مفقودی ها :  یاد آوری گذشته 2 (ادامه)

نویسنده: ARMY

گفتم : ساموئل ، داخل اون یکی کتاب رو ببین . }
او کتاب رو باز کرد و دنبال کاغذ گشت . وقتی صفحه ی آخر رو بازکرد ، کاغذ رو گرفت و صداش رو صاف کرد وخوند : ای دارنده ی محترم ، این کتاب جلد اول از چهار جلد کتاب میلوک هست . می توانی با استفاده از قدرت های این مصحف (همون کتاب خودمون) به سعادت ابدی برسی ، بدون هیچ بهایی خوش بخت خواهی شد . این کتاب شامل سه قدرت =کنترل اشیا از راه دور ، تله پاتی و آتش زدن است . ) ساموئل یک نیم نگاهی به ما کرد و ادامه داد : حافظ قدرت ها باش تا در دست بدکاران نیوفتد . برای اعمال قدرت ها و استفاده از آنها دور آتش بنشین و جمله ی مربوط به قدرت انتخابی خود را بخوان . ) او سرش را بالا کرد و گفت : فکر نمیکنین که این واقعیت داشته باشه درسته؟ }
ارمیا گفت : امتحانشش ضرر نداره که }
کاترین گفت : به شرطی که کشته نشیم . }
ارمیا با انگشت شستش به کاترین اشاره کرد : خدایی این رو دیگه راست میگه . } بعد آروم گفت : بلاخره با عقل شد }
کاترین گفت : چیییی ، یعنی من بی عقلم ؟ } بعد به ارمیا پس گردنی زد .
ارمیا تا اومد دعوا کنه ساموئل گفت : بس کنید . بیایین بریم تحقیقات مدرسه رو تموم کنیم ، بعدش هم بریم خونه . کتاب ها دست راشل میمونه تا فردا بعد از مدرسه که تعطیله . همه میریم تو کافه استارماد تا ببینیم چه کار میشه کرد }
کافه استارماد یه جورایی پاتوقمون بود . فقط وقت هایی که موضوع مهمی پیش میومد ، مثل دردسر هایی که توش می افتادیم اونجا بودیم ، که یعنی اونجا پلاس بودیم ( منظور اینه که همیشه تو دردسرن و اونجا مشورت میکنن ) .
گفتم : حالا چرا دست من ؟ }
ساموئل گفت : خوب تو امانت دار بهتری هستی . من که نمیتونم ، ارمیا و ایلیا هم که اگه مامان و باباشون ببینن معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد ، کاترین هم که میره مکانیکی سرش شلوغه ، جسی هم داره میره بیمارستان برای مامانش} به گیلدا نگاه کرد و ادامه داد : این هم که کلا حواس پرته . }
گیلدا که داشت لاک ناخوناش رو دست کاری میکرد و تو باغ نبود سرش رو آورد بالا و گفت : یعنی من احمقم ؟ }
ایلیا گفت : نه فقط چیز هایی که راجع به خودته رو میشنویی } و همه خندیدیم .
من هم کتاب ها رو بردم و فردا بعد مدرسه به طرف کافه رفتم . وقتی رسیدم فقط ساموئل اومده بود . دست تکون دادم . لبخند زد و دست تکون داد . رو به روش نشستم .
گفت : سلام . آوردیشون ؟ }
گفتم : خوبی ؟ اره . }
-اره خوبم . تو چی ؟
-منم بد نیستم . چی فکر میکنی ؟
-راجع به چی ؟
-کتابا دیگه ؟ واقعی یه ؟
-نمیدونم واقعا ، باید امتحانش کنیم .
-من دیشب خوندمشون . چیز معنی داری نبود .
-احتمالا اگه بچه ها موافقت کنن ، امشب میریم خرابه تا آتیش روشن کنیم . بعد ببینیم چی میشه.
همون موقع ایلیا و ارمیا اومدند . با اینکه داشتند به طرفمون میومدند باز هم دست تکون دادم . ارمیا از همون دور داد زد : سلاااااام راشلللل . }
با دستم زدم رو پیشونیم . مشتری های استارماد داشتند ما رو نگاه میکردند که ایلیا با پررویی تمام که ازش بعید بود گفت : نگاه داره ؟ } بعد کنار من نشست . ارمیا هم کنار ساموئل نشست .
پنج دقیقه بعد کاترین و جسی با هم اومدند و نیم ساعت بعد هم گیلدا .
با احساس تاسف به گیلدا که از ته راهرو داشت می دوید نگاه کردم . وقتی رسید ، طرف دیگه ی من نشست و گفت : خوب داشتم حاضر میشدم دیگه . } و به گارسون اشاره کرد .
گارسون اومد و گفت : چی میل دارید براتون بیارم خانم ؟ }
گیلدا گفت : کافه لاته ، نه واستا امریکانو میخوام . }
گارسون گفت : همین الان براتون با باقی سفارش ها میارم . }
شش دقیقه بعد گارسون با یک امریکانو ، دوتا اسپرسو و یک شیر موز با شکلات و دوتا فراپه ی یونانی و یک بستنی وانیلی با گردو برگشت .
ساموئل گفت : امشب همه توی خرابه ی کنار خیابون سالاتو جمع میشیم ، آتیش روشن میکنیم و دستورات کتاب رو اجرا میکنیم .} سپس کمی از فراپه نوشید . 
گیلدا گفت : شما که فکر نمیکنید واقعی یه ؟ }
جسیکا گفت : باید امتحانش کنیم }
گفتم : من تا ساعت نه نمیتونم . مامان بابام خونه هستند . }
ایلیا هم گفت : اره ساعت 10 خوبه ، مامان و بابای من اون موقع پرواز دان . } ارمیا چشم غره ای به ایلیا رفت و گفت : مامان و بابای من نه ما }
ایلیا گفت : حالا هرچی . }
ساموئل گفت : پس حله . }
کاترین گفت : راشل ، می تونی کتاب ها رو در بیاری ؟ }
کتاب ها رو دراوردم و جلد یک رو بهش دادم . ایلیا گفت : اون یکی رو بده به من} و دستش رو دراز کرد . بهش دادم .
کاترین نگاه کرد و گفت : این نوشته ها آشنا به نظر میان . }
ایلیا گفت : دقیقا ، این لحن استرالیایی هست که به صورت اینگلیسی نوشته شده هر چند اون ها به اینگلیسی حرف میزنند اما عده ی زیادی هستند که به زبان های دیگری حرف میزند مثل چینی و ایتالیایی ، بومی های زیادی در استرالیا هستند مثل ارنته و لوریچا . این زبانی که نوشته شده بومی استرالیاست . }
گفتم : پس اینجوری کار ما رو آسون کردند ؟ با طرز نوشتن ؟ }
ایلیا گفت : دقیقا }
ساموئل گفت : جالبه . } از روی صندلی بلند شد و گفت : میرم حساب کنم . }
ارمیا و ایلیا هم رفتند تا حساب کنند . وقتی برگشتند ، ما جلوی در بودیم .  از پسر ها تشکر کردیم و به سمت خونه راهی شدیم .


خیلی زیاد شد ببخشید . بقیه اش فصل بعد :)
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.