سنگ صبور : سنگ صبور 

نویسنده: fatymasahandy

 
 سلام. من سوادم، یه دختر شیطون، مهربون، رمانتیک و خيال پرداز از بچگی میونه ی خوبی با دخترا نداشتم نمیدونم یا مشکل از منِ یا از اونا که نمیتونم باهاشون رابطه ی خوبی داشته باشم. بیشتر با پسرا می‌ساختم و چون مهدکودک همه ی دخترا دوستاشون دختر بودن ولی برعکسشون من با پسرا دوست بودم یه اکیپ سه نفره بودیم من و دوتا پسر دیگه دانیال و مهران یه دوست دخترم داشتم اسمش ساحل بود دختر خیلی خوب و ارومی بود ظاهر‌شم پوستش سبزه و ریزه میزه و لاغر بود بیشتر با مهران و دانیال بودم تا با ساحل چون فقط ما بودیم تا پایان ساعت مهد با هم بودیم، چون مهد ما تو مدرسه خواهرامون بود و جون اونا دیر تر از ما تعطیل میکردن ما مجبور بودیم منتظرشون بمونیم.
اکثر وقتا دانیال زود میرفت خونه و من و مهران میموندیم. مهران پسری چشم و ابرو مشکی و پوستی سفید داشت از نظر من جنتلمن ترین پسر مهد مون بود خوشتیپ و خوش اخلاق و یجورایی بیشتر از بقیه میفهمید.
دانیال پسری با چشای متوسط و ابرو هایی پیوندی بور و پوستش گندمی تیره، خجالتی و مهربون بود. هیچ وقت با هیچ دتتری دوستیم ادامه  نداشت مشکل از اونا بود که با من نمیساختن. از دبستان به بعد با دخترخالم بودم و وقتی از هم جدا شیم با هیچ دختری درست حسابی دوست نشدم. راهنمایی از دختر خالم جدا شدم.


توفکر درسی بودم که قرار بود فرداش معلم بپرسه اصلا حوصله درس خوندن و نداشتم، داشتم با خودم کلی خیال پردازی میکردم و تو رویاهام بودم که گوشی زنگ خورد. مامان روی گوشی و نگاه کرد دید خاله مریم تعجب کرد، چون نزدیک شش ماه بود که باهم قهر بودیم. با خودم گفتم : «اخ جون، قرار باهم اشتی کنیم.» دلیل این همه ذوق من دختر خالم بود که نه ماه از من بزرگ تره و چون نیمه ی دوم سال بدنیا اومده باهم مدرسه رفتیم. مامان گوشی دیر جواب داد و خاله مریم قطع کرد یه پنج دقیقه بعد از تلفن خاله مریم، خاله معصومه که بزرگ‌ترین خالم بود زنگ زد. با مامان جوری حرف زد که گویی قرار اون انتظار ازدواج خواهرم و پسرخالم بالاخره تموم بشه و این دوتا بهم کلی کنجکاو شدم و خوشحال گوشی که قطع شد از مامانم پرسیدم :(چی شد؟! چی گفتن؟!) گفت :(نمیدونم یچیزایی میگفت که انگار دروک میخواد بیاد خاستگاری!!!!)  «دروک  پسرخالم و داره درس شو میخونه، تیپ و چهرشم خوبه چشماش درشت و مژه هایی بلند پوستش سفید و قدش متوسطه اخلاقشم باحاله.»   مامانم تعجب کرده بود. بعد از یه ربع دوباره گو‌ی زنگ خورد و مامانم جواب داد.در حال حرف زدن بودن گوشامو تیز کردم که ببینم چی میگن خواهرمم کلاس بود داشت واسه کنکور میخوند،بین مکالمه شنیدم مامانم میگه:( دختره کیه؟! بسلامتی) چی شنیدم یعنی چی دختره کیه؟! يعنی چی اخه؟! این همه حرف که خالم همش به خواهرم میگفت چی بودن؟!
مامان گوشی و قطع کرد پرسیدم:(چی میگفت؟!) مامانم گفت :(پنجشنبه خاستگاری میخوان برن برای دروک) چیییییییییییی؟؟؟؟؟!!!! درست شنیدم عقد دروک؟؟؟؟؟؟!!!!! یهو حال خواهرم و وقتی قرار این خبر بشنوه تصور کردم اشک خود به خود تو چشام جمع شد خودم و جمع کردم که یه وقت اشکم در نیاد و مامانم بفهمه حالا اگه این خبر و خواهرم میشنید حالش چجوری میشد اخه میدونستم و میدیدم یه علاقه هایی بین دروک و آنا بود ولی دروک چش شد؟! چرا رفت سراغ یه دختر دیگه؟! همه میدونستن یه علاقه هایی بین این دوتا هست. الان بود که آنا  «خواهرم» از راه برسه،زینگ، زینگ، زینگ، زینگ بله آنا رسید همین که وارد خونه شد مامانم همه چیو واسش تعریف کرد تعجب کرد ولی به روی خودش نیوورد رفت لباساشو عوض کرد و گفت :(شما برین من خوشم نمیاد بیام درس دارم.) مامانم گفت :(زشته بیا بریم وگرنه میگن حسودیت شده و نیومدی.) با خودم گفتم: «اگه من بودم نابود شده بودم بااین خبر همون لحظه میزدم زیر گریه» ولی اون اصلا هیچ عکس العملی نشون نداد.

