رمان روانی نابغه : فصل پنج: طویله ای به نام استنفورد

نویسنده: مهشید_دوستی

مایکل همونطور که جلوی آینه قدی طرح اشرافی ش ایستاده بود رو به آیتیکن با صدایی دورگه می گه:
 - امروز تو با من میای، لباس هات رو روی تخت گذاشتم، آماده شو. 
آیتیکن خمیازه ای می کشه و دستاش رو از هم باز می کنه و می گه: 
- من؟ من برای چی باید با تو بیام؟ ههه، نکنه آرزوم گرفت و می خوای برم گردونی تیمارستان؟» 
- دانشگاه
 دهن آیتیکن با شنیدن این کلمه اندازه غار باز می شه
 - دانشگاه؟ شوخی می کنی؟ من بیام جایی که دستمال کاغذی ببینم؟ تو بس نیستی با اون لباس حال بهم زن سفیدت که عین دستمال توالت می مونه؟ من جات بودم اینکارو نمی کردم، ولی خب....کمی مکث می کنه و لبخند شیطانی ای می زنه
 اگه اینقدر اصرار داری بدبخت شی، منم میام. 
بعد این حرفش از ته دل می زنه زیر خنده و به سمت اتاق به راه می یوفته، پشت سرش هم این مایکل بود که داشت به این که چگونه یک نفر می تونه اینقدر دیوونه باشه که به تَرَک دیوار هم بخنده فکر کنه.
 همینطور که داخل اتاق می شد توی دلش با خودش نجوا می کرد، شاید داشت به اینکه چطور نقشه ش رو عملی کنه فکر می کرد یا شاید هم به اتفاقات دیشب می خندید، هرچی بود متوجه نشد که مایکل یه دست کت و شلوار سفید با کروات خاکستری براش روی تخت گذاشته.
 اما به محض اینکه متوجهشون شد ابرو هاش چسبید به سقف، عمرا اگه رنگ سفید می پوشید


داد زد:
 - مایک، تو خواب ببینی من این کت بی ریخت رو بپوشم.شده لخت میام ولی عمرا دست به این لباس که منو یاد مادر مرده ها می ندازه بزنم!


بعدش اون هارو مچاله می کنه و شوت می کنه گوشه ی غربی اتاقش ، قابل توجه بود که همون کت بی ریخت و به درد نخور از نظر اون، سه هزار دلار براش پول پرداخت شده بود، اما از نظر او سفید یعنی دستمال توالت، و تنها چیزی که در دنیا حق داشت سفید باشه هم همون دستمال کاغذی و توالت بود نه بیشتر!
 از توی چمدونش ، شلوارش که از سر تا پاش به شکل مد روز پاره بود و بخیه خورده بود رو می پوشه به علاوه ی تیشرت مشکی رنگش که روش به انگلیسی بیشتر فحش های مورد علاقه ی او نوشته شده بود.


عاشق این تیپش با اون عینکش بود.برای اینکه مایکل هم بهش گیر نده،


ژاکت مشکی رنگش رو که نمی دونست چندصد سال پیش شسته شده بود رو هم تنش می کنه.


با اعتماد به نفسی که مایکل رو سردرگم می کرد از اتاق بیرون میاد و کنار مایکل می ایسته و به جلب رفتار مایکل، توی آینه به خودش خیره می شه و عینکش رو می زنه.
 مایکل از عمد لباس سفید رو بهش داده بود تا متوجه بشه بیماری خود راءیی اون در چه راستا قرار داره، به هرحال باید به مرور زمان بیماری ها و سطحشون رو شناسایی می کرد.


فقط جای تاسف بود که مایکل چرا متوجه فحش های روی پیراهن که دقیقا روانپزشکان رو خطاب می کرد نشد.شاید خستگی دیشب و اتفاقاتش ذهنش را بی دقت کرده بود.
 هرچند عصبانیت دیشبش فروکش کرده بود اما مطمعنا اگر می فهمید آیتیکن در واقع اون شب او رو بازی داده بود،با کمال میل جنازه آیتیکن رو به تیمارستان برمی گردوند.





