گذر در زمان : قسمت پنجم: منو بزن 

نویسنده: Maedeee

عمه–وای الناز جان پات چی شده؟ 
عمو نگران اومد جلو –چی شده 
بابام گفت–از شیشه های روز زمین توی پاش رفت 
–آره الان پام خوبه خوبه 
سامان اومد کنار گوشم گفت –کار سامانه ؟آره لطفا اگه کاری کرده بگو 

–نه بابا چرا میخوای هر لحظه خفش کنی 
–خیلی بیشعوره ، به نظر من ازدواج باش کار غلطی بود 

–خدارو شکر یکی پیدا شد منو درک کرد 
بردمش یک گوشه 
– نگاه داداش من نمیدونم چطوری راضی شدم باش ازدواج کنم ولی الان مثل خر پشیمونم 
اخم کردو گفت–از گریه هایی که شبا مخفی میکردی مشخصه ، من میدونم تورو مجبور کردن به این کار والان کم آوردی ، چرا قبلا هرچی می‌پرسیدم جوابمو نمیدادی ، الان بگو باچی تورو تهدید کردن 
–تهدید نکردن بگذر الان ماجرا اینه که باید طلاق بگیریم 
– تو هربار منو می‌دیدی میزدی زیر گریه ، یکبار یک طرف صورتت قرمز بود مشخص بود یکی زده تورو هرچی پرسیدم چرا جوابمو ندادی ، میدونم کم آوردی من پشتتم بگو ماجرا چیه 
–واقعا من اینجوری بودم ؟ حالا ولش کن ماجرا اینه که من بش گفتم اجازه داره منو بزنه و بد دهنی کنه 
–غلط کرده 
–مثل یک نمایش فقط که آخر بقیه ببینن و بزارن ما طلاق بگیریم 

–میتونی به جای این نمایش واقعیت رو بگی و تمام بعدش تو چطور پارسا رو راضی کردی این کارو کنه 
–اونم دلش میخواد بره ما باهم کنار نمی‌آیم من یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده دیروز تازه خاستگاری بود و تو خواب شیش ماه گذشت  ولی هرچی شده باید ماجرا تموم شه کمکم کن 
–من پشتتم ابجی 
–مرسی ، الان که هیچ کس حرفمو باور نکرد تو مثل همیشه کمکم کردی مدیونتم باشه واس عروسیت جبران کنم 
–اگه میخوای جبران کنی بگو واقعیت چیه 
–نمیدونم اگه تو چیزی فهمیدی به منم بگی 
و رفتم آماده شدم واسه مهمونی امشب 
رسیدیم خونه خاله 
.با کمک سامان از ماشین پیاده شدم 
و لنگ لنگون راه رفتم 
بیشتریا فامیل مادریم بودن 
هی میومدن تبریک میگفتن ، دیگه داشت حالم به هم می‌خورد،  من دارم به طلاق فکر میکنم اینا دارن تبریک میگن 
شوهر خالم گفت –چرا داماد اینقدر دور نشسته نکنه هنوز خجالت میکشه 
–اینو خجالت! نگو تورو خدا 
–پس کنار هم بشینید دیگه 
سامان اومد کنارم نشست و گفت –من میشینم تا کمکش کنم اگه خواست جایی بره اون پسره مسئولیت حالیش نمیشه 
مادربزرگ–ولی باید کنار هم بشینن خوبیت نداره جلو بقیه 
–باش قهرم 
 –چی مگه بچه بازیه 
– بر سر یک ماجرا باش قهر کردم 
–چه ماجرایی 
اگه تو وضعت دیگه ای بودم میگفتم به تو چه 
به پارسا نگاه کردم و یک چشمک زدم 
پارسا –زن حق نداره با شوهرش قهر کنه اونم فقط به خاطر اینکه کتک خورده به خاطر کار اشتباهش 