روز پنجشنبه رسید، روز عقد دروک، معلوم نبود حال آنا چجوریه ولی حاضر شد خیلی شیک مثل همیشه. رفتیم خونه ی خالم تا از همونجا همه باهم بریم. اوووووووووووه چه خبر بود!!!! کلی ماشین درِ خونشون بود، خاله امینه که دو سال از مامانم بچه تر بود اومد کنار ماشین و گفت:(سلام خوبین؟بیایین بربم داخل کمک تا وسیله های آسلی رو کادو کنیم.) مامانم گفت :(عه اسمش آسلی ست؟!) خاله امینه گفت :(اره، اینجوری میگفتن موقع کادو کردن وسایلش) نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. بعد از چند دقیقه دروک با یه کت و شلوار سورمه ای با کلی وسیله تو دستش اومد بیرون،چقد خوشتیپ شده بود، تا به حال تو کت و شلوار ندیده بودمش. وسایل عروس گذاشتن تو ماشین و حرکت کردیم.،همه کنجکاو بودن ببینن دختره کیه؟! چه شکلیه؟! خلاصه تو همین فکرا بودیم که رسیدیم خونه ی عروس پیاده شدیم وقتی داخل خونه شدیم یه دختره با چشای بادومی و ابروهایی خوش فرم و پوستی گندمی تیره وایساده بود جلوی در و به همه خوش آمد میگفت. با خودم گفتم: «این اولین فرد خانوادشون زیاد به دل نمیشینه عروس دیگه معلوم چه شکلیه؟!» منتظر بودیم تا عروس خانوم بیاد. عه دخترخالم بعد از شش ماه بالاخره هم دیگه رو دیدیم اومد کنارم کلی ذوق داشتیم و کلی حرف دخترخالم چون تک دختره و از بچگی باهم بزرگ شدیم مثل خواهریم برای هم، مشغول حرف زدن بودیم که صدای کل کشیدنا بلند شد.داشتم میوه میخوردم که با دیدن عروس اب میوه پرید تو گلوم به سرفه اوفتادم چیییییییییییی؟! این همون دخترست که داشت جلوی دَر به همه خوش آمد میگفت خیلیییییییییییییی تعجب کردم از این انتخاب دروک، آنا در برابر این دختره صد برابر بهتر بود  « آنا چشماش درشت، موهایی زیتونی و بور، ریزه میزه، اندام رو فرم و پوستش سفید.»نه تنها من بلکه همه تعجب کرده بودن. بعد تموم شدن مراسم فرداش خاله مریمم زنگ زد گفت که امروز ساعت 2بیایین  برای عقد تو ی محضر هیچی دیگه اماده شدیم و رفتیم محضر همه ی فامیل اومدن تو ی محضر بجز آنا وقتی خطبه ی عقد تموم شد دروک و اسلی جلوی در وایسادن تا بهشون تبریک بگن و بریم خونه ی اسلی اینا برای گرفتن یه جشن ساده اقوام اسلی تبریک میگفتن هی بهشون میگفتن چقد بهم میان دلم می خواست خفشون کنم اخه دلم خون بود از این کار دروک و خالم اینا. رسیدیم خونه ی مامان اسلی اینا  شروع کردن به زدن و رقصیدن دروک هم اوردن تا یکم اونم قر بده ولی خب دروک اهل قر دادن نبود. حس میکردم دروک خوشحال نیست اخه مثل بقیه که عقد میکنن برق شادی تو چشاش نبود،نگاهشو دنبال کردم دیدم نگاش روی آنا ست سریع نگاش برگردوند به یه طرف دیگه ولی خودم از اول تا اخر مراسم تو نخ دروک بودم که ریز ریز و زیر چشمکی آنا رو نگاه میکنه ولی خب اگه دلت جای دیگست هنوز چرا رفتی سراغ یکی دیگه، به هرحال دیر شده بود خیلی دیر. سه ماه گذشت، عید شد. عصر بود تازه از عید دیدنی اومده بودیم خونه که خاله مریم زنگ زد.