داستان های  اکبر

داستان های اکبر

marya نویسنده : marya در حال تایپ

داستان های مشابه

همیشه میگن نوجوانی دوره خیلی سختیه اما دوره شکوفایی انسان ...

نور مهتاب با تلاش فراوان خود را از میان برف و بوران به داخل ...

پاییز بود.. ساعت های دوازده.. همون کافه معروف.. ثانیه ها م ...

اکبر و مهدی با هم وارد حیاط مدرسه سعادت شدن، امروز روز اول هفته بود .توی حیاط روی برگه سفید بزرگی نوشته شده بود:مسابقه انشا،،موضوع (درباره دوست و دشمن)
زمان مسابقه هفته آینده تولد امام رضا (ع)..جوایز .نفراول سفر به مشهد مقدس،نفردوم و سوم 500هزارتومان پول.
اکبر نگاهی به مهدی کرد و با لبخند گفت :من شرکت میکنم و می دونم برنده میشم.مهدی با پوزخند گفت :می بینیم !!
مدرسه دوازده کلاسه بود .کلاس شماره یازده و دوازده متعلق به بچه های کلاس پنجم بود.مهدی و اکبر قبل این که برن به کلاس
پیش خانم افشاربه دفتر مدرسه رفتن.اکبر گفت:خانم اجازه !من می خوام مسابقه انشا شرکت کنم. خانم افشار با خوشحالی گفت:
سه شنبه یک نمونه بنویس و برای من بیار تو کلاس هم بخون.اکبر گفت :باشه خانم!!
اکبر سه روز وقت داشت تا بنویسه ،تمام وقتش به انشا نوشتن گذشت.صبح سه شنبه خوشحال رفت مدرسه.
توحیاط مدرسه حسن و مرتضی رودید و با خوشحالی گفت:امروز سفر مشهد رومی برم!
مرتضی گفت:به همین خیال باش!من هم نوشتم!!زنگ مدرسه روزدن و بچه ها به طرف کلاس رفتن..
خانم افشار وارد کلاس درس شد و با لبخند گفت :سلام بچه ها این ساعت انشا داریم،بچه های که تو مسابقه شرکت می کنن
بیان و انشا بخونن..
نگاه به بچه ها کرد و گفت :اکبر بیا انشا بخون،فکر کنم نوشتی!!
اکبر با کمی خجالت بلند شد وگفت:بله خانم!و رفت به سمت خانم معلم وبا صدای بلندی گفت:.
به نام خدا
موضوع انشا دوست و دشمن
دوست کیه؟دوست یعنی کسی که دوستت داشته باشه،راز تورو بدونه .مهربان و دلسوز باشه مثل دوستای من!=
من خیلی دوست دارم ولی دشمن ندارم چون به قول مادربزرگم=
من مثله خاکشیر می مونم و به هر طبعی میسازم= .
دوستان من حسن ،مرتضی،مهدی،ومهران .....وکل کلاس هستن ،هیچ کس با من دشمن نیست=.
اصلا فضولی هیچ کس رو به معلم ها نمی کنم .هر رازی دارند پیش من پنهونه= .
بچه ها می دونن که رازها همیشه مثل یه صندوقچه اسرار حمل میشن=.
مثلا همه کلاس می دونن که حسن پدرش به شهری رفته برای کارگری ،ولی نمی دونن که توشهرزندانیه!!=
بچه های کلاس یک مرتبه نگاه به حسن کردن،مات و مبهوت شدن. .
یا مادر مرتضی که همیشه شیک و خوشگل به سر کار میره ،این خانم نظافتچیه=
مهران ومن هر روز میریم از مش اصغر یواشکی یه حب تریاک میخریم و به بابایش می دیم..!=..
حسن و مرتضی ،مهران با خشم و عصبانیت به اکبر نگاه می کردن ولی اکبر فارغ از همه چی، می خوند.
مهدی یک خواهر داره که با من دوسته ،هر روز پشت مدرسه میرم و بهش یه بستنی میدم=.
کسی نمی دونه ،ولی من با خواهر مهدی دوستم. .
یک دفعه مهدی داد زد :خاک بر سرت اکبر ،ای آشغال کثافت ...تو به من میگفتی !هر روز به یه گربه
پشت مدرسه غذا میدی!!!باشه زنگ تفریح من میدونم و تو.........
خانم افشار داد زد :ساکت !حرف نباشه ...(اکبر بخون ...)اکبرصدای مهدی ترسوندش ،دیگه نمی خواست بخونه!
خانم افشار دوباره گفت:بخون !کجایی ...تو آسمانها ول می چرخی !بخون...
اکبر با چشهای پر اشک گفت: خانم معلم !اجازه!من دیگه دوست ندارم ...ببینید ،اینها شدن دشمن من!!!
اکبر دفتر را به گوشه ای انداخت و فرار کرد .....بچه ها به همدیگه نگاه خیره می کردن.
کل کلاس به هم ریخت ،صدای گریه مهران و مرتضی و حسن بلند شد.خانم افشار به بقیه بچه ها گفت بیرون برن.
خودش پیش بچه ها اومد ،گفت :هرچه بوده !دیگه راز شما برملا شده ،غصه نخورید .من درستش می کنم.
مهدی با عصبانیت بیرون رفت و منتظر فرصتی برای انتقام بود
اکبراز مدرسه فرار کرد و رفت خانه خاله خودش قایم شد ،بچه ها سه روز می رفتن در خانه اکبر و مادرش می گفت:
خونه خالشه ،شنبه میاد مدرسه !چه کارش دارید؟هی میای در خونه!
روز شنبه اکبر یواش وارد حیاط مدرسه سعادت شد ،هیچکی تو حیاط نبود.یواش به سمت کلاسش رفت.
یهو صدای صوت مهدی ،باعث شد اکبر از ترس بمونه تو حیاط، مهدی داد زد :بچه ها بگیریدش!!!
حسن،مرتضی ،مهدی،مهران ...یه سیر کتک خوبی به اکبر زدن تا یادش بمونه اینجور انشا ننویسه!
اکبر التماس می کرد:غلط کردم !غلط کردم منو نزنید !دیگه راز کسی نمی گم.
اکبر خون دماغ شد و تمام بدنش سیاه شد ....از همون حیاط برگشت به سمت خونه!
تو راه برگشت دید رو یه بیلی برد نوشتن:مسابقه داستان نویسی طنز!
در باره دوست و دشمن ...اکبر شروع کرد به فرار .....................
ژانرها: داستان کوتاه
تعداد فصل ها: 0 قسمت
    فصل ها

    فصلی تاکنون اضافه نشده است.

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.