گذر در زمان : قسمت هشتم: به دنبال پلیس

نویسنده: Maedeee


–چی 
از کوره در رفتمو یقشو گرفتم –نگاه اگه منظورت منم حرف دهنتو بفهم 
پویا –من خودم تورو در حال کشیدن دیدم انکار نکن 
–دهنتو ببند 
دستمو از یقش جدا کردو گفت –من تحمل ندارم ببینم زن داداشم معتاده ،نمیتونم ببینم داداشم با یک معتاد زندگی میکنه و هیچی نگم 
تو فکرای خائنانه ای بودم که بزنمش جوری که نفسش ببره 
‌پارسا که انگاری فکرمو خونده بود اومد کنارم دستمو گرفت :اروم باش ماکه بت اطمینان داریم پس عصبانی نشو 

–به داداشت پس بگو دهنشو ببنده 
بابا‐نگاه پویا جان امکانش نیست حتما اشتباه متوجه شدید 
پویا- میگم خودم در حال کشیدن دیدمش ، به خاطر التماس هاش  بش وقت دادم تا از داداشم به هر بهونه ای جدا شه اونم از خدا خواسته قبول کرد جای بحث نداره با یک آزمایش مشخص میشه بعدشم به این فکر نکردید که چرا یک مدته داره بال بال میزنه طلاق بگیره هردو باهم نقش بازی میکنن احتمالا پارسا جانم متوجه ماجرا شده
مامانم که رنگش پریده بود گفت : اگه میخوای جدا شه از داداشت ابروشو نبر از یک روش دیگه استفاده کن 
پویا - اون روزو یادته زن دایی جان که به الناز گفتی چرا رنگش پریده روزی که مادر بزرگ مارو دعوت کرده بود به خاطر ازدواجشون الناز جواب قانع کننده ای داد آیا؟ به این خاطر رنگش پریده بود که من تو اون وضع دیده بودمش ، نمیذاشت شما برید تو اتاقش چون بساطش پهن بود چطور بقیه نفهمیدن در تعجبم خلاصه همین الان میتونید برید ازمایش بگیرید 

یک لحظه حس کردم بدنم یخ بست 

پویا دو باره نیش خند زدو گفت –چرا ترسیدی زن داداش اگه پاک باشی چرا ترس 
پارسا رو کشیدم کنار 
–اگه تو اون زمان معتاد شده باشم چی 
و اشکام شروع کردن به ریختن 
الناز–من خودم نبودم ، با پدر جونم دعوا راه انداختم اگه معتاد شده باشم بدبخت میشم پارسا چه غلطی کنم 
–هی اروم باش دیوانه شدی مگه 
و بازومو گرفت تا تعادلم حفظ کنم 
–النار اگه معتاد بودی که بدن درد میگرفتی 
–دارم 
و اشکام بیشتر ریختن 
پارسا کلافه گفت –نچشیدی دردشو که اینو میگی 
– نگاه من این روزا خیلی کلافم شاید به خاطر اینکه اون ماده حالا نمیدونم چه کوفتیه همونو مصرف نمیکنم کسی که به یک چیزی معتاد باشه ولی ندونه همینه وضعیتش شاید قدرتش کمتر بوده شاید تریاک بوده شاید 
–نگاه اروم باش ، یک لحظه تمام فکرای منفی رو از ذهنت بیرون بیار و به من گوش کن 
منو روی صندلی نشوند و کنارم نشست 
–احتمال همه چی هست ، شاید دیدی منم معتاد بودم ، ولی چرا این جوری شد و ما از خود بی خود شدیم ،حالا به چراش فکر نکن ما با کلی مشکل روبه رو هستیم اگه اینقدر زود کم بیاری که سریع نابود میشی 
و اشکامو با دستش پاک کرد 
–الان فقط ما دوتا همو میتونیم کمک کنیم چون همو درک میکنیم و اگه واقعا بخوایم ، باهم تمام مشکلا رو حل میکنیم 
الناز–از پسش بر نمی‌آیم
–گفتم فکر منفی رو دور کن از ذهنت ، روزی میرسه که همه ی اینا مخصوصا آقا جونت به خاطر اینکه به حرفت گوش ندادن ازت معذرت خواهی میکنن 
–اگه اون روز خیلی دیر شده باشه چی 
–نمیخوام حرف منفی بزنم ولی باید واقع نگر باشیم الانشم دیر شده ولی امید بازم هست 
–اگه من دلیل این ماجرا رو پیدا نکنم روانی میشم 
–پیدا میشه الان فقط ارامشتو حفظ کن از خودت ضعف نشون نده حله 
–باشه 
و بلند شدیم رفتیم پیش بقیه 
پارسا –کبابا نسوزه حواست باشه 
– الان میخوای وضعیت رو عادی جلوه بدی ؟
–آره انگار نه انگار که چیزی شنیدیم توهم این چرندیاتو جای دیگه نمیگی 
پارسا رو به بابا و مامان و الهه گفت -لطفا با این مسئله فکرتونو درگیر نکنید و جایی درز نکنه منو الناز کار داریم باید الان بریم 
و با خدافظی مختصری رفتیم 

