پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل20: غریبه ای از جنس ناشناخته ها

نویسنده: Diana_nazari

  اینسا متوجه شد در تمام این مدت، نفسش را حبس کرده بود. اول از همه اینسا بود که نگاهش را از جای رد پای اسب ها که داشتند از برف پر می شدند و برداشت. با زحمت پشتش را صاف کرد و به افق خیره شد:«اون.. کی بود؟!» اندیمیون همانطور که هنوز درگیر بود، گفت:«جاستین...! پسر نوبارت... .»

- چرا... اونجوری ... بود؟!

اندیمیون سرش را تکان داد:«نمیدونم!» اینسا یک دستش را به کمرش زد و دست دیگرش را لای موهایش کرد:«وای... اون چی بود؟! آدم بود یا الف؟!»

- چیزی به نام الف وجود نداره؛ یه آدم معمولی بود..

- معمولی؟!! تو به اون میگی معمولی؟ چشماش بنفش بود! میفهمی؟ بنفشششش!!!!

- خب! کجای این عجیبه؟

- عجیب نیست؟! واقعا این عجیب نیست؟

- نه! اینجا دنیای خودت نیست که اینجور چیزا غیر ممکن باشه. پدرم هم چشماش نارنجی بود.

اینسا سرش را تکان داد:«وای خدا! دارم دیوونه میشم!»

یوهانا بلند شد و ایستاد:«امیدوارم دیگه مجبور نباشم ببینمش؛ حتی از دور.»

اینسا هم سرش را به نشانه مثبت تکان داد. هیچ کس نمی خواست پسر نوبارت را حتی از دور ببیند یا صدایش را بشنود. ترسناک بود و زیبا... .

یوهان گفت:«بریم. نباید بیشتر بمونیم.» اندیمیون اطرافش را نگاه کرد:«وایسا ببینم... چطور ادن اجازه داده افلیا با باستر و کاپریک تنها بیرون؟» یوهانا به اندیمیون نگاه کرد:«جاستین ادن رو کشته؟!» کارشان همین بود! مگر اتفاقی بد تر از مرگ هم وجود دارد؟ شاید داشته باشد...

- دلم نمیخواد دوباره برگردیم سیادلتا.

یوهانا به طرف برادرش برگشت و سرش تشر زد:«چرا داریم میریم اونجا؟ چرا وقتی میدونی نرسیده به فوکایا میگیرنمون، داریم به راهمون ادامه میدیم؟ کدومتون میخواین دوباره جاستین رو ببینین؟» باز هم هیچکس... .

نگاه هایشان به سمت اینسا چرخید. اینسا عقب رفت. باید هم بهش بر می خورد!

- باشه! اگه مشکلتون منم، میرم! مردن کاری برام نداره!

- نه! منظورم‍...

قبل از اینکه یوهان بتواند جلویش را بگیرد، به طرف اسبها دوید. با اینکه نمی توانست خوب اسب سواری کند، مثل باد روی اسبش پرید و افسارش را با تمام قدرت تکان داد و سرش را به سمت جنگل چرخاند؛ پایان داستان خودش را می دانست. آخرش می مرد. الان هم راه زیادی تا پایان داستانش نمانده بود. پس اینجا بود که قرار بود بمیرد. باید می مرد؛ مثل بختک ناگهان از ناکجا آباد درست رو به روی چند نفر که خودشان هم دردسر کم ندارند، ظاهر شده بود. عجیب نیست؟ یک نفر از آیینه بگذرد. این فقط مال داستان هاست. همه شان فقط یک مشت داستان بودند، یک کتاب، یک آیینه، کسی که با صدایش افسون می کند، یک آتشخوار، یا یک نقال. حتی پری ها و از ما بهتران ها. اسب های تکشاخ... اینها همه افسانه اند. هر کس از راه رسیده برای خودش چند تا واژه کنار هم ردیف کرده و افسانه ساخته. اندیمیون درست می گفت. کتابها به هیچ دردی نمی خورند. آنها حاصل تفریح و سرگرمی چند تا نویسنده‌اند. وقتی عجیب تر می شود که انتظار دارند مردم برای چند تا واژه ی دردسر ساز، پول هم بدهند.

این هیچ ربطی به اندیمیون نداشت...!

اندیمیون برگشت. افسار اسبش را کشید و گفت:«ادامه میدیم»

- چی؟!

- میریم فوکایا؛ بدون اون.

یوهانا جلویش را گرفت:«چی میگی؟! باید بریم دنبالش! هوا خیلی سرده! ممکنه بمیره!»

اندیمیون یوهانا را کنار زد:«اینسا نمیمیره.» یوهانا هر لحظه عصبانی تر می شد. سر اندیمیون تشر زد:«چرا چرت و پرت میگی؟ چطور مطمعنی؟ ببین! اینی که روی زمین ریخته برفه! نیم متر برف! میفهمی؟ میدونی آدم ممکنه توی همین برف یخ بزنه و بمیره یا باید توضیح بدم؟!»

- اینجا دنیای خودش نیست که بخواد توش بمیره. مگه میشه توی یه دنیایی که وجود نداره بمیری؟

- تو حرفای اونو باور کردی؟

- مجبورم! چون با چشمای خودم دیدم که تصویرش توی آیینه نیافتاد.

یوهانا دستش را روی صورتش کشید. «یوهان؟»

اندیمیون برگشت و به یوهانا نگاه کرد:«رفت دنبالش؟؟!!»
ادامه دارد... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.