چشمای همه از تعجب گرد شد 

سامان به عمو چشمک زد و عمو به بابا و بابا مامانو مطلع کرد 

عجب هماهنگ دمشون گرم

پویا ناباورانه گفت –دیوونه شدی پارسا ، توکه موقع وارد شدن می‌ایستی میگی خانوما مقدم ترن این کارت چه معنی میده دلیلش چی بوده کتک زدیش؟
–خب داداش زنی که به حرف شوهرش نکنه حقشه دلیل خب ... خب  ....دلیل 
سامان –این دختر بزرگتر داره حق نداری دست روش بلند کنی اونم به این خاطر که نقاشی میکنه 
پارسا–آره اره من میگم حق نداره نقاشی کنه نمیخوام زنم این کارو کنه به حرف شوهرش که صاحبشه گوش نمیده 
باباش گفت –پارسا ما همچین چیزی بت یاد دادیم ؟
پارسا–خب طلاق میگیریم 
سامان –بهترین کاره 
الناز–موافقم 
پویا – دمت گرم داداش 
مادربزرگم عصبانی گفت –خجالت بکشید و دعوا های بچگونتونو کنار بزارید و آخرین بارتون باشه حرف طلاق می‌زنید و پا شد رفت 
پارسا –هر چقدر دلم بخواد میزنمش ببینم چیکار میکنید 
–غلط اضافی نکن دیگه 
و ساکتش کردم 
اصلا حوصله نداشتم ، یکم خوراکی برداشتم و رفتم یک گوشه نشستم که کسی نباشه 
داشتم میخوردم و همینجوری اشکام می‌ریخت 
یک قسمت پشت درختا نشستم 
آخه این پارسا چه بلایی بود که سرم اومد داشتم زندگیمو میکردم 
ماجرای بچه چیه احتمال دادن ازمایش یکی دیگه رو به من دادن اشتباه شده 
الهه میگفت من ازمایشو قائم کرده بودم تا پارسا پیداش کرد میگفت اصلا خوشحال نبودم 
امکان داره یک مریضی گرفته باشم مثلا دو شخصیتی ولی پس پارسا چی نمیشه باهم هم زمان این مشکلو داشته باشیم 
اوه تو چه باتلاقی افتادم فقط دارم با این کارام دستو پا میزنم 

–چرا اومدی این جا 

–واسه اینکه آدم فضولی کنارم نباشه آقا پارسا 
–حالاما شدیم فضول؟ خوبه تنها کسی هستم که میتونی باش حرف بزنی 
–دیدی پویا و سامان چقدر مشتتتاق بودن ما از هم جدا شیم هردوتاشون مشکوکن
–چرا ، پویا به خاطر اون حرفش ؟ 
–آره و سامانم فکر میکنه شما منو مجبور کردید ازدواج کنم گفتم از کجا میدونه گفت هربار اونو میدیدم میزدم زیر گریه و شبا یواشکی گریه میکردم ، میگفت چند بارم یک ور صورتم قرمز بود مشخص بوده یکی بم سیلی زده 
–کی جرعت داره بت چپ نگاه کنه 
–اون جوری که اینا میگن من یک آدم ضعیف بودم که انگاری زجر می‌کشیده 
–اصلا با عقل جور در نمیاد 
–دقیقا ، چی باعث شده تو این باتلاق بیوفتیم شاید اون ودوره خیلی اذیت شدیم خدام چون دوسمون داره کاری کرده فراموش کنیم 
–چقدر خوش خیالی دختر 
پارسا خندیدو گفت –راستی متوجه اینا شده بودی 
و موهاشو تکون داد 
–مگه زرد نبودن جوجه
–نا سلامتی شیش ماه گذشته و خندید 
–خداروشکر شبیه مرغ شده بودی 
–میخوام این دفعه آبی بزنم 
–نگاه کن تو چنین کاری نمیکنی ، نه تا وقتی الکی مثلا شوهر منی وقتی آزاد شدیم برو بدنتو مثل تتلو کن اصلا 
–قبلا بش فکر کردم 
–طفلی پدر بیچارت 
الناز–راستی پارسا تو این وضعیت باید خودمونو تغییر بدیم 
–منظورت چیه 
– باید فعلا نفش بازی کنیم ، مثل متاهلا رفتار کنیم 
–منکه حس میکنم همینجوری خوبم 
–منم حس میکنم اینجوری خوبم ولی از نظر تو یا بقیه نقصای زیادی دارم 
–دقیقا موافقم خیلی مشکل داری
–خب بیا نقص های همو بر طرف کنیم تو به من بگو چیکار کنم و من به تو میگم 
–هیچ خانوم شوهر داری نمیره با پسرا بگو بخند راه بندازه و بره پیش اون دختر پسرا ی بیکار
–من باشون بگو بخند نکردم ، صدام کردن تبریک گفتن 
–الناز 
–باشه بابا اونور نمیرم توهم اینو عوض کن 
و پیراهنشو نشون دادم 
–مشکلش چیه 
–ادمای جلف اینو میپوشن هرکیم ازدواج کرده یعنی آدم شده
–خب من آدم نشدم به کی بگم من ازدواج نکردم 
–من قبول میکنم توهم باید قبول کنی تاکه رها شدیم از این وضعیت میتونی هرکاری دلت میخوادکنی
–ای کلکا اومدید اینجا خلوت کردید واسه خودتون خوش میگذره 
الناز–عمو جون 
–ماجرای کتک و تلاش چیه 
–مگه از سامان نپرسیدی 
–میخوام از زبون خودتون بشنوم 
–خب اگه بخوام صادقانه بگم ما به ......خوردن افتادیم که ازدواج کردیم باهم و طلاق میخوایم بگیریم با این بازی‌ام کم کم بقیه رو راضی میکنیم 