پارسا منو خونه رسوند و خودش رفت خونه خودشون 
راوی:دانای کل 

پارسا که عصبی بود خودشو فورا رسوند خونه ی خودشون و رفت پیش مادرش 
–به سلام گل پسرم راه گم کردی اومدی اینجا 
–بابا اومدم چون مامانو کار داشتم 
–بفرما بگو 
–بیا اتاق مامان 
و هردو وارد اتاق سابق پارسا شدن 

پارسا–مامان پویا امروز بم گفت الناز معتاده 
–خدا مرگش بده دختره مزخرف 
–چی میگی مامان ناسلامتی برادر زادته 
‐خب که چی 
‐من تحمل اینو ندارم که هروز با یک معتاد سر کنم ، اگه یکی از همکارام بفهمه آبروم میره میفهمی مامان ،  من تازه به کارم عادت کردم نمیخوام به خاطر این مسئله ی کوچیک مجبور شم یک کار دیگه پیدا کنم انگار فراموشی موقت بش دست داده بود الان که پویا زحمت کشید بش فهموند معتاده دوباره میره سراغ مواد و مثل قبل تو خونه ی من فقط بوی اون آشغالا پر میشه درکم کن 
–خب ازم چی میخوای یکم جنم داشته باش کمکش کن ترک کنه 
–نمیخواد مامان ، من باید هرچه زودتر تر جدا شم ، من تو این مدت که باش ازدواج کردم به سختی سعی کردم باش کنار بیام ولی نشد اگه تو کمکم نکنی ازش جدا نشم به خدا منم میرم معتاد میشم 
مادر پارسا چشماشو گرد کردو گفت–دیگه این حرفو از دهنت نشنوم اخرین بارت باشه 
–اگه تو کارای طلاقو روبه راه نکنی همینه که هست 
–نگاه نمیدونم چرا از همون اولم مخالف ازدواج کردن بودی ولی تو یک بچه ازش بدنیا بیار کاری میکنم دیگه رنگشم نبینی 
– به تهدیدم فکر کن 
    

