رمان روانی نابغه : فصل ششم: شرط بندی حیرت انگیز

نویسنده: مهشید_دوستی

 محوطه ی آزاد استنفورد، دانشکده مهندسی:

توی تحت تاثیر دادن دیگران واقعا حرفه ای بود، مخصوصا با اون لباس سفید رنگ پزشکی که با زور و حالت تهوع فقط و فقط برای اهدافش پوشیده بود.
 استنفورد بیش از حد تصورش بزرگ بود، برای هر کاری یه سالن و محفظه جدا داشت، علاوه بر پیچ در پیچ بودن و شلوغ بودن همه ی سالن ها و کلاس های مجزای آموزشیش، کافه ها و اتاق های سرگرمیش هم بیش از اندازه شلوغ و پرجمعیت بود.
 با زیرکی خودش رو تازه وارد رشته پرشکی جا می زد و تا می تونست از مایکل و استادش و این دانشگاه اطلاعات جمع می کرد، شیطان درونش لبخند به لب داشت.
 درست بود که دیشب اطلاعات حیاتی رو به دست آورده بود، اما برای ادامه کارش باید نظر اون لباس سفید پوش های طویله نشین رو هم درمورد مایکل مد نظر قرار می داد.
شاید بقیه اون رو یه مرد متشخص خوش پوش می دیدن اما در باطن ؟ او شیطانی بود که هیچ کاری ازش بعید نبود. 
قفل کمد خصوصی مایکل خیلی سخت نبود، به راحتی تونست با یه سری شگرد تردستی که توی تیمارستان یاد گرفته بود بازش کنه ولی وقتی چیز خاصیی جز کتاب های حال به هم زن و قطور ندید به شدت توی ذوقش خورد.
 البته قابل ذکره که باز کردن اون در ها اون هم موقع عبور جمعیت برای هرکسی کار راحتی نبود، اما خب برای شخصی مثل اون که ماه ها توی انفرادی کاری جز ور رفتن به در و قفل های پیشرفته ش نداشت، باز کردن این نوع در ها آب خوردن محصوب می شد.
 همینطور که توی محوطه راه می رفت از کنار کلاسی رد شد که باعث شد حواسش به سرو صدهایی که از داخل کلاس می اومد، جلب بشه.
دانشجو های پسر و دختر پای تابلو موقع زمان استراحتشون جمع شده بودند و درمورد یک مسعله سخت ریاضی بحث و جدال می کردند.
 ناخودآگاه خنده ش می گیره 
- این احمقا موقع زنگ تفریح هم بیخیال این بحث های مسخره نمی شن؟ 
 دلش رو می گیره و شروع می کنه به خندیدن.الحق که شبیه خود مایکلن.
دلش برای اون پولدار های اشراف زاده می سوخت که توی عمرشون هیچ کاری جز درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن نداشتند. آخرش هم هیچ گوهی نمی شدند و جالبش اینجا بود.
 به اون تیپ هایی که صرفا برای پز دادن زده شده بودن نگاه می کنه و خندش شدت می گیره.
در حال خندیدن بود که یه پسر از داخل کلاس متوجه خنده ها و نگاه های اون نسبت به خودش و بقیه می شه.
 - هی تو، به چی می خندی؟ اگه خنده داره بگو ما هم بخندیم!
 اشک حلقه زده شده توی چشماش رو پاک می کنه و همینطور که صداش از خنده می لرزید می گه:
 - واضح نیست؟ به شما دستمال کاغذی های بیکار و علاف می خندم. 
پسر با شنیدن این حرف اخم می کنه. 
- تو کی هستی که به ما می گی بی کار و علاف؟ اصلا تو خودت ترم چندی هستی ؟
 با بی پروایی گوشه لبش رو بالا می ندازه :
 - به تو چه ؟ 
پسر جلو تر می ره و کارت روی سینه ی اون رو می بینه، تازه وارد ترم اول پزشکی.
بقیه افراد پای تابلو هم دست از بحث هاشون کشیده بودن و به گفتگو اون ها گوش می دادن، خیلی کم پیش میومد که کسی توی دانشگاه با کسایی که از سطح ترمشون بالاتر بودند بحث یا دعوا بکنه.
 - بچه ها این جوجه ترم اولی رو نگاه کنید، به ما میگه بیکار و علاف.هه هه هه 
 برمی گرده سمت آیتیکن که با پوزخند و نگاه مغرورانه ش بهشش خیره شده بود 
- فکر می کنی کسی که ترم اولیه نمی تونه به دیگران بگه علاف و بیکار؟ 
 پسر جلو تر میاد و از در کلاس خارج می شه و به سمت او می ره.
