پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل19: افسونگر

نویسنده: Diana_nazari

بیشتر از یک هفته در راه بودند. سرمای استخوان سوز فوریه، از سرعتشان کاسته بود. خب... اگر اینجور چیز ها به اندیمیون و پسر عموهایش ربطی نداشت، الان داشتند کجا می رفتند؟ فوکایا؟ درست زیر دست جاستین؟
- اندیمیون صبر کن!
اندیمیون به سمت صدای یوهان برگشت. یوهان از اسبش پیاده شد و گفت:«فکر کنم تنها نیستیم!» اینسا دهانه ی اسبش را شل کرد و پیاده شد:«الان این یعنی چی؟!«
- یعنی جاستین دنبالمونه!
- همینو کم داشتیم! بیا! ماجراجوییتون کامل شد!
- باید برگردیم جنوب.
یوهانا شال گردنش را باز کرد:«من دیگه از جام تکون نمیخورم...» بعد هم به آسمان نگاه کرد. ناگهانی تر از چیزی بود که فکرش را می کرد؛ اصلا به همچین روزی فکر نمی کرد! حتی جسدی هم وجود نداشت که برایش سوگواری کنند...حالا می توانست با تمام وجودش اینسا را درک کند. حتی خواحافظی هم نکرد؛ خیلی ناگهانی تر از ناگهانی.
اینسا روی شانه ی یوهانا زد:«میدونم داری به چی فکر می کنی.» یوهانا جا به جا شد:«برادم بود!»
- اونم پدرم بود!
- تو مطمعنی نمرده! میدونی یه روز دوباره بر میگردی. من چی؟
- احساس میکنم اگه بخوام دوباره برگردم، باید بمیرم. کاملا مطمعنم هر کاری که بکنیم نه میتونیم آینه رو پس بگیریم، نه کتاب. در ضمن، آیینه هم کم کم داره ترک میخوره. هر چی باشه همه فهمیدن آینه ها صرفا یه تیکه شیشه نیستن.
بعد هم کنار اینسا نشست. اینسا طوری نشسته بود که انگار نمی دانست باید با دست هایش چه کار کند:«اصلا از کجا معلوم؟ شاید... شاید تا الان دیگه مرده باشه...» یوهانا دستکش هایش را در آورد و کنارش نشست:« راستش رو بخوای بعضی وقتا فکر میکنم سر به سرمون گذاشتی...» قیافه ی اینسا به سرعت تغییر کرد:«چرا... باید اینکارو بکنم؟!»
- آدمه دیگه... دلش سرگرمی میخواد!
- هیچوقت اینسکارو نکردم و نمی کنم.
- از کجا معلوم دنیای واقعی اینجا نباشه و تو از پشت آیننه نیومده باشی؟
درست شد! دقیقا زدی توی خال!
اینسا به یوهان و اندیمیون نگاه کرد که کمی آن طرف تر با هم حرف می زدند. معلوم بود به هیچ نتیجه ای نخواهند رسید. باید خیلی خوش شانس می بودند که کاپریک پیدایشان نکند؛ یا جاستین واقعا دنبالشان نباشد. برایش سخت بود از دست کسی فراری باشد که تا حالا حتی از دور هم او را ندیده. هیچکس لب از لب باز نمی‌کرد و درباره اش چیزی نمی گفت. شاید به خودشان هم نباید اعتماد می‌کردند. فقط یوهانا یکبار گفت: «باید مراقب باشی، چون هیچوقت نمی توانی از برف تشخیصش دهی.» و انگار منظورش را فقط خودش فهمید و بس!
جای تعجب داشت که چرا نوبارت همان اول از دست پسر تخسش خلاص نشد. شاید چون نمی توانست برای هفتمین بار ازدواج کند و منتظر یک پسر دیگر باشد. وقتی ششمین همسرش خودش را درست بالای سر سرای قلعه دار زد، دیگر هچوقت آن آدم سابق نشد.
- داشتم فکر می کردم چرا همون روز اون شعر رو حفظ نکردم!
اندیمیون دوید. دست اینسا و یوهانا کشید و روی برف ها خواباند. یوهان هم پشت درخت پناه گرفت. اینسا می خواست چیزی بپرسد که چشمش به چند نفر که کمی آن طرف تر با اسب رد می شدند، افتاد. حتی از دور هم می شد کاپریک را از قد بلندی که داشت، تشخیص داد؛ حتی باستر را که همراهش با اسب قدم بر می داشت. فقط به جلویشان نگاه می کردند؛ انگار اصلا دنبال کسی نمی گشتند.
برف شروع به باریدن کرده بود. چند دقیقه بعد بود که سایه ی مات و مبهم چند نفر دیگر که از رو به می آمدند، میان دانه های برف که با سرعت روی زمین می افتادند، نمایان شد. انگار اسبی که جلوی همه شان راه می رفت، هیچ سواری نداشت. تا وقتی که سایه ها و اسب بدون سوار به کاپریک و افرادش برسند، ایسا متوجه نشد چه کسی سوار اسب بی سوار است. وقتی نزدیک تر شدند، توانست چهره اش را ببیند. آنقدر سپید بود که نشود از میان برف ها تشخیص داد... .
