بخش اول: این دیگه کیه!

تاریکی حاصل از آفتاب : بخش اول: این دیگه کیه!

نویسنده: eloise_m33

تفاوت گذاشتن بین گذشته،حال و آینده تنها یک توهم دائمی و لجبازانه است.(آلبرت انیشتین)
۱۱اکتبر سال۲۰۲۴، دوشنبه ساعت ۶صبح:(روز اول ترم جدید دانشگاه)
    بالاخره فرا رسید. توما*(thoma)خیلی خوشحال بود که بالاخره میخواد برای مدرک دکتراش شروع به یادگیری کنه، آخه اون نه تنها عاشق رشتش یعنی فیزیک بود بلکه نابغه رشتشم بود. چرا که اون به صورت تصاحبی مقاطع تحصیلی رو پشت سر گذاشته و ۲۴سالگی شروع به تحصیل در مقطع دکترا کرده بود.
   با سرعت هرچه تمام صبحونه خورد، لباساشو پوشید، آماده رفتن به دانشگاه شد و با تبسمی ناشی از خوشحالی و بی صبری در خونش رو بست، ماشینشو برداشت و راهی دانشگاه شد. اونروز خورشید هم کاملا مثل توما بی صبرانه میتابید. هوا هم صاف و خنک بود. بهترین هوای ممکن برای روز اول دانشگاه!
   توما توی خیابون های خلوت سر راه دانشگاه رانندگی میکرد و از هوا لذت میبرد. تقریبا رسیده بود و یه خیابون با دانشگاه فاصله داشت که، چشمش به دختر خوشگلی افتاد که داشت روی پیاده‌رو راه میرفت. اولین دختری که از نظر توما خوشگل بود! با آرامش و لبخندی بزرگ در حال راه رفتن روی پیاده رو بود.
    توما ناخودآگاه کل حواسش رو به دختره داده بود؛ انگار که چشماشو میخکوب خودش کرده بود. چند لحظه بعد، متوجه یه مشکل بزرگ شد. چندتا پسر دنبالش افتاده بودن و با نفرت از پشت بهش نگاه میکردن و دختره حتی متوجه اونا نبود! یکم که بیشتر به پسرا دقت کرد متوجه شد که همشون چاقو دارن.
    ناخودآگاه ماشین رو همون لحظه نگه داشت و به سرعت پیاده شد تا جلوی اتفاقات احتمالی رو بگیره که البته باید بگم خودشم نمیدونست قراره چیکار کنه فقط بیش از حد مضطرب و ترسیده بود. توی همین افکار بود که دید دختره رفت داخل یه کوچه باریک و پسرا هم به کوچه رفتن. توما دیگه هیچ فکری نمیکرد مغزش متوقف شد و به صورت غیر ارادی دوان دوان داشت به کوچه میرفت تا بداد دختره برسه. تقریبا سر کوچه رسیده بود که یهو صدای ضرب و شتم شنید. بدون فکر کردن به داخل کوچه دوید و داد زد:«دختره رو ول...» داشت میگفت که یکی دهنشو گرفت. 
    همون لحظه متوجه شد که هیچکدوم از اونایی که انتظار داشت توی کوچه نیستن فقط یه نفر هست که دهنشو محکم گرفته! شدیدا ترسیده بود اما تصمیم داشت مقاومت کنه که قبلش کسی که دهنشو گرفته بودش با صدایی آروم دم گوشش گفت:«آروم باش هیچکی آسیب ندیده!» جمله عجیبی بود اما عجیب تر این بود که صدای یه دختر بود. بعد دستشو به آرومی 
ول کرد. 
    توما زود چرخید و به صورتش نگاه کرد؛  متوجه شد که همون دخترس که دنبالش افتاده بودن. با تعجب گفت:«ت.. تو خوبی؟ دیدم دنبالت افتاده بودن...» دختره گفت:«خوبم و هیچکی دنبالم نیوفتاده بود اونا فقط داشتن رد میشدن.» 
