پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل18: عمقِ احاطه شده

نویسنده: Diana_nazari

وقتی کسی می‌میرد، قسمتی از زندگی اطرافیانش را هم با خودش می برد. دقیقا همان لحظه هایی که توی چشم های همدیگر نگاه کرده بودند. برای یوهانا فرقی نمی کرد که خون‌اش با برادرش فرق داشت. برایش این مهم بود که حالا از زندگی اش، فقط چند تا تکه ی سرگردان باقی مانده بود. برای کاپریک هم فرقی نمی کرد چه کسی در تیر رس کمان زنبورکی اش ایستاده. چه یک انسان، چه یک درخت.

شاید واژه ها از توصیف حس تکه تکه شدن زندگی عاجز باشند، ولی می توانند آن احساس را در دریایشان غرق کنند تا دیگر چیزی باقی نماند. مثل راز ها، ولی راز ها نباید گم شوند، نباید غرق شوند، نباید بمیرند؛ حتی اگر هیچ کس تا ابد نتواند آنها را بفهمد. شاید راز ها به ظاهر نامیرا باشند، ولی وقتی فاش شوند، مانند احساسات، در دریای عمیق واژه ها فرو می روند و به فراموش سپرده می شوند. ظاهر فریبنده واژه ها طوری است که انگار برای نگه داشتن گذشته کنار هم چیده شده اند، ولی آنها فقط برای فراموش کردن و به فراموشی سپردن، زیر دست نویسنده ها جولان می دهند.

اینسا از جایش بلند شد. به چهره ی افتاده ی یوهانا که زیر نور رقصان آتش، غمگین تر از همیشه به نظر می رسید نگاه کرد. به طرف درختهایی که احاطه شان کرده بودند رفت و گفت:«اندیمیون؛ میشه یه لحظه بیای؟»

- چی شده؟

- باید درباره چند تا چیز با هم حرف بزنیم.

اندیمیون از جایش بلند شد و دنبال اینسا رفت. در عمق جنگل، اثری از درخت نبود. نور ماه همه جایش را روشن کرده بود.

اینسا روی تخته سنگی نشست و نگاهی به اطرافش انداخت:«احساس میکنم اگه اینا رو ازت نپرسم، میترکم!»

- خب بگو!

- اول از همه میخوام بدونم کدمتون دهن لقی کردین؟!

- منظـ...

- باستر از کجا این قضیه رو فهمید؟ فکر کن! اینکه حتی مردم فوکایا هم اینو بدونن، فقط میتونه کار یه کلاغ باشه، نه آدم!

چه باید می گفت؟ باید میگفت "اوه اینسا من عمدا این کارو کردم تا هیچوقت دیگه برنگردی اونجا"؟

- احتمال میدم کار خودت بوده باشه ولی واقعا نمیدونم چطوری اینکارو کردی!

اسکار همیشه کارش را به بهترین نحو ممکن انجام می داد.

اندیمیون روی تخته سنگ دیگری نشست:«فکر می کنم سوال های دیگه ای باشه که بخوای بپرسی. من برای اون کارم یه دلیل داشتم.»

- هر چی باشه من خودم بعدا همه چیزو میفهمم. خب حالا بگذریم. تو با جئوف مشکلی داشتی؟

- چی؟ نه! چطور همیچن فکری کردی؟!

از سین جیم شدن متنفر بود!

- پس چرا وقتی یوهانا بهت گفت که کاپریک جئوف رو زده، تو اهمیتی ندادی؟

- میخواستی وایسم اونجا تا کاپریک علاوه بر جئوف، ما ها رو هم بزنه؟

- تو که میدونستی اسم اورورا کاترینه، چرا به من نگفتی؟!

اندیمیون از جایش بلند شد:«دیگه ادامه نده!»

اینسا صدایش را بالا برد:« اگه همینطوری ادامه بدی من هیچوقت نمیتونم برگردم! هیچوقت نمیتونم دوباره شهر خودم رو ببینم!»

اندیمیون پشتش را به اینسا کرد تا برگردد. سرش را پایین انداخت و گفت:«دیگه به من ربطی نداره که نتونی برگردی...»

اندیمیون رفت؛ ولی اینسا همچنان سر جایش نشسته بود. به او ربطی نداشت؟ معلوم بود که نداشت! این مشکل اینسا بود!     
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.