بیست دقیقه بعد،جگوار سفید رنگ بسیار زیبای مایکل در پارکینگ باشکوه دانشگاه پرآوازه استن فورد پارک می شه. 
مایکل از ماشین پیاده می شود و همونطور که محوطه رو از نظر می گذروند زیر چشم به جوراب های لنگه به لنگه آیتیکن نگاه می کنه و نفس عمیقی می کشه. آیتیکن جلو تر از مایکل شروع به راه رافتن به سمت در ورودی کرد. 
سالن دانشگاه استنفورد غیر قابل توصیف بود، چه از نظر عظمت چه از نظر شکوه و جلال! واقعا شهرتش به جا بود،اما از نظر آیتیکن اون جا جایی بود که بهش می گفت طویله ی اشراف زاده های خر پول و سفید پوش!


همه تو دانشگاه مایکل رو می شناختند، او اسطوره ی دانشگاه بود، تمام لبخند ها و شور و اشتیاقی که به مایکل داشتند با دیدن آن پسر عجیب غریب و خل وضع ، تبدیل به علامت سوال و تعجب می شد و مایکل این رو به وضوح می تونست احساس کنه چرا که به جز هم ترمی هاش، کسی از ماجرای این روان درمانی اجباری و شانسی چیزی نمی دونست.
 درواقع خیلی کم پیش میومد کسی کنار فردی به جدیت و رسمی مایکل راه بره، اما اگه یک نفر هم قرار بود این کار رو بکنه، اون یک نفر، فردی متشخص و با وقار می بود نه یه پسر با این تیپ و قیافه مضحک و لباس های سرتا پا مشکی عین عزراعیل !
 - مایکی اونجارو،
 بادستش یکی از دانشجو های یکمی بیش از حد چاق رو نشون می ده و از خنده وسط زمین و آسمون ولو می شه.


کل جمعیت حاضر در سالن به صدا و رفتار او نگاه می کردن، درواقع داخل جمعی به اون باکلاسی و رسمی ای، هیچ کس اینطور نمی خندید، اما توی ذهن آتیکن این طور نمی گذشت، او آن روانپزشک رو عین یه پرتقال تامسون متحرک می دید ، و خب ، برای کسایی که به ترَک دیوار هم می خندیدند، خندیدن به این چیز ها عادی بود. 
 و این مایکل بود که همه ی انگشت ها به سمتش می رفت، هرکس دیگری هم بود اون رو قضاوت می کرد، از جمله خود من نویسنده!


فقط تونست آیتیکن رو از یقه به سمت پله ها بکشه و از مرکز توجه دور کنه
 - هی مایک ، چرا تو هی من رو از یقه می کشی؟ ولم کن خودم میام، چرا همش بلدی بپری وسط خنده و عشق و حال دیگران؟


مایکل با همون لحن همیشه گیش می گه:
 - خندیدن به دیگران اسمش عشق و حال نیست.
 آیتیکن دستاش رو زیر بغلش می زنه: 
- اسمش هر چی می خواد باشه، برام مهم نیست، پرتقال تامسون به اون بزرگی و چاقی رو مگه ندیدی؟من که ندیده بودم، هار هار هار. 
این جا بود که مایکل به وضوح می تونست تفاوت دید یه بیمار روانی که دچار اختلال های روان شناختی از اطراف و محیط پیراموش بود رو با یه آدم عادی متوجه بشه. اما هنوز تا درک اصلی مونده بود. خیلی هم مونده بود، شاید به میزان فاصله دو دنیا! 
همینطور که توی افکارش غرق بود و به سمت دفتر استادش می رفت، متوجه شد که آیتیکن کنارش نیست!


کمی که خوب اطراف رو نگاه کرد، آیتیکن رو در بوفه و کافی شاپ دانشگاه در اونطرف سالن دید!


وقتی برگشت چشم های مایکل از سفارش آیتیکن چهارتا شده بودن.باورش نمی شد درست می بینه یا نه.


نون و خامه ی شکلاتی مالیده شده، تا اینجاش مشکلی نبود تا وقتی که پیاز های خلالی خرد شده ی روی اون رو دید. اصلا مگه بوفه همچین چیزی داشت؟
 آیتیکن شاد و خندون به سمت مایکل می اومد وقتی قیافه ی سرد مایکل رو که سعی می کرد تعجبش رو مخفی کنه دید با خنده رو بهش گفت: 
- چیه؟ می خوای؟ اگه می خوای فکر نکن من بهت می دم، خودت برو بگیر.
 بعد هم با لذت شروع به خوردن اون چیز چندش آور می کنه و جلوی مایکل به راه می افته. 
مایکل باید یاد عادت می کرد، عادت به رفتار هایی که توی رویا هم به ذهنش خطور نمی کردند. 
- راستی صورت حساب رو هم زد به اسم خودت، آخه من که عضو این طویله نیستم 
 بعد این حرف هم طبق معمول این خنده هاش بود که با دهن پر شنیده می شد.