–من روزی که به مادربزرگت گفتی میخوای باش ازدواج کنی بت چی گفتم 
–به خدا یادم نمیاد 
–خودتو نزن به اون راه ، گفتم که به هم نمی‌خورید گفتم این جلفه ، گفتم خنگه، گفتم پشیمون میشی 
پارسا–عمو جان منم اینجام ها 
–خب باش 
الناز–نمک رو زخمم نپاشید عمو لطفا کمکم کنید 
– حرفایی که سامان به من گفت چه معنی میده 
–نمیدونم والا خودمم منظور حرفشو نفهمیدم 
–آره طبق حرفش خودتو میزنی به اون راه ، خلاصه عمو جان صلاح خودتو ، خودت از همه بهتر میدونی 

–پارسا چرا اومدی اینجا دوساعته دارم دنبالت میگردم 

–چیکار داری پویا 

ناخداگاه از این پسره ترسیدم و چند قدم عقب اومدم 
قد پویا بلنده 
به ۱۸۰میخوره و قد پارسا یکم کوچیک تره که به ۱۷۵میخوره البته حدسی گفتم 
عمو رفت 
پارسا که متوجه من شده بود گفت –پویا ، اون روز به زنم چی گفتی ؟ 

الناز–زنم !و یک نیش خندم زدم 

پویا–چرا از خودش نمیرسی 
– میخوام از تو بپرسم
–اگه میخواست خودش بت میگفت 
الناز–بگذریم بیا بریم پیش بقیه نگران میشنا
رفتیم پیش بقیه 
من به شدت ذهنم در گیر بودو داشتم به یک چیزی فکر میکردم که صدای رها اومد یک دختر عملی لباش اندازه باسن و دماغشم کوچولو کرده 
رها –عزیزم ، حوصلم سر رفته ، بیا اسم فامیل بازی کنیم 
پارسا دم گوشم گفت –حرفمو که یادت نرفته ؟ 
–اسم فامیل با یک دختره فقط ها 
–خلاصه اگه تو عمل نکنی منم عمل نمیکنم 
الناز–رها جان من کار دارم 
پارسا –بیا اینجا رها من بیکارم بیا باهم بازی کنیم 
رهام از خدا خواسته رفت 
ای مردیکه اشغال 
با این چیکار کنم آخه 
دستشو گرفتمو کشتمش کنار 
پارسا –چته 
–بزن تو گوشم 
–مگه آزار دارم 
–پدر جونم اونجا نشسته 
–بابات که از اول بوده اینجا 
– نا سلامتی جزو فامیل هستی ها  شوهر مادر جونم که میشه پدر بزرگم 
–اهان از طرف مادری ، پس بابا بزرگت از طرف پدری چی گیج شدم 
–اون فوت کرده فقط یک پدر بزرگ دارم بزن دیگه 
–چرا من باید نقش بده باشم اونوقت 
–نگاه چون تو این ماجرا تو هیچی رو از دست ندادی ، فقط یک پیراهنه که بعدا دوباره داریش ، من خاستگارم که اونم نقاش بود عاشقش بودم خبر رسیده ازدواج کرده 
اشکمو پاک کردم 
الناز–من جلو فامیل ابرو دارم ، اینکه پشت سرم چی بگن مهمه ولی تو حتی نمیدونی پدر بزرگت زندست یا نه و اگه حرف مردم واست مهم بود با این تیپ نمیومدی پس منم که دارم از بین میرم 
–خب باشه بابا متاسفم بابت این ماجرا گریه نکن باشه میزنمت 

