گذر در زمان : قسمت دهم:مهمانی 

نویسنده: Maedeee

چه کارایی 
سامان بلند شد اومد کنارم واستاد 
احتمالا از زخم کنار لبم فهمید دست خوش کیه اومد تا اگه عمه از کوره در رفت مراقبم باشه 
پدر پارسا –منم میدونم که واقعیت نداره و به اجبار خانومم اومدم وگرنه من به الناز خانوم اعتماد دارم 
عمه–خب بگو از پسر بازیات
عمو –بس کن ، خودم ازش میپرسم 
الناز –ماجرا چیه عمو 
–تو یک خونه ی دیگه هم داری ؟
–چرا میپرسین 
–فقط جواب منو بده داری یا نه 
دوست نداشتم بفهمن ولی انگاری از ماجرا یک بو هایی بردن دروغ بگم صنایع میشم 
الناز–بله عمو جان دارم 
پویا باز از اون نیش خندای حرس درارش زد 
عمو–کی خونه رو خریدی 
اگه واقعا زمان واقعی رو بگم که میفهمن به این خاطر خریدمش که بعد طلاق برم اونجا 
‐تو دوران مجردی خریدمش 
مامان–ولی چرا چیزی به ما نگفتی 
–شما مخالف بودی به همین خاطر نگفتم 
الهه عصبانی گفت – زبون به دهن بگیر دروغ بگو 
و بغض شو خورد 
الناز–دروغ نمیگم چون کار اشتباهی ازم سر نزده 
عمو –تو قبل اینکه با پارسا ازدواج کنی پسری رو دوست داشتی 
–من همه پسرا رو دوست دارم جز پارسا 
از حرفم خندم گرفت الان اگه پارسا اینجا بود اخم میکرد میگفت مگه مشکل من چیه 
زنگ به صدا در اومد 
الهه رفت باز کنه 
الهه–آقا پارساست 
بعد مدتی پارسا اومد تو 
پارسا–پویا اگه کارت مهم نباشه منو اینجا کشوندی میکشمت کلی کار 
با دیدن جمع ساکت شد 
پارسا–اتفاقی افتاده ؟
عمه–آره بیا میخوام چشم روشنی بت بدم 
پارسا–الناز چی شده 
–نمیدونم والا یکهویی مادرت اومد منو زد بعدش منو آوردن اینجا بازخواست کردن بازم طلب کارن 
پارسا با اخم بدی رو به مامانش گفت :حق نداشتی دست رو الناز بلند کنی 
عمه –بیا شاهکاریشو گوش کن بعد نظر بده 
و اونو رو مبل نشوندن 
همه بم زل زدن منتظر چیزی هستن آیا؟ 
سامان یو نفس عمیق کشیدو گفت –راسته که تو قبلا عاشق یک پسره بودی ولی مجبورت کردم با این مردیکه ازدواج کنی ؟
–چی میگید شما 
پویا–مردیکه خودتی حواست باشه چطور حرف میزنی 
پویا اومد روبه روم واستاد گفت – ما فهمیدیم که با یک پسره ی دیگه در ارتباطی و فهمیدیم که در حالی که شوهر داری رفتی ازش خاستگاری کردی 
یقمو گرفتو منو از روی مبل بلند کرد 
– اشغال معتاد گورتو از زندگیه برادرم گم کن از همین امروز باید به کارای طلاقتون رسیدگی کنید 
سامان –دستتو بکش ، همش دروغه چرته الناز نه معتاده نه اشغال دهنتو باز میکنی حواست باشه چی میگی 
عمه –معتاد ؟
عمو–چی دروغم اندازه ای داره 
الناز– شماها چی میگید کدوم پسره،  اصلا ماجرا چه ربطی به خونم داره 
پویا–من رفتن پرسو جو کردم و فهمیدم تو چه تاریخی خونتو خریدی تو زمانشو به ما دروغ گفتی پس یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست ، خونتو نزدیک خونه اون پسره خریدی تا باهم در ارتباط باشید بعدم اون کار احمقانه رو کردی نمیدونم دلیل کارت چی بوده ولی خیلی احمقی 
–کدوم پسره ؟ 
–جناب آریا،  همون که مثل تو عاشق تابلو بود 
همون که من تابلو هامو بش فروختم ، این داستانی که گفت همون داستانیه که پیر زنه بمون گفت ، تابحال دقت نکرده بودم خونم نزدیک خونه ی اونه 
پویا –بازم انکار میکنی ؟میخوای دلیل بازم بیارم 
الناز–آره اصلا عشقم کشید این کارو کردم دلم خواست این کارو کردم به همتون ربطی نداره 
پارسا با چهره ای تعجب زده اومد جلو 
پارسا–چی گفتی ، درسته ما از هم خوشمون نمیاد ولی این کارت دیگه چی بود تمام هیکلمو زیر سوال بردی 

و یک اشک از چشماش ریخت 
روشو طرف مامانش کردو گفت –با این حال حق نداشتی روش دست بلند کنی و از خونه رفت بیرون تو حیاط 
پویا–خوشحالم که اعتراف کردی نیاز نشد ‌که بگم همه ی اینارو اون پسره به ما گفته 
–چی ؟
–تعجب کردی عشقت فروخت تورو 
–دهنتو ببند 
سامان عصبی گفت –الناز فقط برو ، اینجا نمونی بهتره 
و سوئیچ ماشینشو تو دستم گذاشت
منم فلنگو بستمو رفتم همون خونه ی خودم 
تابحال اشک پارسا رو ندیده بودم ، غرور مردانش خدشه دار شده ، خنده داره نمیدونم اینا چی بودن که اون پسره آریا زر زده نکنه همه اینا زیر سر همونه 
  

