رمان عشق خلافکار : {پارت17}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

دوست نداره دل کسیو بشکونه 
_نمیدونم واقعا گیجم چیکار کنم چیکار نکنم
الکس: به نظرم بگو دیگه خدا هرچی بخواد همون میشه 
_ حالا اینطور که میگین هروقت تونستم بهش میگم 
ابی: آفرین دختر تا کی میخوای نگی یه روز که باید دیگه اعتراف کنی بهش
گوشیو در آوردم 
_ خب اینارو ولش کنین بیاین یه چندتا عکس بگیریم یادگاری داشته باشیم هروقت نگاه کردیم یاد شیطنتامون بیوفتیم
*******
یواشکی در حیاط و باز کردیم و رفتیم تو . 
الکس: بچه ها فکر رفتن و کرده بودیم ولی فکر برگشتن و نه . چیکار کنیم چطور بریم تو؟ 
یه دور خونه رو زدم که دیدم در کشویی آشپزخونه بازه 
_ انگار شانس یکم بهمون رو کرده در کشویی آشپزخونه بازه 
الکس و ابی اومدن و از در کشویی رد شدیم و رفتیم تو آشپزخونه. به اطراف نگاه کردم که دیدم بچه ها توی هال جمع شدن و دارن میگن و میخندن
ابی: شانش آوردیم پله ها بغل آشپزخونه هست 
یواشکی از پله ها داشتیم میرفتیم بالا که صدای دیمن رو شنیدیم 
_ کجا خانما می موندین یه کم درباره امروز حرف میزدیم و یادی از خاطرات می کردیم 
زمزمه کردم: گاومون زایید بچه ها بدویین سمت اتاق یالا! 
دوییدیم سمت اتاق و رفتیم تو و درو قفل کردیم 
الکس: وای خطر از بیخ گوشمون گذشت
ابی: بچه ها من گشنمه
الکس: منم حالا چیکار کنیم
_ زنگ میزنیم پیتزا سفارش میدیم
ابی: چجوری بعد تحویل بگیریم؟ 
_ خب با ملحفه طناب درست میکنیم وقتی اومد میرم پایین میگیرم بعد ملحفه رو به یه چیز جعبه مانند می بیندیم و شما میفرستین پایین منم پیتزارو توش میزارم و شما می کشین بالا بعد ملحفه رو ازش جدا می کنین و برای من میفرستین پایین منم ازش آویزون میشم و سعی میکنم ازش بالا برم و شماهم از اون طرف سعی میکنیم بکشین بالا که سریع تر برسم 
الکس: خوبه
_ خب پس من زنگ میزنم پیتزا سفارش میدم چی می خورین؟ 
ابی: یه پیتزا مخصوص با سیب زمینی و نوشابه مشکی
الکس: یه پپرونی با قارچ سوخاری و نوشابه مشکی
_ اوکی
زنگ زدم و سفارش دادم
********
پریدم پایین روی پتو و بالشت و منتظر موندم تا پیک غذا بیاد. بعدچند دقیقه صدای موتورو شنیدم و رفتم سمت در حیاط. غذارو گرفتم و پولو حساب کردم. بچه ها ملحفه رو از تراس آویزون کردن که پیتزارهارو گذاشتم توی یه چیزی که حالت سینی داشت و ملحفه رو کشیدن بالا. دوباره ملحفه رو آویزون کردن که خواستم برم که صدای آنتونیا رو شنیدم
_ آرتمیس
_عه سلام خواهرجون خوبی؟ 
_ نمیخواد فیلم بازی کنی بیا ببینم
رفتم سمتش
_ میگم امروز اونکارارو کردم چیزیت که نشد؟ 
_نه من چیزیم نشد ولی آرتمیس کارت یکم خطرناک بود اگه کسی چیزیش میشد چیکار میخواستی بکنی؟ 
_ میدونم ببخشید
_ حالا بگو ببینم چطوری میخوای بری تو با ملحفه هایی که گره زدین خطرناکه 
_ چاره ای ندارم الان اگه بخوام از در وارد بشم که بچه ها میریزن سرم
_پس بیا یه کاری کنیم من حواس بچه هارو پرت میکنم تو از در کشویی آشپزخونه برو تو و از پله ها برو بالا و وارد اتاق شو
_ وایی ممنون خواهری من تورو نداشتم چیکار میکردم


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.