    از نظر توما این بهونه وحشتناک و به نوعی با نمکی بود که شبیه بهونه های مسخره بچه ها بود ولی چون دختره خوب بود؛ در حدی که حتی بتونه بهونه بیاره، قبول کرد، معذرت خواست و برگشت سوار ماشینش شد و دوباره راهی دانشگاه شد اما هنوزم به نظرش جریان یکم عجیب بود که چطور این اتفاق افتاد یعنی یه دختر به تنهایی از پس یه اکیپ پسر چاقو بدست بر اومد؟
    غرق همین افکار به دانشگاه رسید. از ماشینش پیاده شد و داشت وارد دانشگاه میشد که یادش افتاد که اونقد غرق فکر کردن بود که در ماشینشو قفل نکرده بود. پس برگشت تا ببندتش. حین برگشتن به سمت ماشین دید همون دختره داره وارد دانشگاه میشه. همونطوری مات بهش زل زد. تا حالا توی دانشگاه ندیده بودتش. با اینکه همیشه دانشگاه بود به حدی که میشد گفت دانشگاه میخوابه! دختره در حال نگاه کردن به اطراف وارد دانشگاه شد جوری که انگار براش آشنا نیست. برای همین توما فکر کرد که شاید ترم اولی یا انتقالی باشه که الان انتقال پیدا کرده.
    با همین افکار وارد کلاسش شد و یکی از صف های آخر و بالایی کلاس رو انتخاب کرد و نشست. چند دقیقه بعد دختره هم اومد همون کلاس. توما فکر کرد که دختره اشتباه اومده. آخه این درسی که برداشته بود مختص دکترا بود و قرار بود توما جوون ترین عضو کلاس باشه همه بالای ۳۲سال داشتن ولی دختره مشخصا خیلی جوون تر از ۳۲ساله بودن بود.
  دختره وارد کلاس شد و روی اولین صندلی‌یی که دید یعنی نزدیک ترین صندلی به در، صف جلو نشست. توما پاشد و رفت پیش دختره تا بگه اشتباه اومده و کمکش کنه که کلاسشو پیدا کنه.
    رسید سر میز دختره و آروم گفت:«فکر کنم کلاستو اشتباه اومده باشی. میتونم کمکت کنم پیداش کنی اسم استاد یا شماره کلاس یا هر اطلاعاتی که داری بهم بگو ببرمت کلاست.» دختره همونطور که زل زده بود با تعجب بهش گفت:«ممنون ولی این اولین بارم نیست که میام این دانشگاه کلاس درست هستم. لطفا برگردید و بشینید الان استاد میاد.» 
-مطمئنی؟؟
-بله کاملا!
-این کلاس فقط برای کساییه که دکترا دارن و میخوان دکترا بگیرن.
-میدونم برای همین اینجا هستم. چی اینقد عجیبه؟
توما جوابی پیدا نکرد. همونجور مات و مبهوت بدون اینکه چیزی بگه برگشت و نشست.
  درس شروع شد. استاد اومد؛ ولی دختره رو بیرون نکرد. مطمئنا عضوی از کلاس بود. توما توی چنین تفکراتی بود: اون اینجا چیکار میکنه؟ چطور تونسته چنین کلاسی شرکت کنه؟ چرا اینقدر همه چیز در موردش عجیبه؟ چرا الان مضطربم؟ اینجا میخونه؟ اگه اینجا میخونه چرا تا حالا اونو ندیدم؟یعنی احتمال داره همکلاسم بوده باشه و تابحال متوجش نشده باشم؟ و...
    کلاس تموم شد. توما غرق تفکر از کلاسش خارج شد، و راهی کتابخونه دانشگاه
شد. ولی هنوز جوابی برای سوالاش در مورد دختره پیدا نکرده بود ؛ به طرز عجیبی 
نمیتونست دختره رو از ذهنش بندازه بیرون از همون لحظه اول دیدار تا الانش توی ذهن توما هک شده بود به هر ثانیش فکر میکرد و این کار کل تمرکز و علاقشو جذب خودش کرده بود. به حدی که توما حتی برای مطالعه که تفریح مورد علاقه‌ش بود تمرکز نداشت. کتاب رو جلوش گذاشته بود و به دختره فکر میکرد بدون اینکه بتونه کلمه ای ازش بخونه و بفهمه.
     روز بعد، مامان توما بهش زنگ زد و گفت که یکی از اتاق های خونه دوخوابه توما رو برای اجاره دادن به املاک داده.
