تو می مانی ، و من بزرگ خواهم شد                                                     

من قاتل . توی مقتول :    تو می مانی ، و من بزرگ خواهم شد                                                     

نویسنده: mahsaghezel99

سلام رزا ، سارا هستم .
الان تغریبا یک هفته شده که رفتی و به قول مامان بزرگ این دنیای فانی رو ترک کردی . الان هم مامان مجبورم کرده که به کلیسا بیام و در مراسم تو شرکت کنم .
راستش ، خجالت میکشیدم که بیام . من از تو خجالت میکشم رزا ، واقعا متاسفم ، همش تقصیر من بود که تو رفتی .
وقتی مامان دید دارم گریه میکنم گفت ( توی کلیسا گریه نکن شگون نداره ) و با آرنجش کوبید به دستم .
رزا ببخشید به خاطر وقفه ای که توی حرف زدنمان افتاد ، البته اگر میشنوی . هنوز هم هر وقت به اتفاق اون روز بعد از مدرسه فکر میکنم ، تمام تنم سیخ میشه . اما دلم می خواهد برایت تعریف کنم : یه روزی مثل همه ی روز های دیگه ، من و تو بعد از مدرسه زدیم بیرون و به سمت خونه رفتیم . تو خیلی خوشحال بودی چون بلاخره نمره ی کامل گرفتی و می خواستی به مامانت نشون بدی . اما من چون دو نمره کم داشتم حرصم در اومده بود . تو واقعا خوشحال بودی و توی پیاده رو می پریدی ، گفتم : رزا ، میشه بس کنی ؟ تو دیگه بزرگ شدی . )

_نه من هنوز بچه ام )
_ رزا ؟)
_ خوب راست میگم دیگه پونزده سال کمه )
_نه نیست )
_چرا هست ) و یجوری لبخند زدی که فکر کردم الانه که دهنت پاره بشه .
 من به راه رفتن و تو به پریدن ادامه دادی .


نزدیکای خونه بود که دیگه کم کم حرصم در اومد .
_ رزا )
_هان ؟ )
با آنج خیلی آروم به شکمم زدی و گفتی : بیا بریم بستنی بخریم )
_ نه )
_چرا ؟)
_ چون نه ، بیا بریم . ) و دستت رو کشیدم تا از خیابون رد شیم . وقتی وسط خط عابر پیاده بودیم دستت رو ول کردی و خوت اومدی .

_ سارا چته ؟ چرا اینقدر بد اخلاقی ؟)
اونجا بود که با تمام وجود دلم می خواست داد بکشم بگم که تو با اینکه درس نمیخونی و تقلب میکنی نمره ات کامل شده و منی که از صبح تا شب درس میخونم نمره ام از تو کمتر شده.
اما ای کاش داد زده بودم ، اما نزدم .

با تمام وجود هلت دادم روی آسفالت خیابون . نمیدونستم دارم چیکار میکنم . کلا قرمز شده بودم و فقط صدای جیغی شنیدم .

وقتی به خودم اومدم دیدم بدنت پر خون شده ، کلی آدم ایستاده بودند و عده ای فیلم میگرفتند .
ماشینی از روی تو رد شده بود و بعدش فرار کرده بود .
من بعد از اون روز افسردگی گرفتم و با هیشکی حرف نزدم . از همه دوری میکردم و تا چند روز کابوس میدیدم . مامان و بابایت را فقط توی کلیسا میدیدم و یک بار هم الینا ، آبجی کوچولوت رو توی کوچه دیدم .
باز هم داشت گریه ام میگرفت ، اما جلوی خودم رو گرفتم تا مامان دعوایم نکند.

میدونم که قرار بود اون روز یکی از بهترین روز های زندگی ات باشد . من واقعا شرمنده ام رزا .
مامانم قراره منو ببیره مرکز روان درمانی اما بعید میدونم باز هم چیزی در مورد اون روز بگم . خیلی حس عجیبی داره که بمیری نه؟
تو همیشه قراره پونزده ساله بمونی ، اما من بزرگ میشم و زندگی میکنم .


متاسفم رزا ، متاسفم .
دیدگاه کاربران  
0/2000