آخيش خاستگار الکیم موثر بوده انگاری
یکی محکم زد تو گوشم 
دهنش سرویس چهدست سنگینی داره فکم شکست 
بش چشم غره رفتم 
اونم یک نیش خند زد 
‐حالا گریه کن خانوم
–تنها شیم تلافی‌ شو سرت میارم 
بلند گفتم –ای بی‌شعور حداقل حیا کن جلو مامان بابام 
–زنی که حرف شوهرشو گوش نکنه واس زدنه 
پدرجون–پارسا خجالت نمیکشی رو زنت دست بلند میکنی 
صدای پیرش خیلی ارامش بخشه همیشه وقتی میخواستم کارم راه بیوفته از پدر جون کمک میگرفتم الانم دارم همین کارو میکنم 
پیره ولی خیلی سالم مونده 
ابهت زیادی داره و خیلی خوش تیپه 
پارسا–از دخترت بپرس چیکار کرده 

با اشاره دستش گفت بریم پیشش

رفتیم کنارش نشستیم 

تقریبا کسی جز ما نبود 
جدا از بقیه جلو تلوزیون نشسته بود 

–هرکاری کنه حق نداری بش چپ نگاه کنی ، بگو ببینم چیکار کرده مگه ؟
پارسا انگار ترسید ، موند چی بگه 

–من با نقاشی کردن بزرگ شدم اونوقت میگه حق ندارم طراحی و نقاشی کنم 

پارسا–آره حقت بود .
–خودت چی که با ارازل شهر میگردی 
–بهتر تو هستم که ازاول مهمونی داشتی با پسرا حرف میزدی 
– اِاِ نگاش کن پدر جون ، الان داشت با رها ی عتیقه بازی می‌کرد 
–حقته نمیای کنارم بشینی پس کنار اون میشینم 
–بس کنید شما دوتا دعوا فقط تو خونه ، اگه میخواید ادامه بدید الان برید خونتون 

چی !یعنی نمیخواد ازم دفاع کنه 

پارسا– من دیگه تحمل اینو ندارم طلاق میخوام 
–نکه من تحمل تورو دارم منم فقط طلاق میخوام راستی پدر جون مهریم چقدره ؟ 

–دوازده سکه 
–چی ؟من احتمالا اون موقع عقلمو از دست داده بودم ولی بازم همون سکه هارد از گلوت میکشم بیرون 

–پس طلاق نمیدت
–مهرم حلال جونم آزاد طلاق 

پدر جونم که کلافه شده بود گفت –نکنه شوخیتون برداشته ، من حوصله ی این حرفای چرتو ندارم یا برید خونه دعوا کنید یا صلح کنید بشینید 

–یعنی پدرجون واستون مهم نیست که الان منو زد ؟
–نه چرا واسم مهم باشه 
–یعنی واستون مهم نیست شوهرم دست بزن داره ؟
–هرکاری دلتون میخواد کنید فقط این دوکارو نکنید طلاق و دعوا تو جمع حالام برید 
–من طلاقمو نگیرم خرم 
و عصبانی رفتم پیش سامان نشستم 
راستش حس کردم پشتم خالی شد 
حس کردم خودم نیستم و کسایی که واسشون مهم بودم دیگه وجود ندارن 
فقط حس تکیه گاهو سامان بم میده اونه که پشتم واستاد برخلاف بقیه نگفت حرفم دروغه 
سامان–اخه تو جمع ؟فکر نمیکنی بقیه پشت سرت چی میگن 
–هیچی واسم مهم نیست ، چرا پدر جون اونجوری برخورد کرد 
–چجوری ؟
–گفت مهم نیست براش پارسا چه آدمیه فقط ابروشو نگه داره کافیه 

سامان چشماشو گرد کرد و گفت –دیگه داری نگرانم میکنی یعنی واقعا یادت نمیاد اون گردو خاکی که بلند کردی رو 
چی!من؟

♡♡لطفا نظر بدید بعد خوندن این قسمت متشکرم ♡♡




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.