-مامان چرا چنین کاری کردی؟
-کار خوبی کردم که. تو همیشه در حال درس خوندنی و وقت نداری کار کنی میدونم دانشگاه بهتون حقوق میده ولی به نظرم ماهانتون خیلی کمه بهترین فکری که به ذهنم رسید اجاره بود. توهم که زیاد خونه نیستی برات مشکل نمیشه‌.
-ماهانم از سرمم زیادیه این چه کاری بود که کردی همین الان برو و کنسلش کن.
-چنین کاری نمیکنم توهم عادت کن! بعدا ازم تشکر میکنی مطمئنم! دیگه هر چی که گفتم همونه. برات پی دی اف قرارداد رو میفرستم که به کسایی که اومدن نشون بدی و امضا کنین. اعتراض اضافی هم نمیخوام دیگه قطع میکنم عزیزم فعلا.
بعدش گوشی رو قطع کرد. حرفی برای گفتن نمونده بود. تصمیم از قبل گرفته شده بود. ولی کم کم که فکر کرد؛ دید همچین چیز بدی هم نیست که تنها نباشه. پس رفت و از قرارداد کپی گرفت.
۱۴اکتبر پنچشنبه ساعت۱۷:
   در خونه توما زده شد. درو باز کرد. با کمال تعجب دید همون دخترست. قلبش یهو شروع کرد به تند زدن به قدری که توما نگران بود دختره صدای قلبشو بشنوه. توی همین افکار خشکش زده بود که صدای دختره اونو به دنیای بیرون برگردوند. دختره شروع به حرف زدن کرد:« سلام، ببخشید مزاحم شدم اینجا خونه آقای توما بوروتسوا*(burutsua) هستش؟» توما گفت:«بله خودمم بفرمایید؟» دختره ادامه داد:«شما باید باهام توی درست کردن جریانی همکاری کنی.» 
-چه جریانی؟ اصلا منو میشناسی؟
-چیز خاصی نیست بعدا توضیح میدم بهت! راستی داشت یادم میرفت میدونم اتاق اجاره 
میدی اومدم اجارش کنم، لطفا درو باز کن وسایلم داخل جعبه ماشینه زود میارم.
    توما با تعجب همونطور زل زد به دختره، دختره هم چند لحظه زل زد بهش و بعدش دوتا از ساک هاشو آورد و با لبخندی خجالت زده دست توما رو از در جدا کرد و وارد خونش شد.
    بعد چند لحظه فکر کردن، برگشت به خونه تا ببینه دختره‌ی عجیب غریب چی میگه و واقعا میخواد خونرو اجاره کنه یا نه.
    دختره به قصد پیدا کردن اتاق قابل اجاره، چمدون بدست اطراف رو نگاه میکرد. توما اومد و اتاقو نشونش داد و اون دوباره با یه لبخند خجالت زده تشکر کرد.
   دختره در حال جابجایی بود حتی قبل دیدن قرارداد! توما کلا مات دختره شده بود همونطود داشت نگاه میکرد که گفت:«هنوز من تصمیم نگرفتم خونه رو به شما اجاره بدم و شما هم خونه رو حتی تابحال ندیده بودین چطور سرتونو میندازین پایین وسایلاتونو میارین خونه مردم؟» دختره با دو تا چمدون دستش یه نیم نگاهی به توما انداخت و گفت:«میدونم الان شبیه دیوونه ها بنظر میام ولی فعلا کمکم کن برات توضیح میدم!»
    بعد آوردن شش تا چمدون، هفت ساک، دو کیف و کامل جابجا شدن، دختره از خستگی خودشو انداخت روی تخت و دراز کشید. همون لحظه توما در نیمه باز رو با دستش به صدا در آورد تا دختره بفهمه اون اومده جلوی در، دختره پا شد و نشست و به معنای حرف زدن توما به اون نگاه کرد.
-ما هنوز قرارداد امضا نکردیم نباید قبلش وسایلتو میاوردی و اینکه منظورت از جریانی که گفتی چی بود؟
-من نمیتونم این همه چیزو دوباره برگردونم بیرون پس بیا هر چه زودتر قراردادو امضا کنیم و فعلا مغزتو درگیر حرفام نکن بعدا دربارش میگم بهت.
