رمان عشق خلافکار : {پارت 9}

نویسنده: Elena

نویسنده: ✾النا✾

_ مامان کلاوس کی میاد ؟ 
_ تا 12 فک کنم بیاد 
_ پس من نزدیک دوازده میرم خونه خاله اما
_ باشه سلاممو به اما برسون و از طرفم از کلاوس معذرت خواهی کن امروز 
کارام زیاده نمیتونم تا ساعت 7 بیام
_ باشه میگم. 
_ زودتر صبحانه ت رو بخور الان کلاست شروع میشه 
گوشی تو دستمو نشون دادم 
_ مشکلی نیست کارش فقط رفتن به سایته
_ ولی بالاخره باید حواست به درس باشه اینظوری حواست پرت میشه. 
_ مامااان! بزار غذامو بخورم دیگهه. اه!
_ باشه فقط زودتر
_ باشههه
_ حواست به خونه باشه من دارم میرم مطب تا پنج و نیم نمیتونم بیام 
_ باشه خدافظ
_ خدافظ عسلم 
صبحانه م رو خوردم و رفتم اتاقم. دیدم تو کانال مدرسه پیام دادن که مدرسه
هارو کم کم باز میکنن. 
به الکس پیام دادم
_ الکسسس قراره بدبخت بشیم
_ چیشده؟ 
_ پیام مدرسه رو نخوندی مگه خنگول
_ نه واسا بزا ببینم
_ برو ببین 
_ هععییی
_ سه روز عزای عمومی میگیریم
_ الفاتحهه
_ بریم کلاس زود باش
_ اوکیییی
********
وای وای دیر شد الان کلاوس میاد من نرفتم خونه خاله وایییییییی
بدو بدو آماده شدم و یه بلوز آستین بلندمشکی و یه مانتو چارخونه با 
شلوار لی و بوت پوشیدم ؛ یه آرایش ملیح و دخترونه کردم و رفتم سوار مازراتی 
شدم. رسیدم و زنگ رو زدم که خاله جواب داد و سریع وارد شدم . 10 دقیقه بعد
صدای زنگ در اومد که دیدم کلاوسه . سریع تو آینه خودمو نگاه کردم و رفتم به 
استقبالش . 
★کلاوس★
زنگ درو زدم که مامان درو باز کرد. رفتم تو و دیدم که مامان و بابا و آرتمیس اومدن 
به سمتم . با دیدن آرتمیس خوشحال شدم و ناخودآگاه لبخند رو لبم اومد ؛ با تمام وجودم 
آرتمیس و دوست داشتم اما نمی تونستم نقطه ضعف نشون بدم وگرنه ازش استفاده میکردن
تا منو زمین بزنن ولی به همین که صورت زیبا و اون لبخندی که همیشه به لب داره رو ببینم راضی ام تا اتفاقی براش نیوفته. 
_ سلام 
مامان بغلم کرد 
_ سلام عزیزم خوش اومدی 
_ ممنون 
_ سلام غول چراغ جادو خوش اومدی
_ سلام جادوگر شهر اوز 
_ بیا مامان جان بریم تو تازه از راه رسیدی خسته ای حتما
رفتیم تو و مامان و بابا روی مبل 3 نفره نشستن و من و آرتمیس هم روی مبل دونفره
★آرتمیس★
_ خب کلاوس دانشگاه چطور مطوره؟ 
_ هیچی فعلا رفتیم بیمارستان و کارارو داریم یاد میگیریم


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.