 - من مثل تو زیاد دیدم، اولش همشون ادعا دارن که از همه بهترن، ولی بعد از مدتی خرت و پرتشون رو جمع می کنن و می رن به همونجایی که ازش اومده بودن، اینجا جای آدمایی مثل تو نیست.
 تک خنده خیلی بلندی می کنه، دستاش رو پشت سرش می ذاره و بی توجه به اون پسر طاس که یه سر و گردن ازش بلند تر بود وارد کلاس می شه.
 - خب حالا بهت ثابت می کنم اینجا جای چه کسایی عه، حاضری باهام شرط ببندی؟ 
پسر برای اینکه کم نیاره و یه خودی هم نشون داده باشه بدون فکر کردن به عواقبش سریع قبول می کنه.
آیتیکن می دونست که اون ها ترم آخر مهندسی هستند، دکترای ریاضی درواقع، هرچند هیچ وقت از درس خوشش نمی اومد ولی امروز نقشه ی دیگه ای توی سرش داشت. 
- هه، بچه ها شنیدین؟ می خواد شرط ببنده، برای باخت خیلی کوچیکی جوجه، ولی قبول می کنم، دلم می خواد ببینم بعدش هم می تونی اینطوری به کسی بگی بیکار و علاف؟ 
پوزخند می زنه، شرارت از توی چشم هاش زبونه می کشه.
توی دلش زمزمه می کنه :
 (خودت خواستی)
 به سمت تابلو حرکت می کنه، همه از جلوی راهش کنار می رن. به تابلو نگاهی می ندازه. این حتما مسعله ی سختی بود که از زنگ استراحتشون برای حل کردنش زده بودن. 
  - اگه من این مسعله رو حل کنم باید شرط من رو انجام بدی!
 با تعجب و خنده همه به هم دیگه نگاه می کنند، ناباوری و پوزخند توی صورت همه مشهود بود.
  - لقمه بزرگتر از دهنته ها ، تو رو چه به این مسعله؟ بچه ها شنیدین؟ می خواد سخت ترین مسعله ی استاد رو که ما بعد دو زنگ نتونستیم با همفکری هم حلش کنیم برامون حل کنه.
 با گفتن این حرف صدای خنده ی همه از جمله خودش توی کلاس می پیچه. همه باور کرده بودن که کله ی این تازه وارد فسقلی زیادی باد داره و بی صبرانه منتظر بودن تا ضایع شدنش رو با چشم ببینند. 
یکی از بچه ها که معلوم بود دوست صمیمی اون پسره ست با آرنجش به پهلوی اون می زنه و میگه:
  - هی جو، به نظرم شرطش رو بپذیر، ما که می دونیم نمی تونه حل کنه. بزار حداقل یکمی بهش بخندیم روحمون شاد شه. 
بقیه بچه ها هم با سر تایید کردن، قد همه ی اون ها چه دختر چه پسر یه سر و گردن از اون بزرگتر بود، هرچند او هم قد کوتاه نبود اما خب در مقابل اون ها که وارد دهه ی سوم زندگی شون شده بودن عین یه پسربچه دبیرستانی می زد که ادعا داره می تونه مسعله ی ریاضی استادشون رو حل کنه.
  - خیلی خب قبوله ، ولی اگه باختی که حتما می بازی، باید جلوی من زانو بزنی و کفشم رو با لباست برق بندازی! 
لبخند شبه پوزخندش عمیق تر می شه :
 - و اگه بردم باید از آب توالت فرنگی بخوری، اون هم بعد از دستشویی من! مقابل همه ! 
صدای پچ پچ همه دراومده بود، بعضی ها با چندش صورتشون رو جمع کرده بودند.
پسر که حسابی از شکست اون مطمعن بود با سر قبول کرد.
  - قبوله، بی صبرانه منتظرم شکستت رو ببینم. 
دستش رو به کمرش زد، تموم حواسش رو روی مسعله ریخت و صورت مسعله رو حفظ شد.
  - قبلش باید 2 دقیقه روی کتاب نگاه کنم.
 - خیلی خب، ما زمان می گیریم، فقط دو دقیقه، هی مت، کتابت رو بهش بده.
 همه ی اونها باور داشتن که او نمی تونه فقط با دودقیقه خوندن دستور عملات مسعله ی به اون سختی رو حل کنه ، همه با هیجان به پسر روبه روشون خیره شده بودن و منتظر شکستش بودن تا حسابی یه دل سیر به این ادعاش بخندن. 
