مفقودی ها : من و دوستان

نویسنده: mahsaghezel99



دیشب که پیام ساموئل رو گرفتم زودی از خانه بیرون زدم . خوشبختانه پدر و مادرم متوجه من نشدند . در واقع فکر کنم اصلا نمیدانند من وجود دارم . از خانه بیرون زدم و به پارک رفتم .
ساموئل رو دیدم که سرش تو گوشی بود و تند و تند تایپ میکرد . رفتم کنارش : سلام }
سرش رو بلند کرد و با چشم های درشت و آبی رنگش بهم نگاه کرد : سلام } ساموئل پسری قد بلند و ورزشکار بود با موهایی نارنجی-قرمز که به صورت کک و مکی اش میآمد .
- راشل پیام رو گرفتی دیگه ؟
-اگر نگرفته بودم که نمی اومدم .باهوش.
همون موقع کاترین اومد . مثل همیشه سرحال بود و داشت از دور ، دست تکون میداد . او دختری ریز اندام بود با صورتی گرد و چشم های عسلی . در بین دختر ها من از همه قد بلند تر بودم و مو های بلند فندقی داشتم . بعد از کاترین ، ایلیا و ارمیا اومدن دوقولو های همسان که تشخیص دادنشون کار سختی هست ولی ما بیشتر اوقات از روی کار ها شون تشخیصشون میدیم  و در آخر  بهترین دوستم گیلدا اومد . گیلدا صورتی گشیده با موهای کوتاه مشکی تا بالای شانه اش داشت . ما همه هفده سال داشتیم .
همه که جمع شدیم ارمیا گفت : خوب چی شد که اینقدر عجله داشتین ؟
همگی به ساموئل نگاه کردیم .
-خوب راستش ....} نشست روی چمن ها و سرش رو میان دوتا دستش پنهان کرد .
تمام زورش رو زد که گریه نکنه اما تسلیم شد و شروع به حق حق کرد .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.