راز جنگل سیاه : پیش در آمد:

نویسنده: M_Sadat

مرد کنار پنجره ایستاده بود و به دهکده‌ی کوچکی که در آن خاطرات زیادی داشت نگاه میکرد. خورشید درحال غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد. مرد همچنان کنار پنجره ایستاده بود و به غروب دل انگیز خورشید چشم دوخته بود و با صدای آرام و دلنشینش شروع به خواندن کرد:چه کنم با دل تنها، چه کنم با غم دل، چه کنم با این درد، دل من ای دل من.... 
همانطور که ایستاده بود به طرف همسرش برگشت و به چهره‌ی زیبای او که کنار پسر چهار ساله‌ی بازیگوششان نشسته بود نگاه کرد. همسر مهربان و خوش سیمای او _فریشتا _از نوایی که رهام می‌خواند به وجد آمد، به سختی از کنار دلیرام که با صندوقچه ای قدیمی بازی می‌کرد بلند شد و به طرف همسرش رفت .او نیز چون مرد به خورشید تابان که حالا نیمی از آن در پشت کوه بلند و پهناور قاف پنهان شده بود خیره شد و نوایی را که همسرش میخواند زمزمه کرد و با او همراه شد.
دلیرام که گویا روی بدنه‌ی صندوق نوشته‌هایی را میدید ذوق زده دسته‌ی صندوقچه را دو دور چرخاند و آن را بالا کشید و با تعجب به کلید عجیب و غریبی که در جعبه‌ای کوچک همراه دسته‌ی صندوق بالا آمده بود نگاه کرد. آن را برداشت و جیغی آرام از سر خوشحالی کشید و باعث شد پدر و مادرش به او توجه کنند.

فریشتا شگفت زده و متعجب به کلیدی که در دست جونیور بود خیره شد، باورش نمیشد که دلیرام کلید آن صندوقچه را در دست گرفته باشد‌. با دیدن کلید در دست دلیرام بسیار ذوق زده و خوشحال درکنار پسر بازیگوشش نشست؛ رهام نیز هراسان به آنها پیوست و به سرعت کلید را از دلیرام گرفت و در قفل صندوق کرد سپس چند دور کلید را چرخواند و قفل باز شد، لحظه‌ای مکث کرد، به صورت همسر و فرزندش که آنها نیز هیجان زده به صندوقچه زل زده بودند نگاه کرد و بعد آرام در صندوق را باز کرد.

داخل صندوق یک کاغذ قدیمی و سفید_ که چیزی در آن نوشته نشده بود_ ، به همراه جعبه ای آهنی که روی آن جای پنج کلید و دو شئی خالی بود وجود داشت.