بعد دختره پاشد و اومد هال، و گفت:« بیا هرچه زودتر قراردادو امضا کنیم.»
قرارداد رو امضا کردن؛ دختره‌ی خسته برگشت اتاقش. توما یه نگاه دوباره ای به قرارداد انداخت. بالاخره توی قراردادم که شده اسم دختره رو دید و یه لبخند بزرگ زد. اسمش امالین هروس*(emmalline heros) بود. شاید مسخره بنظر بیاد ولی دونستن اسمش به قدری توما رو خوشحال کرد که انگار دنیا رو بهش دادن. اسمشم مثل خودش عجیب و خاص بود اما توما حتی از عجیب بودن امالین هم به نوعی خوشش میومد.
     بعد نیم ساعت امالین قصد بیرون رفتن داشت. گفت دیروقت برمیگرده و از توما کلید خواست. اونم بهش داد و امالین رفت تا به کاراش برسه. توما هم روزشو توی کتاب خونه دانشگاه، با مطالعه‌ی درس و خوندن و سنجیدن نظریه های جدید گذروند. اون روز هم فکرش درگیر امالین بود ولی امالین هم خونش شد به همین خاطر خیلی ذوق داشت و بهترین آپشن این ماجرا این بود که میتونست جواب سوالاشو بگیره پس با خیال راحت و روحیه ای شگفت انگیز میتونست روی مطالعه تمرکز کنه. 
   چهار روز گذشت. درسته توما و امالین هم خونه بودن ولی هردو به قدری خونه نبودن که به 
ندرت همدیگرو میدیدن و توما هنوز فرصتی پیدا نکرده بود که جواباشو بگیره و درمورد امالین بیشتر بدونه مثلا اینکه پی ببره که چرا امالین اینقدر عجیبه؟
۱۸اکتبر دوشنبه:
    توما با خودش گفت که انتظار بسه امروز روزیه که از کارش سردر میاره. راستش در حالت عادی اون کسی نبود که اینقدر در مورد بقیه فکر کنه چه برسه سعی کنه که سر در بیاره ولی امالین به طور دیوانه وار کل مغزشو تسخیر کرده بود. به حدی که تصمیم گرفت که واقعا از امالین سردربیاره!
    ساعت۶صبح، امالین طبق هر روزش داشت بیرون میرفت. اما با یه فرق که توما امروز دنبالش بود. و هر جایی که امالین میرفت توما هم از فاصله ۳۰متری دنبالش میرفت و به کاراش نگاه میکرد.
    اول به شرینی فروشی رفت و شیرینی خرید. بعدش اونو برد و به یکی که شبیه بیخانمان ها بود داد. بعدش رفت داخل یه مکانی که شبا اونجا پارتی برگزار میشه و الان خالی بود. صاحبش کلید رو به امالین داد و رفت و پشت سرش چندتا مرد هم وارد همون مکان شدن.
    ساعت۷شب که کم کم قرار بود رقص و آواز شروع بشه اومد بیرون و سوار یه ماشین شد و از اونجا رفت. توما هم همچنان دنبالش بود. بعد ۱ساعت راه، به یه خونه دور افتاده تو روستا رسیدن و امالین از ماشین پیاده شد و به خونه‌هه رفت و تا ساعت ۳شب اونجا موند بود. ساعت ۳، یه ماشین دیگ اومد و بردش به خونه توما.
    توما واقعا گیج شده بود. کاراش در حین مشکوکی و غیر عادی بودن به نوعی عادی هم بود!ولی زمانی که طی اونها سپری میکرد یکم نابسامان و عجیب بود.
    توما ۲۰دقیقه بعد امالین وارد خونه شد‌. امالین توی هال خونه منتظرش بود. همین که توما اومد داخل بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:« تعقیب کردنم خوش گذشت؟» توما خشکش زد چون امالین یبارم به پشتش و حتی ماشین توما نگاه نکرده بود. توما با نگرانی همون حین گفت:
-ببخشید! راستش من واقعا استاکر یا آدم عجیبی نیستم. واقعا شرمندم. حتی مطمئن نیستم چرا چنین کاری کردم ؛ دست خودم نبود خیلی کنجکاو بودم. به نظرم خیلی عجیب و مرموزی. غیر از اونم خونه همو نمیبینیم که ازت سردربیارم و علامت سوال های ذهنمو برطرف کنم برا همین تصمیم گرفتم خودم کشفش کنم. بالاخره هم خونه هستیم باید بدونم کی هستی.
