مفقودی ها : بازگشت به حال

نویسنده: mahsaghezel99

گفتم : جمع کنید خودتونو . دیگه گذشته ها گذشته . } و گوشت خشک ها رو به طرف ارمیا هل دادم . بعد از اینکه خوردیم . بلند شدیم. دیگه همه سر حال بودند .
ارمیا گفت : ساموئل من میام تو ماشین شما . این دخترا خیلی فک میزنن . آدم خواب نداره . }
کاترین گفت : چییی ؟ تو رو که ما به زور با مشت و لگد بیدار کردیم تا ناهار بخوری . کل مسیر خواب بودی که . }
ارمیا گفتن : به هر حال خیلی حرف میزنید . }
گفتم : بچه ها منو گیلدا میایم تو مالیبو اینجوری یه ماشین مال دختر ها میشه ، یکی هم واسه پسر ها . }
داشتیم به طرف ماشین ها میرفتیم که یکی از پشت داد زد : اهای ، فسقلی ها . }
ارمیا با عصبانیت برگشت و گفت : به کی گفتی فسقلی ؟ }
یه مرد بود که روی دست هاش کلی تتو داشت و به همراه چهار تا مرد دیگه که خیلی عضلانی بودن . دستشون چیزی مثل چماق بود . مرد گفت : دقیقا با تو بودم جوجه } بعد همشون خندیدند .
ایلیا در گوش ساموئل گفت : تفنگ دارن . } ساموئل با سرش تایید کرد .
داد زدم :  چی می خوای ؟}
مرد گفت : اوه ، بهت نمی خوره خشن باشی خانوم کوچولو .} و به ما نزدیک شد و به شونه ی ایلیا ضربه ای زد .
گفت : اگه می خوایین ماشین های خوشگلتون ، هر چند فکر کنم گواهی نامه هم ندارین . حیف این عروسکا که زیر پای شماست آسیب نبینن. }
رو به ساموئل کرد و داد زد : پول ها تون رو رد کنید بیاد . } و جوری داد زد که همه ی تف های دهنش پاشید روی من که پشت ساموئل ایستاده بودم . گفتم : آب دهنتو جمع کن بی ادب }  نیش خندی زد و زنجیره ای از فحش ها را از دهنش بیرون کرد . بعد به همراه هم دستانش بلند خندیدند . ارمیا رفت جلو و و به سینه ی مرد ضربه زد و گفت : حواست باشه چه جوری باهاش حرف میزنی و اگر نه .... } مرد وسط حرفش پرید و گفت : و اگر نه چی ؟ } 
بعد از چند ثانیه مرد انگار که دیوانه شد بود داد زد : پول نمی خوام به خدا ، ببخشید ؛ غلط کردم ، خدایا ببخش . عفو کن. }
ارمیا گفت : بیایین بریم ، این دیوونه رو ول کنید . } حتی فرصت نکردن از تفنگ هاشون استفاده کنند.


توی ماشین که نشستیم من پشت فرمون رفتم تا کاترین استراحت کنه ، جسی هم می خواست کمکم کنه تا ماشین رو برونم . کاترین و گیلدا پشت خواب بودن و من و جسی هم حرف میزدیم تا خوابمون نبره .
ما پشت ماشین پسر ها بودیم . سه ساعت بود که توی راه بودیم که یکهو اون ها زدن کنار . ما هم زود زدیم کنار . ایلیا داد زد : چیزی نیست ، ساموئل می خواد بخوابه . } و ایلیا رفت پشت فرمون . جسی گفت : پاشو نوبت منه ، تو هم خیلی خسته شدی . } ما هم جا هامون رو عوض کردیم . فکر کنم دو ساعت خوابیدم . جسی گفت : تا فردا ظهر جایی نگه نمیداریم به جز دستشویی . می خواییم یکسره حرکت کنیم چون همین یک ساعت پیش یه ماشین مشکوک دیدم به پسر ها که گفتم تصمیم این شد . }
امشب شام نمیخوریم و توی شب هم گیلدا رانندگی میکنه .
به لطف خوش گذرونی های قدیم ما همگی رانندگی رو از ساموئل یاد گرفته بودیم ، قبلا وقتی کویر میرفتیم کارمون همین بود که رانندگی یاد بگیریم ، من سه بار چپ کردم ولی خوب الان همه حرفه ای هستیم .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.