همه به جعبه و کاغذ سفید چشم دوخته بودند و هیچکس چیزی نمی‌گفت سرانجام فریشتا سکوت را شکست و رو به رهام گفت: اینها چه معنی ای می‌دهند؟ رهام همانطور که به کاغذ سفید زل زده بود و مدام آن را پشت و رو می‌کرد گفت: نمیدانم ولی به احتمال زیاد باید در این کاغذ نقشه ی ..... 
 در همان لحظه دلیرام در پشت پرده‌ی توری شکل کنار پنجره چهره ی مردی را دید او چشمانی عجیب و بیمناک داشت چشمانی چون روح که گویا رنگی نداشت دلیرام به چشمان او خیره شده بود و او نیز به چشمان وحشت زده ی دلیرام خیره شده بود لحظه ای انگار زمان متوقف شده بود چرا که هر دو گویی ساعت ها در چشمان یکدیگر زل زده بودند و همه چیز به چشمان آن دو ختم میشد.ملاقات آنها چند لحظه‌ای به درازا نکشید، مرد با دیدن دلیرام به سرعت ناپدید شد. دلیرام همچنان به جایی که مردی غریبه چند لحظه ای پیش روبه رویش ایستاده بود با چشمانی که اشک در آن جمع شده بود خیره بود او با انگشت اشاره اش به پشت سر پدر و مادرش اشاره کرد. رهام از وحشتی که در چشمان دلیرام به وضوح مشخص بود ترسید سریع از جایش بلند شد و به سرعت اطراف اتاق را وارسی کرد اما چیزی پیدا نکرد
دلیرام حالا اشک های جمع شده در چشمش بر روی صورتش جاری شدنده بودند و همانطور که گریه می‌کرد به صورت نامعلومی به پدر و مادرش می گفت: من چشم های آن مرد را دیدم؛ من چشم های ترسناکش را دیدم باورکنید راست می‌گویم. فریشتا برای آرام کردن دلیرام او را در آغوش کشید و همانطور که نوازشش میکرد آرام در گوشش زمزمه کرد:« نترس دلیرام، نترس تو باید همیشه شجاع باشی پسرکم نترس و آرام باش.»
اما دلیرام همچنان بی‌تابی می‌کرد گویا او اتفاقات آینده را حس کرده بود و سعی در هشدار آن داشت اما کسی متوجه آن نمیشد. رهام همه جا را گشت اما چیزی که دلیرام می‌گفت را پیدا نکرد، هیچ مردی نه تنها در خانه ی او نبود بلکه حتی در کوچه پس کوچه ها هم کسی پرسه نمیزد.
پدر، بزرگ ترین ترس فرزندش را می‌دانست دلیرام همیشه از اینکه خانوده اش در خطری قرار بگیرند می‌ترسید او نمی‌دانست چه چیزی باعث شده بود که فرزندش اینطور بترسد، اما می‌دانست که چطور می‌تواند او را آرام کند. برای همین با انگشت اشاره‌اش کف اتاق دایره‌ای دور همسر و فرزندش کشید سپس کنار فریشتا درون دایره نشست، دستش را روی سر پسرک گذاشت و دست دیگرش را دور کمر فریشتا حلقه زد؛ او سعی داشت به دلیرام بفهماند که از خانواده‌اش محافظت خواهد کرد.
زمانی که پدر حاشیه‌ی امن را برای پسر چهارساله اش کشیده بود، دلیرام کمی آرام گرفت اما هنوز میشد ترس را در چشمان درشتش دید، دلیرام نگران خانواده اش بود خانواده‌ای که قرار بود تا چند ماه دیگر کامل بشود و خواهر یا برادر او به دنیا بیاید او خطر را احساس می‌کرد اما هیچگاه فکر نمی‌کرد که خطر اینقدر به او نزدیک باشد. چند دقیقه از آرام شدن دلیرام نگذشته بود که باد شدیدی وزید و باعث شد تمام پنجره های خانه در کوتاه



ترین مدت بشکنند و فرو بریزند رهام به سرعت همسر و فرزندش را در آغوش کشید و خود را سپر جان آنها کرد تا خرده های شیشه روی سر و بدن آنها اصابت نکند.
باد هر لحظه شدت بیشتری می‌گرفت و پس از گذشت دقایقی زمین شروع به لرزیدن کرد همه چیز به طرز عجیبی در کمتر از چند لحظه آشفته شده بود. در آن هیاهو مردی غریبه با ردایی بلند و مشکی در برابر رهام و خانواده اش ایستاد دلیرام با دیدن مرد شروع به گریه کردن کرد گویا با خطری که از آن می‌ترسید رو به رو شده بود. گردباد عظیمی از دور به سمت خانه‌ی آنها به سرعت در حال پیش روی بود فریشتا قبل از اینکه گردباد به خانه ی آنها برسد روی کاغذ کوچکی یادداشتی را نوشت و به سرعت آن را داخل صندوقچه گذاشت و در آن را بست.
لحظه ای بعد گردباد عظیمی که همه چیز را در خود بلعیده بود به خانه‌ی آنها رسید به محظ رسیدن گردباد تمام روغن های چراغدان روی زمین چوبی ریخت و شعله ی کوچک شمع تمام خانه را به اتش کشید، سقف در برابر گردباد تنها چند ثانیه دوام آورد اما در نهایت آن هم مانند تمام چیز هایی که گردباد نابود کرده بود از پا در آمد، و از جاکنده شد. سقفی به آن بزرگی چون کاغذی در باد به حرکت درآمده بود و در لحظه ای کوتاه در میان گردباد محو شد، با کنده شدن سقف شعله های آتش به سرعت گر گرفت، مرکز گردباد چون دروازه‌ی جهنم بر روی زمین شده بود، گردباد به سرعت می‌چرخید و دایره‌ی شعله های آتش را وسیع تر می‌کرد، گردباد به گردآتشی عظیم و وحشتناک تبدیل شده بود. در آن وضع آشفته ناگهان صدای جیغ کرکننده‌ای به گوش رسید و لحظه ای بعد همه چیز متوقف و به حالت قبلی برگشت، همه چیز به جز خانه ای که در آتش سوخته و به ویرانه ای تبدیل شده بود.

****
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.