مفقودی ها :  خونه ی جسیکا .

نویسنده: mahsaghezel99

 تا خونه ی جسی همه ساکت بودیم و  برای ساموئل و مادرش  متاسف بودیم . ساموئل هنوز حق حق میکرد اما کسی نفهمید .
به خونه ی جسیکا که رسیدیم در زدیم . بابای جسیکا بود که پیژامه بر تن داشت و در رو باز کرد . وقتی ما رو دید تعجب کرد و بعدش گفت: اوه ، سلام بچه ها . این موقع شب شما کجا و اینجا کجا ؟ . ) بعد خندید . جسیکا با چشم های پف کرده از توی راهرو نمایان شد .
آقای اسمیت در را کامل باز کرد . آنها خانواده اسکاتلندی بودند و چند سالی بود که به آمریکا اومده بودند . وقتی وارد آنجا شدیم جسیکا گفت: سلام بچه ها ، و دست من و گیلدا رو کشید و در اتاقش رو باز کرد . همگی پشت سر ما وارد شدند . خانه ی نسبتا بزرگی بود و اتاق جسی برای همه جا بود . بااینکه ساموئل خیلی وقت بود که حق حق نمیکر و با قضیه کنار اومده بود ولی جسیکا فهمید که یه چیزیش هست . رفت کنار ساموئل روی تخت نشست : هی پسر ، چی شده ؟ )
ارمیا مثل همیشه پر حرفیش گل کرد و شروع کرد به حرف زدن و اینکه چی شده . وقتی که حرف هاش تموم شده . اتاق در سکوت فرو رفت و خیلی ناگهانی صدای گریه اومد . همه فکر کردیم ساموئل داره گریه میکنه ، اما وقتی سرم رو بالا کردم دیدم که گریه ی جسیکاست که در اتاق میپیچه . ساموئل دستش رو روی شونه ی او گذاشت و گفت : گریه نکن دختر ، من که باهاش کنار اومدم . ) همون موقع که جسی داشت اشک هاش رو پاک میکرد صدای در زدن اومد . آقای اسمیت بود . جسی داد زد : بابا چند لحظه واستا )
بدو بدو رفت توی دستشویی اتاقش و صورتش رو شست . در رو باز کرد و گفت : بابا ، کاری داشتی ؟ )
- اره . ) و بعد خندید . ( میخواستم ببینم بچه ها از مامان و بابا شون اجازی گرفتن ؟ یا بهشون زنگ بزنم ؟ )
رفتم جلوی در و گفتم : ببخشید آقای اسمیت ، ما مزاحمتون شدیم و میدونم که همسرتون حالش خوب نیست . ماخیلی دلمون برای جسیکا تنگ شده بود . ) لبخند زدم و دستم رو گذاشتم روی شانه ی جسیکا . ( ما داریم میریم به یه مسافرت دست جمعی ، برای همین خیلی مهم بود که جسی رو ببینیم و خداحافظی کنیم . البته اگه شما اجازه بدین که جسی هم بیاد خوشحال میشیم . )
جسیکا اخم هاش رو در هم کرد  ، که یعنی چی داری میگی ؟
آقای اسمیت فکر کرد و کمی بعد چشمانش درخشید . : حتما . جسیکا وسایلت رو جمع و جور کن . تو هم میتونی بری . )
و با ناراحتی دستش رو روی شانه ی او گذاشت . : متاسفم دخترکم . میدونم بزرگ شدی و خیلی وقته که ما بخاطر مامان جایی نرفتیم . ) .
جسیکا خوشحال شد ولی نمیدانست که قرار است به کجا و چطور برود . ما خودمان هم نمیدانستیم . او پیشنهاد کرد : بابا میشه بچه ها امشب اینجا بخوابند ؟ )
-حتما ) لبخندی زد و دور شد .

جسیکا در رو بست و برگشت . همه به من نگاه کردند.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.