راوی :الناز 

کلافه منتظر بودم جایی از بدنم شروع کنه به درد کردن تا قانع شم معتادم
پارسا اومد تو 
سریع رفتم پیشش 
–نگاه ناخونم شکست یکی از عوارض کشیدن مواد نیست ؟ تازه سرمم درد میکنه 
پارسا لبخند زد-نه نیست ، همونطور که گفتم بش فکر نکن 
–اصلا تو از کجا عوارض کشیدن مواد میدونی یا از کجا میدونی دردش چقدره نکنه تجربه کردی ها 
–نه فقط اطلاعات عمومیم بیشتر از تو هست 
 کلافه رفتم رو مبل نشستم و تو فکر فرو رفتم 
–بیا دنبال نشونه های دیگه ای بگردیم تو چیزی که مارو به حقیقت نزدیک کنه نداری ؟
–تو چی تو نداری ؟
–راستش خود ادمای اطرافمون میتونن گذشته رو با جزئیات روایت کنن 
–آره دهن لغی مثل الهه این کارو قبلا کرده 
–ولی دید هر آدمی فرق داره که اون دیدش میتونه مارو کمک کنه تا الان چی دستگیرت شده 
–از دید الهه که فقط به این خاطر راضی شدم بات ازدواج کنم که مجبور نباشم ازدواج کنم 
–هان؟
–اون خنگ فکر میکنه منو تو میخوایم ازدواج الکی راه بندازیم و به زندگیه مجردی مون ادامه بدیم 
–اتفاقا اون باهوشه که این فکرو میکنه و میفهمه تو ازدواج بکن نیستی ، خب ادامه بده 
–سامان هم فکر میکنه شما منو با تهدید مجبور به این کار کردید و یک آتو دستتون از من دارین و پدر مادرمم که فکر میکردن به خاطر خانوادم این کارو کردم چون ازدواج فامیلی خیلی براشون مهمه البته فکر میکردن فعل گذشته هست الان به هیچ چیز متمعین نیستن تو چی 
–پویاهم فکر میکنه به خاطر مامان که ازدواج فامیلی براش خیلی مهمه این کارو کردم ولی الان فکر میکنه مامان مجبورم کرده به این‌ کار و خود مامانو واقعا نمیدونم جوری رفتار میکنه که انگار واقعا باور کرده همو دوست داریم نمیدونم والا بابامم مثل سامان احساس کرده کاسه ای زیر نیم کاسست و اسرار هم کرده بش حقیقت رو بگم ولی من تا جایی که میتونستم بش گفتم 
الناز–تنها چیز مشترکشون اینه که همه متمعین هستن ما حاضر نبودیم باهم ازدواج کنیم ولی اختلاف منو تو درحد دعوا بود و تفاهم نداشتیم همین 
– سعی میکنم از زیر زبونشون بیرون بکشم 
–وای پارسا یک چیز مشتی یادم اومد من تابلو هامو فروختم به همون مرده که روز نمایشگاه پیشنهاد داد بعدش بم گفت ، واستا خوب یادم نمیاد ولی حرفاش تو همین مایه ها بود گفت میدونه تو دردسر افتادم و پلیسه میتونه منو کمک کنه 
–دردسر 
–آره  ، اون موقع حالشو نداشتم بیخیال شدم 
–پس یالا آماده شو بریم 
با سرعت آماده شدم و به سمت خونش حرکت کردیم 
پارسا–راستی گفتی تابلو هاتو فروختی ؟الهه که میگفت خیلی دوسشون داری تازه ماشینتم نیست احتمالا اونم فروختی چرا
–خب من برای خرید یک چیز گرون نیاز به پول داشتم 
–چی 
–انگار شوهرمه منو سوال پیچ میکنه برو بابا 
–این خونه هست ؟
–نه در سفیده کنارش
از ماشین پیاده شدیم زنگ درو زدیم 
یه بار دو سه چهار 
پارسا–انگار خونه نیست 
–آره ولی تحمل ندارم صبر کنم 
–بیا تو ماشین بشینیم و منتظرش بمونیم
–باشه 
تاکه خواستیم بریم سمت ماشین یک پیر زنی گفت :بله امرتون با صاحب این خونه کار دارید ؟
الناز–بله شما تو این خونه زندگی میکنید؟
–نه من همسایشون هستم صاحب این خونه یک مرد جوان هست 
–انگاری خونشون نیستن میدونید کی بیرون رفتن ؟
–دو روز پیش خونه رو خالی کرد و به یک جا دیگه تو بالا شهر رفت شما از دوستانشون هستید ؟ 
پارسا –چی !رفته از اینجا ؟
–آره،  شما چه کاره ی اون پسره هستید 
الناز–ما از دوستاش هستیم ، اخه چرا باید بره 
پارسا–از شانس گنده ماست 
– از همسایه بغلی شنیدم دختر همسایه ازش خاستگاری کرده به همین خاطر رفته اسمشم رها بوده 