-حالا چیزی هم پیدا کردی؟!
-خب راستش نه.(با لحن خجالت زده)
-ببین میخوام دوستت باشم پس این مزاحمت بیجارو کنار بذار؛ خودت قراره کم کم بشناسیم؛ هر سوالی داری از خودم بپرس، قراره بیشتر باهام وقت بگذرونی. حالا از این کارای غیر 
متعارف دست بردار و به درست برس خیر سرت داری دکترا میگیری الان نباید هر لحظت پر از فرمولای فیزیک باشه؟
-تو از کجا میدونی رشتم و مقطع تحصیلیم چیه؟
-هم کلاستما مثلا!
-خب اولین سوالمو استفاده میکنم. تو چند سالته و چطور الان داری دکترا میگیری؟
-۲۳سالمه؛ اکثر و حتی کل مقاطع تحصیلی رو جهشی خوندم تا بتونم اینجا برسم. حالا اگه سوال پیچت تموم شد میرم بخوابم.
بعدش رفت اتاقش و در رو روی خودش بست. توما از کاری که از روی کنجکاوی محض کرده بود خیلی خجالت میکشید ولی خب به نوعی خوشحال هم بود که کم کم قراره امالین خودش خودشو بهش معرفی کنه و به سوالاش جواب بده.
     توما هم به اتاقش رفت. حس خیلی خوبی داشت!! بابت همه چیز اعم از توجه امالین بهش که دیده بودتش توی کلاس، لحن مهربونش که میگفت میخوام دوستت باشم و.... کل درون توما مثل پنبه نرم شده بود. تا بحال اینقدر از رفتار های کوچیک کسی تحت تاثیر قرار نگرفته بود چه برسه چنین خوشحالی‌یی!!! خیلی شرمنده هم بود ولی از اینکه امالین به نوعی درکش کرده؛ در حد کشت خوشحال بود. 
  روز بعد، امالین برخلاف هر روز، اونروز تا ساعت ۱۲ظهر خوابید و کلا خونه بود. توما هم که از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه اونروز نرفت بیرون و تصمیم گرفت تا زمانی که امالین بخواد حرف بزنه خونه درس بخونه! حتی اگه این تصمیم چند هفته هم که شده طول بکشه!
    ساعت۲ بعد از ظهر که شد؛ امالین به هال خونه رفت و نشست تا یه صحبت درست حسابی با توما داشته باشه. وقت گرفتن جوابا بود! امالین گفت:« منو ببخش اگه از اول میدونستم میتونم همه چیز رو بهت بگم قبل اینکه اینقد به عجیب و مرموز به نظر بیام جواباتو میگرفتی. همه چیز رو از اولش تا الان میگم بهت!»  توما نفسی عمیق و مضطرب و هیجانزده ای کشید و آماده گوش دادن شد.
-امالین هروس هستم. ۲۳سالمه، از اولش انتخاب شده بودم که اولین مسافر ماشین زمانی 
باشم که تابحال امتحان نشده بود. برای آماده بودن در برابر هر مشکل و هر احتمالی کل عمرم 
آموزش دفاع شخصی، تیر اندازی، شمشیربازی، استراتژی سازی و مدیریت بحران دیدم. زیاد بین مردم نبودم؛ نه راستش هیچوقت نبودم! برای همین شاید بعضا عجیب و مضحک بنظر 
بیام. حالا از هر نظر که شده و بوده.
-مسافر زمان؟ یعنی الان میگی از آینده اومدی اینجا و کل عمرتم براش آموزش دیدی؟
-بله، من متولد سال ۲۰۴۵هستم.
