیت چیه 
–عجبا پس شازده پسرتون دو رو دارن یکی اینه یکی اون رسمیه تا کدوم اصلیه ؟
–این شازده پسرم خیلی شوخه به دل نگیر 
–به حساب جاهلیتش دلخور نمیشم 
–نه توروخدا دلخور شو ببینم چیکار میکنی بعدشم تو الان بم گفتی جاهل 
–آره دقیقا به تو گفتم 
عمه خانوم –بس کنید ، الناز ایشون ازت یک سوال پرسید جوابی نشنیدم 

‌–خب زیادن تا کدومو بگم ولی مثل اینکه شازده پسرتون بیکارن 
–بیکار خودتی من صاحب یک شرکتم 
زدم زیر خنده فقط برای در آوردن حرصش
–نکنه تو شرکت بابا جونت کار میکنی 
با حرص زیاد گفت : به نام منه 
– مهم اینه  بابات زحمتاشو میکشه برای دل خوشی زده به نامت 
–پس اینجوریاست بچرخ تا بچرخیم 

عمه خانوم –وا شما چطونه اینقدر ادبتون کمه جلو ما بحث میکنید 

–شرمنده عمه جان البته بازم همینجا مکالممون تموم میشد چون ایشون کم آوردن 

یک نفس داغ کشیدو رفت 
عمه–خب دخترم شغلت چیه 
– شغلم خب معلمم 
–معلم ؟!
عمه خانوم –ایشون شوخی میکنن
و بم یک چشم غره رفت 
–الناز خانوم هم نقاشن هم نویسنده چندتا کتاب چاپ کرده ذهن مدیریتی عالی هم داره یک شرکتم تاسیس کرده بایک شریک ولی نمیدونم چی شد که شرکتم مفتی مفتی داد به شریکش 
–آفرین الناز خانوم ماجرای شرکت چیه 
– اولا الان تنها شغلم معلمی هست و تو یک آموزشگاه طراحی تدریس میکنم دوما لطفا تو زندگیه دیگران فضولی نکنید سوما اون شرکت مال من نبوده منم تاسیس نکردمش اشتباه به اطلاعتون رسوندن 
و رفتم کنار مادرم نشستم 
–خدا مرگم نده چی بشون گفتی که اینقدر عصبانی هستن 
–همین الان مامان باید برم خونه تحمل فامیلارو ندارم 
–حق نداری بری میدونی که عمه خانوم فقط به خاطر تو این مهمونی رو گرفته 
–آره به جون خودش 
–صبر کن الان شام میارن بعد برو الان بری زشته 
–باشه پس هرکی پرسید کجاست بگو سرش درد میکرد رفت استراحت کنه 
–الان شامو میارن بشین همینجا 
تا شام خودمو با حرف زدن با خواهرم سرگرم کردم 
رفتیم تو حیاط  سر میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن 
من از خانواده پدریم چندشم میشه تنها عضوی که تو اون خانواده خوشم میاد عمومه که انگاری پدر دوممه خدایی هیچ کمی نزاشته واسم زنش فوت کرده و یک پسر داره که تقریبا سه سال از من بزرگ تره هم بازی بچگیام که البته انگاری خواهر برادریم چون باهم بزرگ شدیم 
–مامان من میرم دیگه از طرف من به عمه بگی کار اجباری داشتم نتونستم خدافظی کنم 

– از دیر وقته یک عروسی ندیدیم 

صدام مادر بزرگم بود
–با اینکه اینقدر جوون تو فامیله 
شما میخواید همینجوری ترشیده بمونید 

نه باز نه 
یکی از دخترا گفت –مادر بزرگ منکه به خاطر حرف شما ازدواج کردم 

–تو یکی حرف نزن ازت بدجور دلخورم ، صد بار گفتم ازدواج باید فامیلی باشه رفتی با یک غریبه زندگی میکنی 

دهنمو باز کردم که چیزی بگم مامانم یکی زد رو پام 
–عصبانی که هستن ازت چیزی نگو تورو خدا 

مادربزرگ–یک غریبه ، بچتم خون یک غریبه میره تو رگاش بعد اخلاقای گندش میره رو اون 

طفلی سارا ، این زنه هربار عصبانی هست رو سر اون غر غر میکنه 

–اتفاقا خوب کاری کرده منم بودم همون کارو میکردم ولی با یک تفاوت نمیذاشتم زمانشم شما بگی 

– دستت درد نکنه دخترتو جمع کن نگاه
– دیگه نبینم به سارا گیر بدی اونم جلو شوهرش خجالت داره 

مامانم گفت –عزیزم مادربزرگته 
–خب که چی چون مادر بزرگمه باید بزاریم هرکیو این میگه ازدواج کنیم 