این یه نکته ی خیلی مهم بود برای مایکل. از رعیس شنیده بود که آیتیکن از تجمل گرایی و زندگی اشرافی بدش میومد، اما از خرج کردن اون هم از جیب دیگرون اصلا بدش نمی یومد. نمونه بارزش رو هم دیروز و امروز به چشم دید.
 نفسش رو با فشار بیرون می ده و سمت دفتر مخصوص پروفسور ارشد ، استادش به راه میوفته. در می زنه، دور کرده بود، اون هم به خاطر مسخره بازی های آیتیکن.


قبل از وارد شدن نگاهی به آیتیکن می کنه، خامه ی مالیده شده دور دهن، عینک فوق العاده مسخره و از رنگ و رو رفته و با تیپ و لباسی که نیازی به توصیفشان نبود!
 آیتیکن همونطور که گفته بود، مایکل رو از آوردنش پشیمون می کرد! این هدفش بود. اما هدف اصلی چی بود؟ برای اون هم نقشه ها داشت.


صدایی از داخل دفتر اون ها رو به داخل دعوت می کنه. مایکل در رو باز می کنه و داخل میشه.
 پیرمرد خوش چهره ای با لبخند به اونها نگاه می کرد که آیتیکن در یک لحظه متوجه شد او با تموم روانپزشکای باتجربه و... فرق می کنه، اون پروفسور بود، و از همون لحظه ی ورودشون رفتار های آیتیکن رو زیر نظر گرفته بود.


- اوه مایکل، خوش اومدی پسرم، لطفا بنشینید.


بعد هم از توی تلفن دستور داد تا برایشون قهوه بیارن که در همین حین آیتیکن پرید وسط سفارش و حرف پروفسور : 
-  برای من اِگ ناگ .
 پروفسور کمی مکث می کنه و بعد هم سفارش آیتیکن رو به منشی پشت خط می ده.


بعد با لبخند رو به مایکل می گه:
 - دیروز این خبر رو شنیدم، خانم سیبیلیوس(وزیر بهداشت) ایده ی واقعا جالبی و خیرخواهانه ای رو اجرا کردند.من پرونده ی بیمار همراه ت رو مطالعه کردم برای همین لازم دیدم تا در این مورد با تو حرف بزنم و به صورت رو در رو ، اون رو ملاقات کنم.
 آیتیکن بی توجه به حرف های پروفسور پاهاش رو دراز می کنه روی میز عسلی و دستاش رو هم پشت سرش می ذاره .
 - خب الان موفق شدی من رو ملاقات کنی جناب پروفسور، امرت؟ 
چشمای مایکل از حالت عادیشون گشاد تر شده بودن، همه آرزوشون بود فقط برای یکبار که شده این پروفسور رو از نزدیک می دیدند اونوقت اون...؟ 
اما پروفسور که رفتارهای اون رو درک می کرد با لبخند ادامه داد:
 - دکتر مینزرج باید برات آشنا باشه، نه؟ اون همکار گذشته ی من بود که توی کما بود، همه مون می دونیم دلیلش چی بوده.هفته پیش خداروشکرانه به هوش اومد و من تونستم اطلاعات خیلی ارزنده ای در رابطه با بیماری تو ازش کسب کنم.


من درواقع تو رو برای اولین بار نزدیک 3 سال پیش توی تلویزیون دیدم، اخبار جنجالی ای که درست کرده بودی هیچ وقت اجازه نداد از ذهن من فراموش بشی.مگه چندنفر هستند که جرات دارند جلوی دوربین راهنمایی رانندگی دست افسر پلیس رو ...


ادامه ی حرفش رو خورد،چون واقعا از گفتنش خجالت می کشید. 
مایکل هم با نگاهی شرم زده نگاهش بین دیوار ها در گردش بود.


آیتیکن لبش رو گاز می گیره، جدا از اون کاری که با افسر پلیس کرده بود، فکرش هم نمی کرد اون روانپزشک سمج دوباره به هوش بیاد، اون روانپزشک چیز های بیشتری راجب بیماری های او متوجه شده بود، فقط امیدوار بود پروفسور اون چیز هایی که نبایدرو، از همکارش نشنیده باشه.