نزدیک دو ساعت با مامانم حرف زد، وقتی مکالمشون تموم شد مامانم اومد کنار بابام تا همه چیو تعریف کردن گفت که خالم از اسلی اصلا راضی نیست و پشیمونه از اینکه چرا آنا رو برای دروک نگرفته یهو مامانم گفت :(چیکار کنیم حالا مریم گفت سودا رو نباید به کسی بدی سودا باید عروس خودم بشه.) بااین حرفش یاد اون وقتی اوفتادم که دقیقا مثل همینو به آنا گفته بود، نه من نمیزارم، من دیگه نمیزارم خالم بخواد با احساسات من بازی کنه چون من روحیم خیلی لطیف تر و حساس تر از آنا ست، ولی خب منم بدم نمیاد که بخوام تو دوران راهنمایی نامزد کنم به هر حال این یه حس احمقانه ست. هرچی زمان میگذشت تو کل فامیل مامانم بیشتر می‌پیچید که من قراره عروس خاله مریم شم. با خودم گفتم این فقط حرف خالمه معلوم نیست که کَرَم منو بخواد اگه اون بخواد من نمیخوامش. روزه 13 بدر طرفای عصر بود همه جفت، جفت باهام رفتن قدم بزنن فقط مامانا و باباهامون نیومدن. همه رفتن من جا موندم اومدم تنهایی برم قدم بزنم که یهو دیدم مامانم کَرَم و صدا زد که منو ببره به بچها برسونه چون راه یکم ازشون دور بودیم. رفتیم با هم روی کوه پیش دروک و اسلی من دیدم اون دوتا تازه عروس و دومادن گفتم:(بچها، من دارم میریم پایین حالم داره بد میشه از یه جا وایسادن.) دروک گفت :(صبرکن باهم میریم.) گفتم :(نه من دارم میرم شمام خوش بگذرونین) بعد راه اوفتادم برم کوهش زیاد شیب بود، کَرَمم باهام خواست بیاد پایین، تو فکر بودم یهو پام لیز خود اومدم پرتشم که یهو یکی دستمو گرفت نگاه کردم دیدم بله اقا کَرَم یه چوب داد دستم و گفت:(این و بگیر کمکت میکنه تا راحت بیایی پایین.) تشکر کردم ازش، وقتی رسیدیم پایین اومدم جلو تر از اون برم ولی صدام زد :(سودا میشه صبرکنی، میخوام باهات حرف بزنم.) گفتم:(باشه، بگو میشنوم) کَرَم گفت :(تو به حرفایی که مامانم زده فکر کردی؟!) گفتم:(کدوم حرفا؟!) گفت:(ازدواج من و تو) با خودم گفتم : «چه بچه پرو ئیه این دیگه» گفتم:(اهاااااااا، راستشو بخوای نه فک نکردم.) گفت ‌:(چرا؟!) گفتم :(اخه ‌شما پسرا وقتی برین دانشگاه یکی دیگه چشمتونو میگیره و اون دختره رو فراموش میکنین مثل یه بنده خدایی) گفت :(کدوم بنده خدا؟! ولی من بهت ثابت میکنم که من مثل این پسرا نیستم) چیزی نگفتم با خودم فک کردم گفتم: «فکر بدیم نیست هااااااا» گفت:(چی شد؟! میزاری بهت ثابت کنم؟!) گفتم :(باشه) و بعدش رفتم توی چادری که کسی نبود رفتم تا بخوابم دیدم زچه پرو اومد توی چادر و بوسِ یه محکم از روی گونم کرد و رفت سرخ شدم از خجالت تمام بدنم گُر گرفت از این کارش دست خودم نبود دلم میخواست هرچی فحش تو دنیا هست بهش بدم تا بفهمه چه غلطی کرد. یادم رفت راجب ظاهرش بگم کَرَم 4 سال از من بزرگتره وقد بلند نزدیک 180 سانتی متر و چشمایی بادومی و لبایی گوشتی و پوستش  گندمی تیره داره.
چند روز بعد از پایان تعطیلات نوروزی بهم پیام داد یکم حرف زدیم و بعدش بهم گفت که من دوست دارم و واقعا بهت علاقه دارم چون اولین پسری بود که باهاش برخورد داشتم و همش همه بهم میگفتن تو زن کَرَمی منم الکی الکی داشتم وابسته کَرم می شدم چند ماه از رابطه ی مخفیانمون میگذره و تصمیم گرفتم کَرَم که اینقد ادعا میکنه منو با دنیا عوض نمیکنه و فقط منم که واسش مهمم امتحانش کنم. با یه پیج فیک دختر رفتم سراغش چند تا پیام دادم دیدم هع زرشک اقامون فقط یه پا ادعاست از دستش خیلی عصبی شدم حالا که اون بهم خیانت میکنه پس حتما ماجرای ازدواج مون میشه مثل ماجرای دروک بهترین وقت بود واسه انتقام هم از خیانتش هم انتقام از کاری که خالم و دروک با آنا کردن باهاش مهربون تر شدم. این مدت واسه خوب جلوه دادنم خیلی اذیتم کرد چه روحی و چه جسمی، حتی چندین بار به خاطر گرفتن این انتقام ممکن بود دخترونگیم رو از دست بدم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.