مثل اینکه بحثمون به گوش آقایون خورده
عمو–عزیزم راستی فراموش نکردی قرارتو با اون آقاهه به من خیلی تاکید کرد باید ببینه تورو 

میخواد منو فراری بده عموی خودمه ایول 

مادر بزرگ– فکر نکنم از حرف من اجباری تر باشه الناز خانوم من میخواستم جلوی فامیل اعلام کنم 

–فامیل ؟ 

باز پارسا ی نخود 

–شما به سارا میگی با غریبه ازدواج کرده خون بچش خون غریبست،  میگی نمیتونی شوهرشو به بپذیری چون خون غریبه داره الناز پس چی؟ 

مادر بزرگ–منظورت چیه 

–خون اون غریبه نیست مگه ؟ ، گفتی جلوی فامیل اونکه از فامیل نیست از شوهر سارام غریبه تره 

یک نیش خندم زدو گفت –تازه یک خیابونی بده قبلا 

اره اره یس یک بهونه داد دستم که این جارو ترک کنم آدم احمق تو فامیل گاهی اوقات بدردبخوره ها

الکی بغض کردمو گفتم –راست میگه 
من غریبم پس میرم تا راحت باشین 

و پا شدم رفتم 
سوار ماشینم شدم و راه افتادم 
پسره ی احمق به حسابش حالمو گرفته ولی بم لطف کرد چقدر جلفه اخه 
دستمال مرطوب برداشتم آرایشم پاک کردم 
لنزای داخل چشمم برداشتم 
چشمام خاکستری هست ولی لنز مشکی میزنم اخه تو فامیل همه چشمای مشکی یا قهوه ای دارن خب راستش ماجرا اینه که من بچه واقعی پدر مادرم نیستم اونا در بچگی منو به فرزندی قبول کردن 
برام این مسئله اصلا مهم نیست مهم اینه که پدر مادرم منو فرزند خودشون میدونن و از جایی که یادمه پیش اونا بودم نمیدونم چرا همه توقع دارن ناراحت شم 

گوشیم زنگ خورد جواب ندادم الهه خواهرم بود  پشت فرمون گوشی ممنوعه فقط جواب مادرمو میدم اخه تاکه جواب ندم نگران میشه 
رفتم خونه خودمون لباسامو عوض کردم 
آخيش امروز چه عالی بود بلاخره اون گالری مرموزمو به پا کردم و دهن دوتا از فامیلامو سرویس کردم 

انگاری بقیه هم رسیدن رفتم داخل اتاقم 

گوشیم زنگ خورد 
–جانم عمو 
–خوبی 
–عالی دیدین بلاخرهاون تابلو هایی که ازشون هی براتون میگفتم

–آره محشر بودن می‌فروختی که ازت پول بگیرم به ازای هرشب که میای خونمون میخوابی 
–اوه نه بابا قبلا که میگفتی خونه خودته دخترم 
 –تو پول داشته باشی دیگه خونه خدا نیست بگذریم مادربزرگت از دستت خیلی ناراحته
–به جهنم 
–زشته الناز مثلا مادر بزرگته 
–تا صد سال سیاه نباشه 
–این کاراتو میکنی آخر رو سر بابات خالی میشه 
–خب نمیتونم بزارم هی سارا رو اذیت کنه اونم به خاطر اینکه از من عصبانی هست بعدشم شوهر پیدا میکنه واس ما دیدی خودمون پیدا کرده بودیم 
–عجب اسمش چیه 
–عمو ولکن 
در اتاق باز شد عمو و پسرش اومدن تو 

–چرا نگفتی اومدین اینجا 
سامان –خواستیم سوپرایز شی 
–عجب 

سامان پسر عمومه 
سامان –فامیل دهن اون پسره رو سرویس کردن به خاطر حرفش 

–جدی حقشه 

عمو–تو نبودی مادربزرگت میخواست یک چیزی بگه 
–خوب چی
سامان–دیگه نگفت ، گفت درمورد تو هست و تو هم باید باشی  الان اینجان آماده شو بیا 

و رفتن بیرون 
یعنی چی میخواد بگه
رفتم بیرون 
فقط مادربزرگم و دوتا عمم و عموم با خانواده هاشون بودن 
مادر بزرگم –حرف این پسره رو جدی نگیر تو مال فامیل ما هستی خون مارو داری درسته بچه مامان بابات نیستی ولی مال فامیل مایی 
–التیام بخش بود
–و ادامه حرفم میخواستم بگم که یک عروسی در راه ، تو باید ازدواج کنی وگرنه پشت سرت حرف درمیارن 

یک نیش خندم زدم و به مسخره گفتم 

–حالا شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم کیه ؟ 
–پارسا 

منو پارسا باهم گفتیم : چییی

لطفا نظر بدید درمورد این داستان متشکرم 



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.