کتاب رو می گیره و روی یکی از صندلی ها لم می ده، قسمتی که معلوم بود تازه تدریس شده رو باز می کنه و تموم صفحه رو با چشماش اسکن می کنه.
 (این اسکل ها روی این موضوع اینقدر بحث می کردن؟) 
 پوزخد می زنه و برگه هارو سریع ورق می زنه، نزدیک به 16 برگه رو سریع می خونه که با اعلام این که وقتش تموم شده کتاب رو می بنده و اون رو توی بغل صاحبش شوت می کنه.
 میرندا تنها کسی بودکه این مسعله رو حل کرده بود و استاد بهش نمره ی کامل داده بود، اون مسول شده بود تا درست بودن یا غلط بودن اون مسعله رو تایید کنه، توی کلاس کسی مجاز نبود جوابی که خودش به تنهایی به دست آورده رو به کسی بده برای همین هیچ کس از میرندا درخواست کمک برای حل مسعله نکرده بود اما حالا خودش داوطلبانه پای تابلو اومده بود تا ببینه این بچه ی ترم اولی پزشکی چی برای گفتن داره که اینقدر مطمعن چنین ادعایی می کنه.
 ماژیک قرمز رو با یه حرکت از توی دست اون پسر طاس و قد بلند می گیره، درش رو با دهن باز می کنه و روی زمین تفش می کنه.
 بدون فوت وقت شروع می کنه به نوشتن ارقام و معادلات ، تموم مدت یه لبخند شیطانی خاصی روی لب هاش جا خوش کرده بود.
 آستین هاش رو بالا داده بود که باعث می شد خطوط تیره ی خالکوبی مار سیاه پیچ خورده، روی پوست سفیدش نمایان بشه. 98 درصد افرادی که توی استنفورد تحصیل می کردن خالکوبی نداشتن چون معتقد بودند ارزش شخصیت اون هارو پایین میاره و مال آدم های خیابونی و بی ارزشه.افکار پوچ و تعصب وارانه! 
اون حتی دستش به بالای تابلو هم نمی رسید ولی اینجا ایستاده بود تا پوزه ی همه ی اون پولدار های مغرور و از خودراضی رو زمین بزنه.
 سرعت حل کردن معادلات و ریز مسعله هاش به قدری بالا بود که دهن همه باز مونده بود، هرچند هیچ کس از جواب مطمعن نبود ولی می تونستند صحیح بودن الگو ها و روش هارو تشخیص بدن.
این وسط فقط یکنفر بود که می تونست صحیح یا غلط بودن مسعله رو تایید کنه و اون هم استاد یار کلاسشون همون میرندا بود. 
صدای محکم کشیده شدن ماژیک روی تخته وایت برد، تنها صدایی بود که به گوش می رسید، همه نفس هاشون توی سینه حبس شده بود. 
همینطور که درگیر حل کردن مسعله ها بود، انگار که با شخص خاصی حرف می زنه گفت:
 - مَگنس میشه خفه خون بگیری و بزاری جورجیس حرفش رو تموم کنه؟
 با شنیدن این حرف همه با تعجب یه بار به اون و یه بار به همدیگه نگاه کردند.
او با کی بود؟ مطمعن با افراد داخل کلاس نبود چون اولا از اون هیچ کس با این اسامی توی کلاسشون نبود و دوما هم اگه بود ،مورد خطاب اون پسر قرار نگرفته بود، انگار با شخص نامعری ای کنارش در حال حرف زدن بود.
 اون پسر طاس با کنجکاوی به او نزدیک تر شد و با دقت به گوش هاش نگاه کرد، انگار فکر می کرد که اون پسر چیزی داخل گوش هاش داره ولی وقتی چیزی ندید رو به بقیه زمزمه کرد:
 - دیوونس! 
درکنار این حرف دستش رو هم به صورت دایره وار چرخوند که باعث خنده ی بعضی از افراد شد. 
ولی اون بی توجه به حرفا و زمزمه ها یا حتی شک اون پسر به خودش با لبخند اسرار آمیز و شیطانی ای به کارش ادامه می داد.
فقط ضرف 5 دقیقه کل مساحت اون تابلو به اون بزرگی با نوشته های قرمز و خونین رنگ او پر شده بود، بعد از یک دقیقه در نهایت با کشیدن کادر به دور جواب مسعله، ماژیک رو پشت گوشش می ذاره و دست به کمر به سمت بقیه که با دهن باز نگاش می کردن بر می گرده.
 گوشه ی ابروش رو بالا می ده و با پوزخندی که اعتماد به نفسش رو نشون می داد رو به همه می گه: 
- چی شده؟ چرا اینطوری نگاه می کنین؟ ها؟ اینم از حل مسعله.