پارسا–حرفای خاله زنکی هست 
و ریز خندیدم 
الناز –دختر همسایه ؟
و این شروع این بود که تمام ماجرا رو بگه 
–آره،  میگن یک مدت باهم دوست بودن ، یک مدت کوتاه در حد یک هفته ولی تو همون مدت بدجور عاشق هم میشن تو همین روال یک پسره خاستگاریه دختره میاد و مامان باباش مجبورش میکنن ازدواج کنه اونم که توانایی نداشته مخالفت کنه ازدواج میکنه بعد میاد اطراف خونه همین پسره یک خونه میگیره و به بهونه های مختلف باهم در ارتباط بودن اخرم که دووم نمیاره و جلو ی شوهرش از همین پسره خاستگاری میکنه ، شوهرشم دوست نداشته با دختره ازدواج کنه انگاری 
الناز–جلو شوهرش ؟چه خری بوده اون اخر سر دختره چی اومد پسره چی شد 
–هیچی پسره خونشو و شمارشو تغییر داد و دختره رو ول کرد از اون زمان به بعدم شوهر دختره دست بزن گرفته و هروز دختره رو زیر کتک میگیره دخترم جرعت نداره چیزی بگه چون شوهرش تهدیدش کرده اگه چیزی بگه ماجرا رو به خانوادش میگه 
پارسا –عجب اطلاعات دقیقی میدونستید فضولی در زندگیه دیگران خوب نیست مادر جان بعدشم شما که همه از ماجرا خبر داریم ازکجا میدونید خانواده دختره خبر نداره 
–وا مادر جان ما باید بدونیم همسایمون چه جور آدمیه بعدشم ما دهن لغ نیستیم که چیزی بگیم 
–از کجا میدونی ما فامیل دختره نیستیم 
–وا چه حرفایی میزنی پسرم 
–حالا میدونید خونه ی جدیدش کجاست ؟
–نه مادر جان به منچه اخه فضول مردم که نیستم بدونم 
و رفت 
پارسا –کلی اطلاعات داشت ولی اونی که ما بدردمون نمیخوره رو تحویل ما داد اکهی
–حالا چیکار کنیم 
–نمیدونم باید بریم خونه 
–واستا اون شمارشو به من داد 
‐شماره بت داد پس پسره درستی نبوده 
‐نه بابا فقط گفت میتونه مارو کمک کنه گفت میدونه تو دردسر افتادیم 
–نکنه همه چی زیر سر اونه ؟ حتی اعتیادت
–دیگه این حرفو از دهنت نشنوما نه اون گفت پلیسه و افراد خلاف کارو میگیره میتونه کمکم کنه گفت تو روز عروسیمون یک چیزی دیده که نباید می‌دیده 
–واستا نکنه 
‐نه بابا از دهنت خارج شه با همین ماشین زیرت میکنم 
–خب یکم واقع نگرانه به ماجرا نگاه کن 
‐ اه باشه 
‐شاید اون تورو درحال مواد کشیدن دیده و تهدیدت کرده 
–راست میگیا بم نگفت پلیسه گفت کارش گرفتن افراد خلاف کاره 
–و احتمالا هم اینکه گفته میتونه کمکت کنه این بوده که بت کمک میکنه تا ترک کنی پس بیخیال اون میشیم 
–نه حداقل میتونه بگه منه لعنتی به چی اعتیاد دارم 
—قرار شد بش فکر نکنی الان که ترک کردی هرچی بوده 
و ماشینو روشن کرد سمت خونه رفت 
رسیدیم خونه مامانم اینا 
داخل رفتیم و احوال پرسی کردیم 
بابا–شما مارو گیج کردین ماجرا چیه من نگران الناز 
پارسا‐خودت میگی یا من بگم 
با پام زدم رو پاش 
–چیرو اخه چیزی نشده که 
–پس خودم میگم 
‐ اه خودم  میگم هیچی نگو 
مامان–یا علی چی شده مگه 
الهه– از وقتی ازدواج کردی اصلا نرمال نیستی هرچی هست تقصیر این پارساست
‐هی چیکار داری به این بنده خدا 
بابا‐میشه حرفتو بگی ما خانوادتیم نگرانتیم 
–باشه بابا ماجرای خاصی نیست ولی انگاری فراموشی گرفتم موقت 
الهه و مامان باهم گفتن چی؟ 
بابا–درست توضیح بده 
–من یک تیکه از زندگیمو فراموش کردم ، از روز خاستگاری تا روزی که تابلو عروسیمونو  شکستم رو یادم نمیاد ، شوکه شدم اون روز چون انگار این بدبخت ازم خاستگاری کرد فرداش گفتن احتمال این هست که حامله هم باشم تو شک بدی بودم 
بابا‐چرا به ما چیزی نگفتی 
پارسا–چون ماجرا ی ساده ای نیست عجیبه 
الهه–فکر کنم من یک چیزایی بدونم 





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.