-این چه شوخی‌ییه؟ توقع داری باور کنم؟؟!(اولش با لحن مسخره وبعد کمی جدی)
-آره توقع دارم باور کنی! به نظریه پل انیشتین*(نظریه پل انیشتین-روزن: این نظریه مطرح کرد احتمال وجود کرمچاله* در قلب یک سیاه‌چاله* وجود دارد و کم کم توصیف کامل این شد: گذرگاه ناشی از کرم‌چاله که شامل
سیاه‌چاله ورودی و سفیدچاله* خروجی میشود که پل میانبری در فضا زمان هست و با عبور از آن میشود در زمان یا مکان یا جهان سفر کرد. کمی طولانی شد چون امتحان نشده است ولی اینجا سفر زمان مد نظر ماست!) اعتقاد داری؟ اصلا اونو ولش کن؛ میتونم نظریه هایی که قراره اثبات بشن و طریقه اثباتشونو بهت بگم. البته نباید تو ارائشون بدی. خودت که میدونی مشکلات پارادوکس اطلاعات در زمان*(برای توضیح این پارادوکس مثال میزنم؛ تصور کنید که کسی سوار ماشین زمان شود و به گذشته برگردد و اطلاعاتی که در آینده کشف شده است به گذشتگان بدهد. حال این اطلاعات هم متعلق به گذشته اند و هم متعلق به آینده! و در عین حال به هیچ کدام تعلق کامل ندارند و این پدیده چرخه ای با تکراری بینهایت برای آن اطلاعات ایجاد میکند که بطور مدام در آن بین آینده و گذشته میچرخند چیزی تقریبا مثل ابر الکترونی*) وجود داره و نمیخوام برای بیشتر از یه نفر پدید بیاد. بالاخره پارادوکس هر چقدر گسترده باشه، آسیبش بیشتره نه؟
-واقعا نمیدونم. به هر حال یه مثال بزن.
- به عنوان مثال چی بگم خودت انتخاب کن!
-مثلاااا برای اومدن به اینجا ماشین زمان استفاده کردی دیگه نه؟ در مورد همون توضیح بده.
-شاید باور نکنی ولی تنها سوال بی جوابو پرسیدی!!! باید بگم سفیده، ظاهری تقریبا ماشین مانند داره و داخل و میزکنترلش تقریبا شبیه هواپیماست ولی تجهیزاتش... همه به یه الگوریتم وصلن که به هیچ عنوان نمیشه داخلشو دید و از مهندسیش سر در آورد الگوریتم هر لحظه داره خودشو عوض میکنه و رمزگذاری رو پیچیده تر میکنه. سال ۲۰۵۶تونستن با کلی  زحمت کمی از روکش ماشین زمانو بشکافن ولی بدون دونستن الگوی رمزگذاری شده، نمیشد از مهندسیش به هیچ عنوان سر درآورد. و همین داستان منو اینجا کشوند!
-اسم کسی که اختراعش کرد چی بود؟ چرا از مخترع کمک نگرفتن؟ همچنین منظورت از آخرین جملت چیه؟!؟!
-به نوعی جواب سه تا سوالتم یکیه! مخترعی درکار نیست!! این دستگاه ۳۰سپتامبر سال ۲۰۴۷، ساعت۴:۳۰ صبح، وسط حیات سازمان تحقیقات هسته ای با نور و دود سبز ظاهر شد. با اسپری سبز رنگ(همونایی که دیوارو باهاشون رنگ میکنن) با حروف لاتین روش نوشته بود: yamee. نمیدونیم چه معنی‌ای داره یا داشته به هر حال که کنارشم یه کاغذ بود که دستورالعمل کارکرد 
ماشین زمان روش نوشته شده بود. اما نه دستور عمل کامل! نمیدونم چطور توضیح بدم. خودت ببینی بهتره کپی‌شو با خودم دارم. بعد با قدم های آروم رفت اتاقش و چندتا کاغذ آورد.
    توما کلا نمیدونست چی بگه. فقط کل بدن و عقلش قفل شده بود و هیچ واکنشی نداشت. 
