افسانه سه چشمی ها دختران سه چشمی : فصل نوزدهم 

نویسنده: sm_13

دارم به برج اصلی روول نگا میکنم . اب دهنم رو قورت دادم .
- جیسون از طریق شبکه هواکش میریم . 
- خب چطوری ؟
رفتم سمت حیاط پشتی و بالاش حدود صدمتر بالاتر . پام رو لبه ساختمون گذاشتم . نِرا بگو نِرا . چی نِرا ؟ منظورش چیه ؟؟ 
- برو بالا .
شروع کردم به بالا رفتن . دستم داغ بود و ساختمون رو دیوارش با گرفتن من سوراخ میشد . ولی بعد جاش پر میشد . وقتی رسیدم با پیچ گوشتی در رو باز کردم . 
- جیسون بیا .
با ترس گفت
- میترسم . 
اهی کشیدم . دستم رو ول کردم . داشتم سقوط میکردم . جیسون فریاد زد . بالم در اومد و گرفتمش . صد متر رفتم بالا . با وحشت نگام کرد .
- تو چطور ؟؟
لبخند زدم . رسوندمش به لبه هواکش . رفت تو . منم وارد شدم . 
______________________________________
خب راستش داریم خفه میشیم . جیسون جلوعه و میگه میدونم کجا میرم . ولی فقط داره بوی گند بیشتر میشه . 
- وایسا . رسیدیم . 
در تهویه رو باز کرد و پرید پایین منم پریدم پایین . عوق زدم . 
-دستت درد نکنه اوردیمون دستشویی ؟ بو گند میده .
فاضلاب زهره به شدت مشکل داره . توی بخش شب خیلی چاه میزنه بالا و کل خونه رو فاضلاب بر میداره . مسئول فاضلاب ها مشتریه . که وقتی زدیم وزیرشون رو کشتیم دیگه توی فاضلاب کمکمون نکرد . 
- جای خوبیه . جای دستشویی رووله .
- اه دستشویی روول اینقدر بود میده ؟
خندید . دستشویی بزرگی بود . اندازه یه خونس . کاشی هاش از طلان . روشویی از نقره . دهنم باز موند . 
- چقدر شیکه ! 
- اره استیون گفته بود .
- چی ؟ نگو که ..
- نه نه نه ! خودش گفت .
مشکوک شدم . در دستشویی رو باز کردم . روول داشت سمت در میومد .
- جیسون فرار کن . 
رفتیم توی وان نشستیم . نفسم رو حبس کردم و جیسون همین کار رو کرد . تاحالا روول رو ندیده بودم . موهای مشکی و چشمای مشکی و پوست روشن داره . کت و شلوار پوشیده بود و کتش از اون دنباله دار ها بود . صداهایی اومد . خندم گرفت . صداهای بدی بود . دستش رو شست رو رفت . اه . وقتی دور شد خندم گرفت . از وان اومدم بیرون و لای در رو باز کردم . دستم رو افقی گرفتم و اروم اوردم پایین و دوربین از کار افتاد .کسی نبود . اوردم بیرون . داشتم از راهرو ای بزرگ رد میشدم . همه در ها نیمه شیشه ای بود . یکی کوبید روی میپ . اروم نگا کردم .
- اقای کانوِرو اون رو باید بکشیم . خواهرش رو کشتیم اروم نشست ! 
روول لبخندی داشت اما چشماش پر از خشم بود .
- نکشینش . شکنجش کنید . 
- اما اون میگه چیزی نمیدونه! 
- دروغ میگه . شکنجش کنید .
- اما ....
روول خنجری از جیبش در اورد و چرخوند و زد وسط سرش و خون پرت شد پشت سر مرده . اروم رد شدم . اتاق سری ای نبود . 
- ماری باید بریم طبقه اخر . اونجا شکنجه میکنن استفان رو . ممکنه بکشنش !
سر تکون دادم . گفتم
- از اون اتاق در بسته هه باد میاد حتما پنجره داره .
جیسون تایید کرد و در رو باز کردم . پسری با کت شلوار داشت توی تاریکی اهنگ RUSH B رو میزد . اهنگ خیلی سختی بود که با دستگاه ساخته بودن . چطوری میزد ؟ محوش اهنگ شده بودم و یکهو دیگه نزد سرش رو برگردوند . لبخند ملیحی داشت . استیون بود .
- منتظرت بودم .
ااااااااااااااااااااا. دست  جیسون رو گرفتم و از پنجره پریدم پایین . بال هام رو باز کردم. دارم به جیسون مشکوک میشم . به بالا پشت بوم رفتیم . به جایی که مرز بالاپشت بوم شروع میشد پام رو گیر دادم . یواشکی شروع کردم به دیدن . برخلاف برج به این شیکی خیلی داغون بود . دیدم دست و پای استفان بسته شده و روی هواس  . زنجیر دست و پاش تا حد میگر کشیده بود . دست پاش باز بود . دختری با موهای قهوه ایه روشن رنگ پولوتو و چشمای همون رنگ وپوستی روشن . بغلش یه دستگاه بود . 
-حقیقت روبگو .
استفان اروم گفت
- من. من...نم.نمی.دو..نم . باور .ک.ک.ک.ن
خندید
- معلومه که باور نمیکنم !
و با دستگاهی که جلوش بود شوک الکتریکی بهش وارد کرد و شروع کرد به سرفه کردن . خشمم زبونه کشید . یه سیاهچاله زیرم ظاهر شد و منو کشید توش . 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.