ولی اینطور که بوش میومد با توجه به اون لبخند مضحک پروفسور و صحبت های دوستانه ش ، می شد نتیجه گرفت که پروفسور تمام اون اطلاعات رو می دونه! 
- این اطلاعات رو به وقتش با مایکل عزیز درمیون می ذارم تا بهتر بتونه توی کارش موفق بشه اما در رابطه با تو ...حرف هایی هست که باید به تو بگویم.


آیتیکن بدون توجه به حرف های پروفسور آدامس توی دهنش رو باد می کنه و می ترکونه.فقط یه پروفسور خبره مثل او می تونست متوجه بشه که این خونسردی ساختگی داره چه چیزی رو پنهون می کنه!
 - می دونم این 9 ماه به دور از تیمارستان برات خیلی سخته تحمل کردنش، اما تو در هر صورت چیزی رو از دست نمی دی، اگه بیماری هات درمان شدن باز هم اجازه داری به تیمارستان برگردی یا حتی اونجا زندگی کنی ،اگه هم نشدی باز برمی گردی اونجا با این تفاوت که....
کمی مکث می کنه و بعد که نگاه یکم مشتاق آیتیکن رو از پس عینکش می بینه ادامه می ده:
 - با این تفاوت که اگه این 9 ماه دست از کارهای خطرناک و آسیب زننده برداری و همکاری کنی، هنگامی که درمان نشدی به تیمارستان برگردونده میشی و تاآخر عمرت دیگه هیچ روانپزشکی برای درمان تو، مزاحم زندگیت داخل تیمارستان نمی شه.البته اگه آسیبی به روانپزشک جدیدت وارد کنی، خواه به قصد و خواه به سهو، نه تنها دیگه تیمارستانت رو نمی بینی، بلکه سال های دراز عمرت رو توی زندان سپری می کنی، اون هم با توجه به این که امسال به سن قانونی رسیدی!
 حرف های پروفسور توی ذهن آیتیکن همون یاسین در گوش خر خوندن بود.او هرکاری خواست می کرد، خودش رو وفق نمی داد، اصلا هم انعطاف پذیر نبود،اصلا کدوم شیطانی رو سراغ دارید که از تنبیه شدن بترسه؟ شیطانی که از تنبیه و مجازات شدن بترسه، دیگه شیطان نیست ،شلغمه.
 - تو باید یاد بگیری که توی این دنیا چه چیزی قابل قبوله و چه چیزی نه! 
آیتیکن با همون لبخند مرموز همیشه گیش که دنبال سوژه ای برای مسخره کردن می گشت رو به پروفسور گفت: 
- پروفوسر ٍرومته؟ اسمت همین بود؟ بهتر نیست به جای تایین کردن باید و نباید برای من یه فکری به حال پسر مریضت کنی؟ اون به نظرم وضعش از من خراب تره. مگه نه؟


فقط پروفسور و آیتیکن می دونستند ماجرا از چه قراره. این اطلاعات رو به لطف کار دشب مایکل به دست آورده بود.اون در استفاده کردن از نقطه ضعف های دیگران استاد شده بود.
 پروفسور از اینکه او چگونه مشکل پسرش رو می دونست خیلی تعجب کرده بود، او و مایکل با علامت سوال به آیتیکن نگاه می کردند.
 - جای خجالت نداره که پسرت رو توی خیابون انداختی و سرپرستیش رو به عهده نگرفتی فقط به خاطر این که بیماری روانی خیلی خاصی داره؟ کسی می دونه پرفسور به این بزرگی...


مایکل حرفش رو با جدیت قطع می کنه و می گه: 
- کافیه، لطفا برو بیرون ! 
با لبخند خیلی رضایت بخش از اتاق بیرون می پره انگار که منتظر یه تلنگر برای این کار بود 
 برای هردوی اون ها دست تکون می ده: 
- امیدورام دیگه نبینمت پیری جونم.


و قبل از این که مایکل دوباره با اون نگاه کشندش بهش نگاه کنه، خنده کنان از اتاق متواری می شه.به خیال اینکه هیچ ردیابی بهش وصل نیست چه فکرهایی که توی سر نمی پروروند. 

***
لطفا برای خوندن ادامه ی رمان کامنت بذارید تا بدونم آیا از رمان راضی هستید که ادامش بدم یا خیر. 
و اینکه می دونستید نقد هایی که اشکالات متن رو بگند و درواقع منفی باشند بیشتر موجب خوشحالی من می شند نسبت به کامنت هایی که فقط تعریف می کنند؟ 
پس لطفا اگه عیبی ایرادی بود بدون هیچ گذشتی برای من کامنت کنید ?
با تشکر

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.