 الان پوزخندش به حدی غلیظ شده بود که همه می تونستن اون رو توی چهره ش تشخیص بدن.
 اون پسر که حسابی شکه شده بود با چشمایی که هنوز باورش نمی شد داره خواب می بینه یا بیداره، به سمت میرندا رفت
  - هی میرندا غلط حل کرده مگه نه؟گ
 بیشتر از همه این میرندا بود که با بهت به پسر روبه روش خیره شده بود، خودش اون مسعله رو توی نیم ساعت حل کرده بود اون هم با راهنمایی گرفتن از عموش که دبیر ریاضی بود.
ولی اون پسر؟ توی شش هفت دقیقه مسعله به این پیچیدگی رو تنها با ورق زدن کتاب حل کرده بود، شوخی بود دیگه؟ مگه نه؟
 جواب دقیقا مطابق اون چیزی بود که خودش هم به دست آورده بود. آخه ...آخه مگه می شد همچین چیزی؟ یه ترم اولی که تازه از دبیرستان فارق التحصیل شده بود بتونه چنین مسعله ی سختی از سطح دکترا رو حل کنه؟
 چشمای گرد و نفس های حبس شده و جوابی که به سوال اون پسر داده نشد باعث شد تا اون پسر طاس جلو بیاد و کلاسور رو از دست میرندا با پررویی بگیره، اون هم از شدت شُک هیچ واکنشی نشون نداد.
تموم بچه ها با بهت و تعجب و چشمای گرد شده به دور دفتر حلقه زدن تا مطمعن شن این فقط یه شوخیه و همچین چیزی اتفاق نیوفتاده!
 اون پسر با عجله صفحه های کلاسور رو ورق می زد که باعث شد بعضی از برگه ها تاه و پاره بشن ولی اهمیتی نداد.
آخرین برگه رو آورد و مقابل همه ی بچه ها روی میز قرار داد.
 اون همینطور که با پوزخند به افراد حلقه زده به دور دفتر و میز استاد خیره شده بود شقیقه ش رو میخارونه . بی صبرانه منتظر دیدن اون صحنه ی لذت بخش آب خوردن بود.
 کمی بعد تموم سر ها با ناباوری بالا اومده بود، نگاه ها بین کلاسور و جواب پای تخت و نمره ی 20 ای که استاد زیر برگه میرندا گذاشته بود می چرخید.
به روان ساده بخوام بگم، تموم کلاس اپلاسیون شده بودن، چه اون هایی که داخل بحث شرکت نداشتن چه اون هایی که پای تابلو مشتاقانه منتظر باختن شرط این بچه سال اولی بودن!
 - نه ! این ممکن نیست! تو حتما تقلب کری! این غیرممکنه...آخه ..آخه چطوری؟ 
خون توی رگ های همه یخ زده بود، به قول استادشون این مسعله حاصل طراحی و همفکری چندی از استادای استنفورد بود که هرسال باعث مردود شدن خیل عظیمی از دانشجو ها می شد. 
 دستشش رو پشت سرش قرار می ده:
 - من جلوی چشمای کورت حلش کردم ، چطور می تونستم تقلب کنم؟ به هرحال من وقت اضافه برای سر و کله زدن با تو ندارم، زود باش، باید به شرط من عمل کنی! 
چشمای شرور و لبخند شیطانی ، چطور از همون اول اینقدر سریع و بدون فکر پیشنهاد اون رو پذیرفته بود؟ او باید یک درصد احتمال می داد که این لبخند و اعتماد به نفس شاید اتفاقی نباشن!
 نگاه بهت زده ی اون پسر طاس کم کم رنگ تنفر و خشم می گرفت . 
 توی لذت بخش ترین صحنه ی روزش بود که ناگهان....!
 با ورود مایکل به کلاس بدنش یخ زد!
شُک دوم که از از شک اول هم بزرگتر بود به کلاس وارد شد، چشماشون درست می دیدن؟ اون مایکل دونوان بود؟ 
با ورود مایکل ،همه ی چشم ها روی اون خیره شد در همون حال یکنفر از دانشجو ها که روی نیمکت در حال خوردن قهوه اش بود با شدت قهوه از دهنش به بیرون می پاشه و شروع به سرفه کردن می کنه.
 اون پسر طاس هم با تعجب خیلی بزرگ تر از زمانی که اون پسر مسعله رو حل کرده بود به مایکل خیره شده بود.
ساندویچ دست یکی از دانشو های دختر هم بی اختیار از دستش پایین می افته و موادش روی زمین پخش می شه.
