پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل9: اندیمیون

نویسنده: Diana_nazari

همه چیز واقعی به نظر می رسید. دانه های برفی که گه گاه از روی شاخه های درختان می افتادند، سرمای سوزناکی که تنش را می لرزاند و آفتاب که مثل تکه ای سنگ درخشان و سرد، می درخشید. اینجا جهان پشت آیینه ست! جایی که هیچ چیزش قرار نیست با منطق جور در بیاید. قرار نبود...
اینسا خم شد؛ آیینه را از روی برف ها برداشت و خیلی زود توی کیف کمری اش انداخت. پسر رو به رویش کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:«از کجا میای؟»
- اسپانیا.
- فکر نمی کنم این طرف ها کشوری به این اسم باشه.
- نباید هم باشه!
چی باید می گفت؟ اگر می گفت از دنیای آنطرف آیینه آمده، خیلی رک و پوست کنده داشت به آدم رو به رویش می گفت "خیلی خب، تو از این به بعد با یه آدم دیوونه طرفی!" اینکه دیگران فکر کنند یک دیوانه ای، واقعا دیوانه کننده‌ست!
- منظورت رو نمیفهمم. یعنی چی که نباید باشه!؟
- به نظرم نباید با غریبه ها حرف بزنم!
قیافه ی پسر رو به رویش تغییر کرد. با لحن جدی گفت:«اینجا پر از گرگه.»
اینسا به رد پا های روی برف نگاه کرد. بعد هم عقب تر رفت:«وایسا ببینم! تو میخوای گولم بزنی، بعد هم منو بدزدی و با خودت ببری! آره اعتراف کن!»
پسر برگشت و از کنار رد پاهای خودش، راه رفت:« اصلا به من چه!»
دوباره باد شروع شد. برفها را با خودش بلند می کرد جایی همان نزدیکی فرود می آورد. اینسا زیر نور نارنجی خورشید، به دست های سرخ و بی حسش نگاه کرد. از سرما می لرزیدند. می توانست بلور های شش ظلعی یخ را که روی دسیتهایش گسترش پیدا می کردند را به وضوح ببینند. اشکهای روی صورتش، همچنان منجمد بودند.
- صبر کن!
پسر سرش را برگرداند.
- منم میام!

آفتاب غروب کرده بود. صدای زوزه ی گرگ ها از فاصله ی دور شنیده می شد. فقط صدای فرو رفتن پنجه های بزرگ گریفین توی برف بود که به گوششان می رسید.
- کجا زندگی میکنین؟
- اون طرف رو میبینی؟ یه خونه هست. اونجا خونه ی منه. زیاد دور نیست.
اینسا با دیدن خانه ی بزرگی که پایین تپه داشت توی برف محو می شد، ولش ریخت. اصلا شبیه خانه هایی که دیده بود نبود. بیشتر شبیه خانه های اواسط قرون وسطی بود، همان خانه هایی که فقط می توانست تصویرشان را توی تذهیب کاری های کتابها ببیند. اینسا با درماندگی پرسید:« میشه بگی الان سال چندیم؟!»
پسر در مواجهه با سوال عجیبی که شنید، لحظه ای ایستاد و دوباره حرکت کرد:«سال نهصد و پنجاه و هشت میلادی. سوالای عجیبی میپرسی. واقعا از کجا اومدی؟»
- گفتم که، اسپانیا.
سال نهصد و پنجاته هشت میلادی، باید اواسط قرون وسطا می بود. همان موقع که هیچ کس حتی به برادرش هم رحم نمی کرد. چه افتضاحی! حالا چه اتفاقی می افتاد؟
تقریبا رسیده بودند. اندیمون در خانه اش را باز کرد. انیسا نگاهی به سر تا پای خانه ی دو طبقه ی رو به رویش انداخت:«گفتی تنها زندگی می کنی؟»
- چطور؟
- آخه معمولا آدمایی که تنها زندگی میکنن چنین خونه هایی ندارن...
- لابد تو کتابا خوندی!
- اهوم...
- از همون اول ازشون متنفر بودم!
نوری که داخل خانه پخش شده بود، از همان جنسی بود که اینسا دوست داشت. نور شمع... با تلاتو نارنجی رنگ و طلایی...
اینسا روی سندلی کنار میز نشست. دستش را روی سطح کرخ و زبر میز کشید؛ مثل همیشه خشن و محکم، حتی واقعی تراز واقعی. اینجا هم گرما همانطور صمیمی بود. نور همانطور بزرگ و بی ادعا... سرما همانطور بی رحم و سوزناک و تاریکی همانطور وحشی و سنگین...
کتاب! همراهش نبود! نباید هم می بود... چون قبلش آن را روی تخت خوابش پرت کرد. حالا چی میشد؟ هیچکدام از ترانه های کتاب یادش نمانده بود. انگار حتی آن چند کلمه هم آن طرف جا مانده بودند. همان کلیدهای کوچکی که در ها را باز می کردند، حالا آن طرف در های قفل شده مانده بودند.
- اندیمیون؛ تو یه کتبی به اسم افسونگر نداری؟
پسر ایستاد. بعد از چند ثانیه سرش را برگرداند:«اسم منو از کجا میدونی؟!»
-زیاد بهش فکر نکن.
اندیمون شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«واقعا داری دنبال اون می گردی؟»
- مگه چشه؟
-نگرد، پیداش نمی کنی.
- مگه کجاست؟
اندیمون روی صندلی نشست:«ببینم اصلا میخوایش چیکار؟»
اینسا به فنجان قهوه رو به رویش نگاه کرد:« حتما یه کاری باهاش دارم دیگه!»
- تا حالا دیدیش که اینجری دربارش حرف میزنی؟
- البته که دیدم! دیدمش، خوندمش! .
اندیمیون خیلی زود از جایش بلند شد. آنقدر زود چهره اش گرگون شد که اینسا از جایش پرید و عقب رفت. انگار پسری که رو به رویش ایتساده بود، دیگر اندیمیون نبود، بیشتر شبیه کسانی بود که می خواستند انتقام پدرشان را بگیرند. "من چه میدونستم زمان قرون وسطا آدما انقدر رو کتابا تعصب داشتن!!"
قبل از اینکه اندیمون بتواند اینسا را بگیرد، اینسا به طرف در دوید. ولی قطعا یک پسر پانزده ساله خیلی چابکتر از او بود. اندیمیون یقه اش را از پشت گرفت. آنقدر سریع برش گرداند و پشتش را به دیوار زد، که اینسا حتی فرصت نکرد دست گرمی را که از پشت یقه اش را گرفت، حس کند. اندیمون به چشم های وحشتزده اینسا نگاه کرد:«باورم نمیشه بالاخره پیدات کردم! ادن حتما خیلی خوشحال میشه!»
ادن! شاید یکی از همان راهزن هایی بود که توی جنگل اطراق می کردند و دستور می دادند هر کس را که عشقشان کشید، بکشند یا دستگیر کنند. کارشان همین است! 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.