رمان عشق خلافکار : ﴿پارت7﴾

نویسنده: Elena


خب خب خب دلم نیومد براتون پارت نزارم. 

نویسنده: ✾النا✾

_ ول کن اینارو بگو چیشده؟ 
_ پنج شنبه قراره کلاوس بیادددد
_ راست میگی؟ پس خوش خوشان دوست ماست 
_ واییی خیلی خوشحالم
_ شیرینی باید بدیا
_ حالا پررو نشو نکنه یادت رفته مسموم شدی؟ 
_ ایششش حالا انگار شیرینی میدادی چی میشد؟ 
_ باشه بابا قهر نکن حالت خوب شد کافه می برمت
_ آهان حالا شد پس چهارشنبه کافه استار باکس
_ باشه من برم فعلا
_ فعلا
وایی یعنی 3 روز دیگه کلاوس رو می بینم؟ 
باورم نمیشه قراره بیاد 
********
دو روز بعد...........
رفتم دنبال الکس که بریم کافه. 
_ الکس کجایی هنوز آماده نشدی؟ 
_ دارم میام سگم نمیزاشت بیام بیرون
_ باشه زودتر بیا
بعد چند دقیقه الکس اومد. 
_ آمدم جانان جان
_ بیا بشین بریم کافه 
نشست و راه افتادیم به سمت کافه استارباکس
رفتیم یه جایی نشستیم و منو رو آوردن . 
_ الکس چی میخوری؟ 
_ قهوه با یه کیک شکلاتی
_ پس یه قهوه با کیک شکلاتی و یه اسموتی توت فرنگی بیارین
_ دختر تو این هوا اسموتی بخوری مریض نشی 
_ هوس کردم دلم میخواد مریض نمیشم خیالت جمع
_ خب بگو ببینم شازده تون فردا میاد آره؟ 
_ آره خیلی خوشحالم قراره بعد مدت ها از انگلستان بیاد 
_ دانشگاهی که میرفت اسمش چی بود؟ 
_ آکسفورد خنگه
_ آهان عالی
یکم گذشت و من و الکس یه کم حرف زدیم . گوشیم زنگ خورد 
که دیدم اسم آندریا در حال روشن خاموش شدنه . جواب دادم 
_ الو
_ سلام عزیزم . خوبی؟ 
_ سلام . ممنون شما خوبین؟ 
_ ممنون عسلم  ؛ وقت داری همو ببینیم؟ 
_ بله حتما
_ کجا هستی؟ 
_ من با دوستم اومدم کافه استارباکس
_ پس من میام اونجا همدیگرو ببینیم
_ بله پس میبینم تون
_ فعلا عزیزم 
_ فعلا 
تماس و قطع کردم که الکس پرسید
_ کی بود ؟ 
_ آندریا. داره میاد اینجا
_ یه بار اومدیم کافه ها همه الان میخوان بیان 
خندیدم 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.