رمان عشق خلافکار : {پارت24}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

رسیدیم فرودگاه راستش خداحافظی کردن با اینجا کلی برام سخته درسته عشقمو ازم گرفت امیدواری زندگیم و ازم گرف اما این همون شهریه که عشق و برام ساخت خاطراتمون توش شکل گرف پوففف
نباید خودمو ببازم من میتونم ایندمو بسازم 
_داداش ، ممنونتم خیلی بهت زحمت دادم
_اوه اوه از این حرفا هم بلد بودن خانم خانوما ، مگه من چندتا ابجی کوچولو دارم هوم؟مطمئن باش مثل کوه پشتتم . کلاوس رفته اما من همیشه تا جایی که میتونم حمایتت میکنم مطمئن باش
_ممنونم داداشی 
نمی خواستم اشکمو ببینه چون میدونم حال خودش خوب نیس
سوار هواپیما  شدم دیگ نتونستم بغضمو نگه دارم  و چند قطره اشکم اومد پایین بهترین گزینه برام گوش دادن اهنگه و خواب. 
*******
هواپیما نشست و ازش خارج شدم. درحال پیدا کردن چمدونام بودم که دستی رو شونم نشست ، ترسیدم و سریع برگشتم عقب. دیدم عمو مارسله و یه دختری کنارشه . 
_سلام عمووو. 
عمو مارسل: سلام دخترم . 
امیلی: سلام 
_ امیلی تویی؟ 
سر تکون داد
_ چقدر فرق کردی دختر از آخرین باری که همدیگرو دیدیم خیلی تغییر کردی 
_ تو هم دست کمی از من نداری تا بابا نگفته بود نمیدونستم تویی 
همدیگرو بغل کردیم. 
عمو: چمدونات رو برنداشتی؟ 
_ نه داشتم پیداشون میکردم
_ خب ببین کدومه که برداریم و بریم . 
یه پنج دقیقه ای طول کشید تا پیداشون کنم که برداشتیم و رفتیم سمت ماشین عمو . 
عمو: سوار شین بریم خونه ما. 
_ نه من مزاحمتون نمیشم اگه برسونینم خونه ای که قراره بمونم ممنون میشم. 
عمو: راستش بابات به من گفت خونه اجاره کنم ولی راضیش کردم پیش ما بمونی. 
امیلی: آره قراره خوش بگذره. 
فک کنم یه روزه با این خونواده پر شور و شوق  خوب بشم . از فکر خودم خندم گرفت. ازهمون اول خونواده پایه ای بودن. تو ماشین نشستیم و عمو راه افتاد سمت خونه شون. 
امیلی: وای آرتی گفتم بیای تو اتاق من بمونی باهم باشیم یکم کیف کنیم
_ خوبه
با مشت به شونم زد 
امیلی: تو چته قبلا اینطوری نبودی سرحال تر بودی چرا اینطوری دمغ شدی؟ 
_ پسر خالم 2 سال پیش مرد. 
امیلی یه هینی کشید
_ چی داری میگی؟ دنیل؟ 
_ نه.... 
نفسمو به بیرون فوت کردم و چشمامو بستم بعد با غمی که توی صدام معلوم بود 
گفتم: کلاوس. 
ماشالله کل دوستام از اینکه من کلاوس رو دوست داشتم خبر داشتن که امیلی هم جزوش بود 
عمو: خیلی متاسفم. 
امیلی منو تو بغلش کشید 
_ دختر تو چی کشیدی که. رفتیم خونه خواستی یکم درد و دل کنیم خالی شی. 
_ ممنونم 
تو مسیر همونطوری که امیلی بغلم کرده بود منم بغلش کرده بودم. مثل دوتا خواهر بودیم. رسیدیم خونه و پیاده شدیم که خاله اِما و میسون اومدن برای خوش آمدگویی. خاله رو بغل کردم. 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.