جنگل روستای ما : درون جنگل

نویسنده: M_S_J

به نام خدا 
احمد هستم الان ساعت ۱۲ شب هست و یواشکی از خونه فرار کردم تا کاری که ایلیا سر باز جرئت حقیقت بهم گفته بود رو انجام بدم.
خب رسیدم به جنگل و اماده برا حرکت.
قدم برمیدارم اروم اروم میرم 
اهسته اهسته تا حیوونا بیدار نشن 
ااووووووو
یاااا خدا؟؟!!!
این چی بود!
فکر کنم گرگ بود. اره گرگ بود...و از مم دوره.یا ممکنه گرگینه باشهه!!! نه احمد چرنت نگو!گرگینه وجود نداره.
دیوانه شدم رفت.
دارم با خودم حرف میزنم:/
ها این صدا چی بود!!
فک کنم صدا باد بود 
.
.
ای وای ولم کن ولم کن!!!!
اخیش فقط شاخه درخت بود.
وایسا ببینم!!!
چرا مسیر پشتم بسته شده!!
من که مسیر مستقیم اومدم.
واییی ولم کن ولم کن 
پام رو ول کن 
نههههههههههههه!!!!
راوی:ریشه درختان جنگل او را گرفتن و در اعماق زمین دفن کردن و این ویدیو به دست والدین احمد افتاد و انها فهمیدند احمد چرا نیست.
همچنین دیگر کسی ایلیا را ندید 
خدا شما را از دست ریشه گیاهان نجات دهد
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.