پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل17: تیر سرگردان

نویسنده: Diana_nazari

اندیمیون یکبار دیگر دستش را روی گونه اش کشید که هنوز میسوخت. نیم نگاهی به اینسا انداخت و گفت:«دست سنگینی داری.» اینسا با قیافه ای ترش کرده، در حالی که زانوانش را بغل کرده بود پاسخش را داد:«دیگه هیچی نگو. به اندازه ای عصبانی هستم که بتونم همینجا خفت کنم.»

اندیمیون اطرافش را نگاه کرد. اصلا از کجا شروع شد؟ از آنجایی که یک نویسنده ی خنگ دست به قلم شد و تمام تاریخچه پادشاهی فوکایا و سیادلتا را توی یک کتاب نوشت و طلاکوبش کرد؟ یا از وقتی که آهنگری برای یک آینه قاب فلزی ساخت؟ شاید هم همه اش زیر سر ساحره هایی بود که توی جنگل می گشتند و توهم زده بودند بالاخره یک روز می توانند با جارو پرواز کنند؟

در با صدای جیر جیر ریزی روی پاشنه چرخید. یوهان سرش را بالا گرفت. ولی به جای باستر، چهره ی جئوف را دید که در آستانه ی در ایستاده بود. مو های طلایی خیسش به پیشانی اش چسبیده بودند و چشم های سیاهش می درخشید. یوهانا از جایش بلند و لبخند زد:«میدونستم کارت رو خوب بلدی!» اندیمیون بدون اینکه از جایش تکان بخورد، گفت:«باستر رو چی‌کار کردی؟»

- راستش اصلا این طرف ها نبود!

- کاپریک چی؟

- نمیدونم... انگار همشون آب شدن رفتن تو زمین!

- کلیدو از کجا اوردی؟

- داری منو سین جیم می کنی؟

اندیمیون سرش را به نشانه منفی تکان داد.

وقتی توی راهرو ها می دویدند، احساس می کرد چیزی مدام پشت سرش می دود. چیزی به شفافیت هوا...

وقتی به سرسرای قلعه رسیدند، همه جایش مانند قلعه ی ارواح شده بود. حتی از دختر مو قرمز و تخس ادن، افلیا که همیشه توی سرسرا قدم می زد و برای خودش ترانه می خواند هم خبری نبود. نگهبان ها، افلیا، باستر، کاپریک، خدمه؛ همه و همه نا پدید شده بودند.



از کنار دیوار به طرف اصطبل اسب ها دویدند.

- هی صبر کنین! من اسب سواری بلد نیستم!

یوهانا افسار اسبی سیاه را به اینسا داد و گفت:«فقط کافیه افسارش را به چپ و راست بکشی تا دور بزنه.»

- بگیریدشون! زندانیا فرار کردن!! نذارین دور بشن!

یوهان به طرف کاپریک که با چند تا نگهبان به طرفشان می دوید انداخت. اینسا را بالای اسب هل و داد و گفت:«بدو! فقط بدو!»

اندیمیون قبل از اینکه کاپریک اسبش را هی کند و کمان زنبورکی اش را مسلح کند، از دروازه بیرون رفت. فقط صدای زوزه ی رها شدن تیر را شنید. وقت نداشت به پشت سرش نگاه کند و ببیند تیر به کدامشان خورد. صدای یوهانا را شنید که گفت:«تا کجا باید همینطوری بریم؟!»

اندیمیون نگاهی به ره به رویش انداخت و گفت:«نمیدونم؛ شاید تا جایی که سیادلتا ادامه داره!»

- اندیمیون صبر کن...! وایسا! خواهش‌می کن‍... .

یوهانا نتوانست حرفش را کامل کند. بغضش شکست.

- اندیمیون تیر به جئوف خورد!

یوهان لحظه ای ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد.

اندیمیون گفت:«وقت نداریم... باید بریم!»

آفتاب طلوع کرده بود...   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.