عنوان

یقه های ماتیکی : عنوان

نویسنده: A_T_Fereidoon

ما هر کجا که میرویم، ردی از خویش باقی میگذاریم و به طبع آن ‌ رد هایی هم روی ما می ماند. گاهی این رد ها شل و نازک هستند و باد زودی با خود می بردشان، گاهی هم آنقدر عمیق و سفت به ما می‌چسبند که هزار تندباد و گردباد هم نمی تواند انها را بکند و ببرد. اینها همان تکه های چسبیده یا کنده شده از ما هستند که ما آنها را شبیه چین و چروک صورت در آینه می بینیم.

اجازه بدهید قضیه را با یک داستان برایتان باز کنم. فریدون بعد از اینکه با سختی و مشقت سالهای گند راهنمایی را تمام کرد و پا به دبیرستان گذاشت، تصمیم گرف روزها پیاده به مدرسه برود و عصرها هم از همان مسیر پیاده به خانه برگردد. در این پیاده رفتن و امدن ها، آدمها را تماشا میکرد، حرکاتشان را زیر نظر می گرفت، با درختها حرف میزد و خلاصه از این‌جور کارها که فقط من میدانستم و خودش. گاهی از چیزهایی که سر راه میدید برایم تعریف می کرد. از میان همه روزها، شنبه ها حالش جور دیگری بود. اوایل فکر‌می کردم بخاطر نفرت تمام نشدنی اش از شنبه و اصولا از شروع هفته است ولی بعد فهمیدم ماجرا چیز دیگری است. قضیه اینطور بود که مسیر فریدون از خانه تا مدرسه درست از جلوی پارک قیطریه می گذشت. یک خیابان نسبتا پهن که یک طرف ان از بالا تا پایین دیوار پارک قیطریه بود. قدیم تر ها دیوار پارک قیطریه هم مانند دیوار اکثر پار ها انقدر بلند بود که توی پارک دیده نمیشد تا اینکه بعد از اصلاحات کرباسچی شهردار وقت تهران، بنا شد دیوار پارک ها را کوتاه کنند؛ که کردند. حالا دیوار انقدر کوتاه شده بود که پسر ها و دخترهای جوان بعد از ظهر های جمعه میامدند لبه ان می نشستند و ساعت های اخر جمعه را با هم سر می کردند. اول دیوار یک نانوایی لواشی ماشینی بود. از اینها که یک صفحه چرخان دارند و در یک چشم بهم زدن ۲۰ تا نون لواش تازه میدهند بیرون. که البته هیچوقت مزه آن لواش های قدیمی را که شاطر خمیرش را با وسواس روی آن بالشتک راه راه می کشید و شاگردش دانه دانه داخل تنور می گذاشت نمیداد. بعد از نانوایی دیگر تا ته خیابان فقط دیوار پارک بود. روبروی پارک آن دست خیابان یک رستوران بود که مرغ سوخاری میداد یک رستوران هم بود که انواع پیتزا و ساندویچ داشت به نام رستوران قیطریه. وقتی می گویم «انواع» پیتزا و ساندویچ ابدا فکر نکنید مثلا پیتزای ویگن وجترین (گیاهخوار و نَخورنده هرگونه فراورده حیوانی) یا ساندویچ فیله مرغ تایلندی بود ها! خیر! پیتزا آنوقت ها ۳ مدل بود: مخلوط، مخصوص و گوشت و قارچ. ساندویچ هم یا سوسیس بود یا کالباس و تمام. به این ۲ تا رستوران یک خشکشویی قدیمی و یک گلفروشی هم اضافه کنید، میشد جمع تمام انچه که یک دختر یا پسر جوان لازم داشت تا دلگیری عصر جمعه اش را به باد فراموشی بسپارد. یک پیراهن سفید اتو کشیده که همین ۱ ساعت پیش از خشکشویی گرفته شده، یک شاخه گل ارزان و یک ساندویچ کالباس که از وسط نصف شده با ان نزدیک هم نشستن ها روی لبه کوتاه دیوار پارک غربت عصر جمعه را در خود می بلعید آنچنان که دریا قایق مهاجران سوری و لبنانی و ایرانی را. اما همانطور که دریا با ان بزرگی طاقت هضم ضجه های کودکان در حال غرق شدن را ندارد و صبح زود قبل از اینکه خورشید به همه دنیا نشان بدهد دیشب چه گذشته به این قایق و مسافرانش، یواشکی دست ها و پاها و سرهای جدا شده کودکان را به ساحل پس میزند، لبه دیوار پارک هم گل های پر پر شده و ساندویچ های ماتیکی و تا نصفه خورده دیشب را روی سنگفرش پیاده رو رها می کند تا من صبح زود در راه مدرسه با احتیاط از کنارشان رد بشوم. نکند گل شکسته از ساقه ای را لگد کنم … نکند ناخواسته پایم روی رد ماتیک جا مانده روی لبه گاز زده ساندویچ نیمه خورده ای برود. اینها همه رد های شل و نازکی هستند که رفتگر زحمتکش محل تا چند ساعت دیگر از صفحه روزگار محوشان می کند غافل از اینکه رد اصلی مزه ان نصفه دیگر ساندویچ که تا ته خورده شده تا ابد زیر دندان کسی گیر کرده و از ان روز به بعد دیگر هیچ ساندویچ کالباسی برایش مزه آن نصفه ساندویچ را نخواهد داد. شاخه گل شکسته ای که نیم ساعت دیگر توی سطل زباله است، تیغ هایش‌ جوری توی دست کسی گیر کرده که بعد از این هربار دست در گردن ساقه نازک گلی بیاندازد جای زخمش تا همیشه تیر خواهد کشید.
کاش ردمان مثل پیراهن سفیدهای اتو شده توی کمد باشد. آنها که سفید از خشکشویی می روند بیرون، با یک رد ماتیک روی یقه شان بر میگردند. آنها که روی شانه شان رد کرم پودر است. کاش ردمان مثل آن کاغذهای باقی مانده از نصفه ساندویچ هایی باشد که هر دو تا ته خورده شده اند. مخصوصا آنها که چند تا گاز آخرشان توسط آن یکی نصفه دیگر خورده شده! کاش اگر تیغی هم شدیم به دست یاری، از آن تیغ نازک ها باشیم که دردشان کم است. دست من اگر بود، میدادم تیغ تمام گلها را بکنند، یه لنگه پا می ایستادم جلوی آن نصفه گاز زده، التماسش‌ می کردم، به پایش می افتادم تا نصفه ساندویچش را تا ته بخورد. اصلا وایمیستادم نمیگذاشتم دعوا کنند! یادشان می انداختم که رد ماتیک روی یقه چه رد خوبی است. دست من اگر بود، جمعه عصر ها دم در آن نانوایی لواشی می ایستادم، یک پیراهن سفید و یک شاخه گل بدون تیغ به هر کسی که از انجا رد میشد میدادم. کنار سمت چپ یقه اش یک علامت میزدم: آماده بوسیده شدن. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.