 اون دانشجوی پرآوازه ،مایکل به کلاس اونها اومده بود؟ مگه ممکن بود؟ برای چی؟
 توی ذهن آیتیکن فقط این سوال موج می زد که این صورت سنگی چطور اونو پیدا کرده، بعد از این سوال تازه یادش اومد که اسم تقلبی و روپوش سفید رو از تنش در نیاورده.
 با سرعت روپوش رو در میاره و به گوشه ای پرتاب می کنه، طبق قانون های استنفورد استفاده از کارت شناسایی غیرواقعی جرم محسوب می شد و هرکس این موضوع رو متوجه می شد می تونست فرد خاطی رو به دفتر نظارت و بازرسی ببره.اون از تنبیه نمی ترسید، اصلا براش مهم نبود، مهم نقشه ش بود که پیش مایکل لو می رفت.
 این می تونست خیلی بد باشه!
با این کار، علامت سوال بزرگی توی ذهن همه بچه های کلاس ظاهر شد. ابروهاشون به پشونیشون چسبیده بود و با تعجب به واکنش اون پسر به وارد شدن مایکل نگاه می کردن.
 ( به خوشکی شانس، این گوسفند یهویی از کجا سرو کله ش پیدا شد، لعنت بهت مایک، وقت قحط بود؟)
 لبخند شیطانی از روی لب هاش محو شده بود و وارفته به مایکل خیره شده بود.
 صورت مایکل هیچ چیزی رو نشون نمی داد، حتی وقتی آینتیکن روپوش رو درآورد و به گوشه کلاس پرتاب کرد هم تغییری توی چهره ش به وجود نیومده بود.
دست در جیب شلوار خاکستری رنگش، با اقتدار و ابهت به سمت آیتیکن می رفت، قدم هاش استوار و محکم بودند، نگاه نافذش طوری بود که می تونست بقیه رو ذوب کنه.
 گویی با ورودش همه رو هیپنوتیزم کرده بود چرا که هیچ کس حرکتی نمی کرد. اونها باورشون نمی شد درست می بینند یا نه.
همه بی صبرانه منتظر بودند ببینند مایکل دونوان با این پسر سال اولی چیکار می تونه داشته باشه که اینطوری تحت بهش نگاه می کنه.
 آب دهنش رو با صدا قورت می ده.
وقتی به چند قدمی آیتیکن می رسه با همون صورت بی حسش که نمی شد چیزی رو از توش فهمید نگاهی به اون روپوش مچاله شده گوشه کلاس و نگاهی هم به تابلو و ماژیک پشت گوش آیتیکن می ندازه. 
نگاه اون بسیار تیزبینانه بود و محال ممکن بود چیزی از چشمش جا بیوفته.
 نگاهش خشن میشه ، به آیتیکن نگاه می کنه و میگه: 
- بریم. 
 - بریم؟ کجا بریم؟ هی مایک من کار دارم، برده ی تو نیستم هرچی گفتی رو گوش کنم ها! هوی، با توام! 
مایکل اهمیتی نمی ده و با دستای قدرتمندش آستین آیتیکن رو مقابل نگاه خیره ی دانشجو ها می کشه و به سمت در می بره.
 هیچکس باورش نمی شد کسی اینطوری با مایکل دونوان صحبت کنه ، احتمالا گوشاشون اشتباه می شنید، همه از مایکل می ترسیدند ، اما اون پسر در عین بی پروایی گستاخی هم می کرد؟ این دیگه کی بود؟
 از این گذشته چه نسبتی با این پسر پررو و زبون دراز داشت که اینطوری آستینش رو می کشید؟ 
میلیون ها سوال وجود داشت که توی ذهن همشون موج می زد، اومدن مایکل دونوان به کلاسشون اونقدر شُکه کننده بود که همه ماجرای اون مسعله و شرطبندی رو فراموش کردن!
 اما در این بین، آیتیکن عصبانیت توی وجودش شعله می کشید، اون اصلا اصلا خوشش نیومد که بعد اون همه تلاش برای حل اون مسعله ی کذایی توسط مایکل جلوی همه اینطوری کشیده شد!
 همینطور غرغر زنان به دنبال مایکل کشیده می شد، تلاش هاش برای بیرون کشیدن آستینش از توی دستای مایکل تا هنگام پرت شدن توی ماشین هیچ نتیجه ای نداشت.
ایندفعه حتی زیرلبی هم فحش نمی داد، بلکه با خشم و عصبانیت هر لقبی رو که مناسب مایکل می داد به طرفش پرت می کرد و مچ دستش رو می مالید.  

***
ادامه دارد...
کامنت فراموش نشه :)
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.