همینجا بود که انکار زمان، در جا منجمد شد. اینسا دهانش را باز کرده بود تا حرفی بزند، ولی با دیدن جاستین که از اسبش پیاده شد و با کاپریک دست داد، نتوانست چیزی بگوید. یوهانا و اندیمیون و یوهان حق داشتند که درباره اش حرفی نزنند. چشم های خاکستری مایل به بنفشش، حتی از آن فاصله و از میان دانه های برف معلوم بودند. کت بلند خاکستری رنگی با آستین هایی که پایینش زرکوب شده بودند. دستکش های سفیدی که داشت، نمی گذاشتند دست های سپید ترش دیده شوند. نه اینسا می توانست بپرسد این همان پسر نوبارت است که هیچکس جرئت ندارد جلویش حرف بزندیا نه؟؛ نه اندیمیون می توانست بگوید بالاخره دست کاپریک و دختر و مو قرمز ادن، رو شده.
اینسا تازه متوجه شد کسی که دقیقا پشت سر کاپریک قدم بر می داشت، افلیاست. افلیا چند قدم جلوتر رفت و رو به روی جاستین ایستاد. هه! همه اش یک دسیسه بود! جاستین دست به کمر ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد. کاپریک و باستا و افرادش هم هنوز آنجا ایستاده بودند. افلیا چند قدم جلوتر رفت.
اینسا حتی نمیتوانست از او چشم بردارد تا ببیند افرادی که پشت سر جاستین ایستاده اند را می شناسد یا نه. خودش بود! آره! مرگ دقیقا همین شکلی بود! همین قدر زیبا بود! نه... مرگ اصلا وجود ندارد... چیزی که یوهان الان داشت، یک خود درگیری بزرگ بود! فقط اندیمیون بود که تا به حال جاستین را دیده بود. راست می گفت! هیچ کس نمی توانست جلویش حرف بزند. احتمالا به خاطر همان بود که کاپریک و باستا و بقیه همانطور سر جایشان ایستاده بودند.
اینسا با تمام وجودش همه جیز را فهمید. نه؛ همه چیز هم نه؛ فقط یک قسمت آن را. کتاب دست جاستین بود! او خودش افسونگر بود! هیچکس چشم های بنفش رنگ ندارد؛ جز جاستین.انگار فراموش کرده بود اینجا دنیای خودش نیست.
اندیمیون با زحمت کمی جا به جا شد. جاستین را دید که چطور با حالت عصبی این طرف و آن طرف می رفت. ناگهان آنقدر بلند داد کشید که حتی یوهانا هم صدایش را شنید: «چه مرگتون شده؟! چرا همینجوری وایسادین دارین منو نگاه می کنین؟!»
یوهان مطمئن بود دیگر نخواهد توانست از جایش تکان بخورد یا حرف بزند. همینطور اینسا و یوهانا. فقط اندیمیون بود که کمی جا به جا شد. دفعه ی پیش هم او را از همین فاصله دیده بود. در کریسمس دو سال پیش. ولی هرگز صدایش را نشنیده بود. خب... آن موقع هم فوکایا برایش امن نبود. ادن همه جا جاسوس داشت.
صدای جاستین مثل چیزی سبک و در عین حال پر قدرت، زمان را که منجمد شده بود، شکست. دیگر زمان معنی نداشت؛ برای هیچ‌کس... اندیمیون دیگر نمی توانست تحمل کند، می‌خواست هر چه زود تر از جایش بلند شود و فرار کند، ولی نمی شد. انگار چیزی مانند بختک رویش افتاده بود و نمیگذاشت حرف بزند و حرکت کند. فکر اینکه ممکن بود مجبور باشد جاستین را از نزدیک ببیند و با آن افسونگر گفتگو کند، تنش را می لرزاند.
مثل یک رویای ترسناک بود. جاستین سوار اسبش شد و افسارش را کشید. اسب چرخی زد و به راه افتاد. پشت سرش افلیا و کاپریک و باستر هم سوار اسبهایشان شدند و دنبالش رفتند. چند لحظه بعد، جاستین کم کم مانند شبحی از روی اسبش نا پدید شد و میان دانه های برف که پر سرعت تر می باریدند، محو گشت... .    
--------------------------------------------------------------
پا نویس: میتونید یه تصویر از جاستین رو تو لینک زیر مشاهده کنید. هر چند این تصویر زیاد شبیه اون شخیصتی که تو ذهنمه نیست. چون نتونستم خیلی خوب اون رو توصیف کنم، گفتم شاید بهتر باشه یه عکس بدم. رو لینک زیر بزنید تا  عکسش بیاد. اگر عمل نکرد، لینک رو کپی کنید و تو قسمت سرچ گوگل قرار بدید.
https://s17.picofile.com/file/8422896900/8b15bccf7ae22289151d3611052d8ccf_2_.jpg

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.