شب رقص مردگان

شب رقص مردگان : شب رقص مردگان

نویسنده: Writer_crow

آخرین پرتوهای آفتاب در آسمان شناورند. نمی توانم تا رسیدن شب صبر کنم. کسی به جز من این را نمی داند، ولی امشب شب رقص مردگان است.

 آگهی دهم که امشب، شب رقص مردگان است
 شب جشن و شادی اما شب اشک زندگان است.

 امشب برادر جان زاغی خواهد شد؛ زاغی از جنس خون. او در آسمان تاریک شب پرواز خواهد کرد و به سوی من پر خواهد کشید.
 بالاخره فرصتی برای تجدید دیدار پیدا کردم. مادر و پدر به سفر کاری رفته اند؛ برای همین امشب می توانم هر کاری که خواستم بکنم؛ شب نشینی با دوستانم، کتاب خواندن تا خود صبح، رفتن به سینما... ولی من رفتن به گورستان را ترجیح می دهم.
 امروز، هواپیمایی سقوط کرد. آدم های بسیاری در این حادثه جان خود را از دست دادند، که یعنی امشب جشن مفصلی گرفته خواهد شد؛ جشنی در گورستان. در آن جشن، تمام مسافران آفتاب و اهالی گورستان حضور دارند.
 مسافران آفتاب، همان هایی هستند که در حادثه سقوط هواپیما جان خود را از دست دادند. این اصطلاح در میان ارواح رواج دارد و برای کسانی که در یک حادثه فوت کردند به کار می رود.
 اگر همین حالا خودم را آماده کنم، تا ساعت ۱۲ شب در گورستان خواهم بود؛ همان جایی که رقص است و زاغ و صدای موسیقی که در رگ هایمان جاری می شود.
 تنها چیزی که نیاز دارم، کوله باری از عشق و شادی است؛ و البته کمی پول برای گرفتن تاکسی. کاملا آماده ام. از خانه بیرون می زنم و می روم کنار خیابان تا تاکسی بگیرم.
 بعد از چند دقیقه، یک تاکسی جلویم نگه می دارد. سوار می شوم. وقتی می گویم که قصد دارم به گورستان بروم، راننده متعجب می شود، ولی چیزی نمی گوید.
 یک ساعت بعد، به گورستان می رسم. از تاکسی پیاده می شوم و به طرف قبر ها می دوم. حالا فقط خودم هستم؛ تنهای تنها، در میان گور ها.
 از همین حالا صدای موسیقی را می شنوم، با گوش نمی شنوم، با قلبم احساسش می کنم؛ صدای تمبک، دف و سنتور می آید و صدای فوق العاده ای که از هیچ سازی نمی آید. می دانم که امشب همه مردگان آن نوا را احساس می کنند.
 به جایی می رسم که ارواحی را می بینم؛ ارواحی که در حال شادی اند، برای خوشامد گویی به ارواح تازه وارد. مردان با هم دایره ای تشکیل داده اند و می رقصند. هر کدام دو خنجر دارند که به نوبت آنها را به هوا پرتاب می کنند. با وجود خنجرها، صحنه بی نظیری پدید می آید.
 کمی آن طرف تر، زنان کنار هم ایستاده اند. همه دامن های بلندی پوشیده اند و شال نازکی روی سرشان انداخته اند. آنها کاسه ای خون در دست گرفته دارند. همزمان خون را در آتشی که بر افروخته اند، می ریزند. می دانم چه می کنند؛ قرار است بچه ها به آتش نزدیک شوند و روح گرم آتش را تنفس کنند تا در سینه هایشان جریان پیدا کنند، بعد در بدن زاغ هایی که از آتش بر می خیزند، در آسمان به پرواز درآیند. آنها هم همین کار را می کنند.
 در میان بچه ها می گردم تا شایا را پیدا کنم. خودش است؛ ماه من، فرشته من، پشت سر بقیه بچه ها ایستاده و سعی می کند آتش را از دور ببیند.
 چشمش به من می افتد. حیرت زده می شود. با صدای شیرینش، من را صدا می زند. «شیلا؟ تو...»