سعی میکرد بفهمه. برای یه دکترای فیزیک، ماشین زمان چیز چنین امکان ناپذیر و عجیبی هم نبود ولی جریان از نظر توما خیلی عجیب و عمیق تر از ماشین زمان و اینا بود. چرا باید مخترع چنین کار نامتعارفی انجام بده؟
   توما در حال نگاه کردن به کاغذا بود که امالین هم شروع به توضیح دادن کرد:«این عکس  ماشین زمان هستش که ۰.۴ ثانیه بعد ظاهر شدنش توی سازمان تحقیقات هسته ای، توسط 
دوربین امنیتی ثبت شده.»  بعد به کاغذ بعدی اشاره کرد و گفت:«نگران نباش میدم کامل مطالعه کنی اما مطمئن نیستم به زودی ازش سردربیاری یانه؛ به هر حال باید بگم، این دستور العمل یه راهنما بود که فقط برای برگشتن به یک زمان و مکان ثابت قابل استفاده بود؛ یه صفحه مونده به آخر رو بخون. اون نوشته کار مارو به اینجا کشوند!!!»
   توما شروع به خوندن کرد، نوشته ی راهنما حک شده بود: میدونم اطلاعات بیشتری میخوایین! بدون کمک من اگه با این روند پیش بره طبق دیده ام از آینده، سال ۲۰۸۲ ماشین زمان جدید ایجاد میشه و این رمزگذاری مهندسی شده ی روی دستگاه، سال۲۱۱۱ قابل خوندن میشه. میدونم که البته بهم اعتماد نمیکنین و تلاشتونو میکنین ازش سر در بیارین ولی اگه کمکمو میخوایین، باید شما هم کمک کنین، من به کمک امالین هروس که الان ۲ سالشه نیاز دارم! اون که قراره ۱۲سالگی فارغ التحصیل بشه و طی ۶سال همراه آموزش های سخت تا مدرک کارشناسی فیزیکش رو بگیره. اون دختر جزو برجسته ترین نابغه های فیزیک تاریخ میشه و باید شخصی به اسم توما بروتسوا رو با تنظیمات بالای صفحه نجات بده. اگر بذارید کمک کنه صحیح و سالم برمیگرده و منم با کمال میل رمز الگوریتم رو براتون حل میکنم. اونو ۱دسامبر سال ۲۰۶۸ راهی این آدرس بالا کنین.
   توما داشت صفحه بعد رو میخوند که امالین زود کاغذ هارو گرفت و گفت:«متاسفم باید عملیاتم ازت مخفی بمونه فعلا برای امروز این همه اطلاعات بسه. بهت چند روز وقت میدم تا درمورد قضایا فکر کنی، جزوه رو تا جایی که دستورالعمل ماشین زمانه بخونی و بعدش حرف میزنیم و اینبار نوبت توعه حرف بزنی هر سوالی در هر موردی داشتی ازم بپرس و بعدشم خودتو یه معرفی درست حسابی به من بکن شدیدا منتظرشم!»
بعد یه لبخند ملایم و بانمک زد و برگه ماموریتشو برداشت و بقیه رو برای توما جا گذاشت و به اتاقش رفت و بعد ۳۰دقیقه رفت بیرون.
    توما نمیدونست چه حسی از کل این قضایا داشته باشه در مورد امالین خیلی دچار تردد شده بود و فقط میتونست نگران باشه و کاملا آگاه بود که این داستان قراره ماسوای رمانتیک، طولانی و سخت باشه.

مفاهیم اولیه:

سیاه‌چاله:ناحیه‌ای در فضا-زمان با گرانشی بسیار نیرومند است که هیچ چیز حتی ذرات و تابش‌های الکترومغناطیسی مانند نور نمی‌توانند از میدان گرانش قدرتمند آن بگریزند.
کرم‌چاله:یک ساختار فرضی که نقاط نامتجانس در فضا-زمان را به هم پیوند داده است.
سفیدچاله:یک منطقه فرضی در فضازمان که امکان ورود ندارد اما ماده و نور می‌توانند از آن خارج شوند.
ابر الکترونی:محدوده‌ای از فضای اطراف هسته می‌باشد که احتمال یافتن الکترون در آن وجود دارد و نمیشود گفت که الکترونی دقیقا الان در یک نقطه معین است. میتواند در هر قسمت از اطراف هسته باشد. فقط نقاطی با احتمال وجود بیشتری الکترون، وجود دارند که در اینجا مد نظر نیست.  


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.