گذر در زمان : قسمت دوم:خاستگاری

نویسنده: Maedeee

– مثل اینکه امشب داروهاتون رو اشتباه خوردید 
–درسته نظر شما مهمه ولی پیشنهاد ما اینه و شما باید احترام بزارید همین امشب جواب میخوام دوساعت بت وقت میدم فکر کنی عصبی رفتم روی یک مبل نشستم 
داشتم فکر میکردم که چی جوابشو بدم با چه ناسزایی که پدر پارسا اومد کنارم نشست 
اینم اومد نمک رو زخمم بپاشه 

–دخترم میدونم الان داری به چی فکر میکنی 
–به چی 
–میدونم چرا مخالفی که با پسرم ازدواج کنی اون یک لات بیشتر نیست من خودم تا آدم نشه نمی‌ذارم ازدواج کنه پس نگران نباش 

چی 

–یعنی قبول دارید پسرتون همچی مثل آدم نیست 
– دلمو خون کرده خبر نداری ، از هر روشی استفاده کردم تا دل به کار بده حتی شرکتمم به نامش زدم ولی انگار نه انگار نمی‌ذارم دل یک نفر دیگرم خون کنه 
–دستتون درد نکنه فکر کنم فقط شمایی درکم میکنی که وقتی به ازدواج با اون فکر میکنم چه حسی پیدا میکنم 
–نگران نباش 
و پا شد رفت آخيش پس نیاز نیست یک ناسزا بگم البته اخرم نمیگفتم کی جرعت داره به اون مادر فولادزره چیزی بگه 
فکر اینکه باش ازدواج کردم آزارم میده من باید هم مرد خونه شم هم زن خونه کار کنم و آشپزی کنم بعد بش پول بدم بره خالکوبی کنه و آرایشگاه موهاشو رنگ کنه 
با اون موهای زردش شبیه مرغ شده 
صدام کردن و رفتم پیش جمع 
مادربزرگ :نظرت چیه 
–منفی به توان الف 
یقه ی پسره رو گرفتم  و بردمش اتاق خودم 

– اگه ببینم موافقت کردی ، نه اصلا جیگر داری قبول کن 

اونم که عصبی بود گفت– برو بابا من خودم عشق دارم 

یکی رو پیشونیم زدم –عالی شد یکی که دوست دختر داره ، داره ازم خاستگاری میکنه 
–منم مخالفم حتی شده روز عروسی قالت میذارم 

–خفه شو بابا ، خلاصه اگه اونجا یک لبخند بزنی کافیه تا بمیری

–فکر اینکه باتو ازدواج کردم عذابم میده
– خلاصه اگه اونجا 
سرم گیج رفت 
یعنی اینقدر عصبانی شدم و فشار عصبی بم وارد شده 
تعادلمم از دست دادم و روی تخت افتادم و همه چی تو تاریکی فرو رفت 

لطفا با نظراتتون به نویسنده انرژی بدید 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.