داستان های اکبر قسمت دوم

داستان های اکبر قسمت دوم

marya نویسنده : marya در حال تایپ

داستان های مشابه

الیوت پسر جوانی که دچار مریضیی شده است در حال دست و پنجه ...

انقدر ساده از کنار داستانهایی که نصفه کاره ولشون میکنی نگذر... ...

این داستان بر پایه روایت تاریخی نگاشته شده است، که زمان ...

دوستان من حسن ،مرتضی،مهدی،ومهران .....وکل کلاس هستن ،هیچ کس با من دشمن نیست=.
اصلا فضولی هیچ کس رو به معلم ها نمی کنم .هر رازی دارند پیش من پنهونه= .
بچه ها می دونن که رازها همیشه مثل یه صندوقچه اسرار حمل میشن=.
مثلا همه کلاس می دونن که حسن پدرش به شهری رفته برای کارگری ،ولی نمی دونن که توشهرزندانیه!!=
بچه های کلاس یک مرتبه نگاه به حسن کردن،مات و مبهوت شدن. .
یا مادر مرتضی که همیشه شیک و خوشگل به سر کار میره ،این خانم نظافتچیه=
مهران ومن هر روز میریم از مش اصغر یواشکی یه حب تریاک میخریم و به بابایش می دیم..!=..
حسن و مرتضی ،مهران با خشم و عصبانیت به اکبر نگاه می کردن ولی اکبر فارغ از همه چی، می خوند.
مهدی یک خواهر داره که با من دوسته ،هر روز پشت مدرسه میرم و بهش یه بستنی میدم=.
کسی نمی دونه ،ولی من با خواهر مهدی دوستم. .
یک دفعه مهدی داد زد :خاک بر سرت اکبر ،ای آشغال کثافت ...تو به من میگفتی !هر روز به یه گربه
پشت مدرسه غذا میدی!!!باشه زنگ تفریح من میدونم و تو.........
خانم افشار داد زد :ساکت !حرف نباشه ...(اکبر بخون ...)اکبرصدای مهدی ترسوندش ،دیگه نمی خواست بخونه!
خانم افشار دوباره گفت:بخون !کجایی ...تو آسمانها ول می چرخی !بخون...
اکبر با چشهای پر اشک گفت: خانم معلم !اجازه!من دیگه دوست ندارم ...ببینید ،اینها شدن دشمن من!!!
اکبر دفتر را به گوشه ای انداخت و فرار کرد .....بچه ها به همدیگه نگاه خیره می کردن.
کل کلاس به هم ریخت ،صدای گریه مهران و مرتضی و حسن بلند شد.خانم افشار به بقیه بچه ها گفت بیرون برن.
خودش پیش بچه ها اومد ،گفت :هرچه بوده !دیگه راز شما برملا شده ،غصه نخورید .من درستش می کنم.
مهدی با عصبانیت بیرون رفت و منتظر فرصتی برای انتقام بود
اکبراز مدرسه فرار کرد و رفت خانه خاله خودش قایم شد ،بچه ها سه روز می رفتن در خانه اکبر و مادرش می گفت:
خونه خالشه ،شنبه میاد مدرسه !چه کارش دارید؟هی میای در خونه!
روز شنبه اکبر یواش وارد حیاط مدرسه سعادت شد ،هیچکی تو حیاط نبود.یواش به سمت کلاسش رفت.
یهو صدای صوت مهدی ،باعث شد اکبر از ترس بمونه تو حیاط، مهدی داد زد :بچه ها بگیریدش!!!
حسن،مرتضی ،مهدی،مهران ...یه سیر کتک خوبی به اکبر زدن تا یادش بمونه اینجور انشا ننویسه!
اکبر التماس می کرد:غلط کردم !غلط کردم منو نزنید !دیگه راز کسی نمی گم.
اکبر خون دماغ شد و تمام بدنش سیاه شد ....از همون حیاط برگشت به سمت خونه!
تو راه برگشت دید رو یه بیلی برد نوشتن:مسابقه داستان نویسی طنز!
در باره دوست و دشمن ...اکبر شروع کرد به فرار .....................
ژانرها: داستان کوتاه
تعداد فصل ها: 0 قسمت
    فصل ها

    فصلی تاکنون اضافه نشده است.

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.