مفقودی ها :  صبح امروز

نویسنده: mahsaghezel99

 هیچ کدوممون از استرس و فکرو خیال خوب نخوابیدیم . از تخت خواب بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم .
صورتم رو شستم و بیرون رفتم . جایم عوض شده بود و راحت نبودم ، برای همین کمرم خیلی درد می کرد . تلفنم زنگ خورد مامان بود . حال نداشتم که غرغر کنه و بگه دیشب کجا بودم و چیکار کردم . گوشی رو خاموش کردم . زورم اومد که رختخواب ها رو جمع کنم ، برای همین روی تخت نشستم و با قدرتم جمعشون کردم .
رفتم توی حال همه خواب بودن ، به جز ارمیا . (سلام ، صبح به خیر ) صدا ای درون مغزم به وضوح شندیده شد . دستم رو گذاشتم روی سرم و گفتم : سر صبحی ، این چه کاریه . }
ارمیا دوباره  در حالی که لبخند بر لب داشت توی مغزم شروع کرد به وزوز کردن و صدا دوباره اومد (پس سلامت کو؟)
توی مغزم بهش گفتم : (یا عین آدم بلند حرف میزنی و از مغزم بیرون میای یا اینکه با اون ملاقه ای که دستت   هست کبودت کنم ؟)
قدرت ارمیا هم این بود ((تله پاتی )) اینجوری کار میکرد که : اون میومد تو مغزت و باهات حرف میزد و برای اینکه جوابش رو بدی کافییه که به حرفت فکر کنی اون هم میفهمه . ارمیا عملا با این قدرتی که داره به معنای واقعی رو مخه . ولی خیلی باحاله .
این دفعه مثل آدم با صدای بلند ؛ بیرون از مغزم گفت : باشه بابا ، دختر خانم بد اخلاق . صبحونه می خوری ؟}
- اره چی داریم ؟
-بابا ی جسی گفت هر چی می خوایین بردارین . خودش هم رفت پیش مامان جسیکا . مثل اینکه حال مامانش خیلی خوب  نیست.
-اره ، یه چند وقتی هستش که اینجوریه. تو چی می خوری ؟
-املت می خوام تو چی ؟
-پنکیک می خوام . ولی نمی تونم درست کنم.
ارمیا خندید و گفت : پس بشین من املت میارم با هم بخوریم . }
چند لقمه ی آخر که مونده بود گیلدا بیدار شد .
از قیافه ی گیلدا فهمیدم که ارمیا روی مخ اون هم رفته . گیلدا گفت : پسر ، واقعا روی مخی }
ایلیا از پشت گیلدا در اومد و گفت : مگه شک داشتین ؟ ببینین من چی میکشم از دست این . }
ارمیا گفت : بی جنبه ها . }
گیلدا جلو اومد و گفت : خیلی گرسنه ام } و نصف نون رو برداشت و همه ی املتی رو که مونده بود رو گذاشت لای نون و یک جا کرد توی دهنش .
همه مون مونده بودیم .
ارمیا خندید و با کنایه گفت : خفه نشی یه وقت . آب بدم بره پایین ؟ }
گیلدا اخم کرد و گفت : گشنمه خوب }

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.