چشم هایم خیس می شوند. قبل از اینکه بفهمم دارم چکار می کنم، سعی می کنم او را در آغوش بگیرم، ولی متوجه می شوم که هوا را در آغوش گرفته ام. جلویم خالی است؛ لااقل خالی از اجسام. زمین می خورم. شایا نخودی می خندد. از جا بلند می شوم و دامنم را می تکانم. شایا با قدم های کوچکش به سمت من می آید و در آغوشم آرام می گیرد.


به طرف زن ها می دوم و یک کاسه خون بر می دارم. می گویم: «می خواهم خودم انجامش دهم. خودم تو را به بدن زاغ پیوند می زنم.»
 از بقیه تقلید می کنم. خون را در آتش می ریزم و همان وردهایی که آنها می خوانند را تکرار می کنم.


نوبت شایا که می رسد، هیجان زده می شوم. خون را روی آتش سوزان می ریزم. شایا می پرد و لحظه ای بعد، به شکل یک زاغ در می آید. در آسمان چرخی می زند و بعد روی شانه من می نشیند.

 پرواز کن برادر، در آسمان آبی
 پرواز کن عزیزم، تا صبح آفتابی

 نوبت نفر بعدی می رسد، ولی او نمی پرد. فقط سر جایش می ایستد و به آتش خیره می شود. نگاهی به او می اندازم. به قدری کوچک است که با آتش هم قد شده.


زنی که کنارم ایستاده، غر می زند: «زود باش، زود باش. ما که تا صبح وقت نداریم. به خاطر تو، نصف کاسه خون هدر رفت. چرا نمی پری؟»
 بچه با حالتی غم زده می گوید: «امان از این عزا. همه دارن اشک می ریزن. مامانم رو بگو که داره دیوونه میشه. نمی تونم بپرم. نمی تونم شاد باشم. نمی تونم.»
 گویا او هم یکی از مسافران آفتاب بود. سعی می کنم او را متقاعد کنم. «بپر دیگه. بپر. امشب شب شادیه.»
 سرش را تکان می دهد. «گفتم که، نمی تونم.»
به گریه می افتد. در میان هق هق هایش می گوید: «نمیخوام جشن بگیرم. نمیخوام خوشحال باشم. فقط... فقط میخوام یه بار هم که شده مامانم رو ببینم.»
شایا دست از جنب و جوش بر می دارد. سکوت می کنم. نمی دانم چه بگویم. می دانم که جدا شدن از یک نفر چقدر سخت است. وقتی شایا را از دست دادیم، ۱۲ سالم بود. برای تجربه کردنش زیادی کوچک بودم. یادم است که بعد از آن، تا یک هفته سکوت کردم.
تلاش می کنم تا چیزی به آن بچه بگویم. می گویم: «اگه بپری می تونی پر بکشی و بری خونه. پیش اون هایی که دوستشون داری.»
اشک هایش را پاک می کند. «جدی؟»
می گویم: «آره. میتونی هر جا که خواستی بری. میتونی تا خود صبح آزادانه پر بزنی و هر جایی که خواستی بری؛ بری به آسمون، دریاچه و... خونه.»
لبخند می زند و از روی آتش می پرد. پر می کشد و به سمت خانه پرواز می کند؛ به جایی که مادری برای فرزندش اشک می ریزد. شایا هم دنبالش می رود.
لبخندی می زنم. به کودکانی که در انتظار پرواز هستند، به ارواحی که خنجرها را حین رقص به هوا می اندازند و به آتشی که جلویم زبانه می زند، خیره می شوم. ضربان قلبم با موسیقی هماهنگ می شود. با موسیقی یکی می شوم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.