         .......................
عمه به هیچ وجه قبول نکرد طلاق بگیریم گفت باید بسوزم ، گفت پارسا حق داره دوباره ازدواج کنه و منو هم طلاق نده تا حق نداشته باشم باهیچ کسی باشم ،ظاهرا اون پسره رفته ترکیه ، زهرشو ریختو رفت . 
موندم چیکار کنم چند روزه توی خونم موندم و فقط فکرو خیال میکنم ادم باید مثبت نگر باشه ولی تو این ماجرا چیز مثبتی وجود نداشت فقط همون بود که موفق میشدم طلاق بگیرم ولی بازم نشد 
منم ادمی نیستم که کم بیارم ، عمه دورباره یکبار دیگه به جونم افتاد و زد منم هیچ دفاعی نکردم به جاش رفتم ازش شکایت کردم تا حالش جا بیاد کلی دیه بریدن 
پارسا رو ندیدم از اون روزیه و الانم اماده شدم تا برم خونه خودمون 
از خونه اومدم بیرون 
به در خونه اریا نگاه کردم چرا خونمون اینقدر نزدیکه اخه 
گوشی مو برداشتم و زنگ زدم به اریا 
اریا–به به الناز خانوم سلام
–سلام اقا پلیسه 
–بپا دستگیرت نکنما
–خودتو فعلا بپا که فرار کردی 
–خوبه حالا به خاطر تو اومدم 
–زنگ زدم بگم وضعت سفیده بیا 
–چه عالی بر امشب اگه شد بلیت میگیرم 
–مشتاق دیدار مجدد هستیم منو پارسا 
و هر دو زدیم زیر خنده 
تماسو قطع کردمو رفتم خونمون 
وارد خونه شدم 
بابا :سلام بدو برگرد خونت 
الناز–مستقیم دارین منو از خونم بیرون میکنی
عمو–نه بچه عمه ت اینجاست 
–عمه خانوم یا عمه 
–عمه ت اینجاست چشماشو خون گرفته فقط واسه دعوا اومده انگاری بابا–نه انگاری واسه یک چیز دیگه اومده
الناز–بسپارینش به من 
پالتو مو در اوردم و اویزون کردم 
رفتم تو پذیرایی عمه داشت میوه میخورد 
منو دید از خوردن دست کشید 
عمو و بابا و سامان هم اومدن نشستن تو پذیرایی 
الناز– خوشامد گویی به عمه، ناز شستت 
عمه برای اینکه عصبانیتشو کنترل کنه یک نفس عمیق کشید و گفت :داداش تو چطور گذاشتی این دختره بره ازم شکایت کنه 
–همون جوری که گذاشتم بزنیش و کنار واستادم 
عمو –تو خجالت نمیکشی برادر زادتو میزنی ؟
عمه با حیرت گفت –چی میگی ، نکنه کارشو فراموش کردید 
بابا–در موردش حرف نمیزنیم 
هشدار گونه گفت 
عمو–حالا واسه چی اومدی 
–خونه داداشم اومدم باید دلیل داشته باشه ؟
عمو–ارع باید دلیل داشته باشه تو که سالی یکبار میای 
عمه مجدد یک نفس عمیق کشید و گفت: ابجی شمارو دعوت کرده امشب
سامان–عمه خانوم ؟چرا 
– خیلی نگران الناز بود عمه خانوم و مامان تصمیم گرفتن یک مهمونی فامیلی راه بندازن تا زندگیه اون دوتا مشخص شه 
الناز–یا مجبورم کنن شکایتمو پس بگیرم 
–هرجور دوست داری فکر کن به هر حال مجبوری بیای 
–اصلا مجبور نیستم به خواسته ی خودم میام 
‐داداش فکر میکردم دخترتو خوب تربیت کردی که پسرمو بش سپردم فکر نمیکردم اینجوری شه 
سامان–اگه حرفتون تموم شده من میرسونمتون
–لازم نکرده 
و با حرس بلند شد و رفت بیرون 
الناز–تا پارسا هم میاد دیگه 
عمو خندیدو گفت –آره شوهر جونم هست 
سامان–فقط یک هفت تیرم با خودت ببر برای مبارزه با خانواده شوهر 
و خندیدیم 
تا شب  تو پاساژا بودم در حال خرید لباس درستی هم نداشتم 
رفتم خونم و خریدارو گذاشتم و آماده شدم 
با تاکسی رفتم خونه عمه خانوم 
آخه چرا باید تمام فامیل مشکل مارو بفهمن همیشه عقیده دارن تمام فامیل مثل یو خانوادن ما از خانواده خودمون خیری ندیدیم که از فامیل ببینیم 
زنگ آیفون رو زدم 
بعد پنج ثانیه باز شد 
وارد حیاط شدمو درو بستم 
افراد کمی از آقایون تو حیاط بودن ولی همون تعداد کم به من زل زدن باشون احوال پرسی کردن تعداد کمی جوابمو دادن و هموناییم که جوابمو دادن بسیار گرم احوال پرسی کردن خوبه بزار آدمایی که میتونم در آینده روشون حساب کنمو پیدا کنم 
وارد خونه شدم با سر کلی به همه سلام دادم و رفتم کنار مامان نشستم 
الناز–خیلی جو سنگینه حس بدی دارم 
–حل میشه عزیزم گر صبر کنی ز قوره حلوا سازی  
پارسا اومد تو 

لطفا نظر بدید رفقا ممنونم 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.