مفقودی ها :  غیر نظامی ها

نویسنده: mahsaghezel99





صدای پوتین اومد . پوتین های چند مرد . هوا کمی تاریک بود و ما جایی ایستاده بودیم که چشم ، چشم رو نمیدید ، زیر پل بزرگ که چند سال پیش آبش خشک شده بود . ساموئل گفت : شما هم شنیدین ؟ }
گفتم : اره . ایلیا چی می بینی ؟ }
ایلیا گفت : چند تا مرد ، لباس غیر نظامی دارند اما دست یکی شون ام14 (تفنگ جنگی آمریکایی ) و دست بقیه شون دو تا کلت هستش . }
گیلدا گفت : دیقا چند نفر ؟ }
ایلیا گفت : پنچ تان } و داد زد : فرار کنین . } همگی پشت سرش دویدیم .
قدرت ایلیا دید در شبه . دیقا کاری که یک دوربین دید در شب انجام میده ، اما صد برابر قوی تر و واضح تر میبینه .
خوشبختانه متوجه ما نشدند .
همگی پشت تخته سنگ بزرگ جمع شدیم . کاترین گفت : کیا بودند ؟}
ایلیا گفت : شوکر داشتند . } که یعنی جزو دار و دسته ی فراییم بودن .
گفتم : هر چه زود تر باید بریم . }
ساموئل گفت : من ماشین مامانم رو میارم ، راحت تریم . در ضمن دیگه توی جا های خلوت نمیریم چون امکان پیدا شدن سر و کله ی این ها بیشتره}
گیلدا گفت : نه ، امکان داره خونتون زیر نظر باشه . نمیتونی بری . }
گفتم : درسته نمی تونی بری .}
ساموئل گفت : خو په چی کار کنیم ؟}
شونه بالا انداختم . ارمیا قیافه ی آدم های از خود راضی و  متکبر رو به خودش گرفت و با لحن ادبی گفت : من ، بهترین دوست شما می توانم از خودگذشتگی کنم و یکی از ماشین های پدرم را کش بروم . احتمالا متوجه نخواهد شد . } 
ارمیا زد پس کله اش و گفت : رو مخ باشی بهتر از اینطوری حرف زدنته . به نظر من هم این کار رو بکنیم ، اما اگه متوجه بشه فاجعس . }
کاترین با صدای آروم گفت : بچه ها بحث مرگ و زندگیه ، میفهمین ؟ }
ارمیا دهنش رو کج کرد و گفت : خوب برای ما هم همینطور ؛ میدونی اگه بفهمن چی میشه ؟ تو هیچ تصوری از تو خونه موندن داری ، در حالی که باید برادر دوقولوی خودت رو تحمل کنی ؟ }
ایلیا گفت : احتمالا تا ابد تو خونه حبس می شیم . }
ارمیا گفت : اره تا وقتی که موهامون هم رنگ دندون هامون بشه . }
کاترین اخم کرد و دست به سینه شد : نگران نباش ، موهات هیچ وقت زرد نمیشه }
ارمیه گفت : هی .... }
جسیکا با صدای نسبتا بلند گفت : بسه دیگه ، بچه ها }
صدای آهنگی اومد . جسیکا گفت : اوه ، مال منه . }
گفتم : مگه قرار نبود گوشی همه خاموش باشه؟ مامان من هم دویست بار زنگ زده . }
ساموئل گفت : اگه بابای جسیکا نگران بشه بدمی شه . }
گیلدا گفت : چرا ؟ }
جسیکا گفت : مگه نمیدونی ، بابای من کله شقه ؟ هر کاری از دستش بر میاد . }
گفتم : اره ؛ مثلا عکس ها مون رو بزنه به در و دیوار بنویسه (( مفقودی ها )) } همه خندیدند .
جسیکا با پدرش صحبت کرد و گفت که ما الان توی راه به سمت مقصد مون هستیم .
کاترین گفت : چه خبر از اون ها ؟ }
ایلیا گفت : فعلا هیچکس نیست }
گفتم : پیش به سوی ماشین دزدی . }
ساموئل گفت : بزن بریم }

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.