پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل21: رد خون

نویسنده: Diana_nazari

باید قبل از تاریک شدن هوا پیدایش می کرد. دختره ی خیره‌سر! حتی یک درصد هم فکر نمی کرد جنگل بی رحم تر از این حرف هاست. بدترین چیزی که می توانست برایش اتفاق بیفاتد، این بود که گرگ ها پیدایش کنند.
اوه؛ به اندیمیون نگفت دارد می رود دنبالش. راستی، این به اندیمیون ربطی نداشت! به هیچکدامشان ربطی نداشت! کاش حداقل بهشان می گفت آن شب حرف هایشان را شنیده. چیز خاصی هم نگفتند، فقط اندییمیون بود که خودش را از دست جستجو های بی نتیجه خلاص کرد؛ ولی شاید فقط برای چند روز. هیچ انسانی قبول نمی کند بگذارد کس دیگری جلوی چشم هایش زانو بزند و کمک بخواهد، ولی هیچ اتفاقی نیافتد. اندیمیون اصلا به اینجور چیز ها فکر نمی کرد! مگر مهم تر از خودش، کس دیگری هم بود؟ برای هیچکس، کسی مهمتر از خودش نیست.
حالا که بیشتر فکر می کرد، می دید اندیمیون تقریبا فرقی با جاستین ندارد. از نظر قیافه نه، از نظر رفتارش. کاش اینسا همه چیز را می دانست. آن وقت دیگر حتی به فکرش خطور نمی کرد تا چند سال دیگر زنده بماند.
همه ی آدم هایی که گاهی انسانیت خودشان را زیر سوال می برند، گذشته ی خوبی نداشته اند. همه ی دردسر ها، درد ها، اتفاقات؛ همه اش زیر سر گذشته ست. اگر می شد گذشته را فراموش کرد، دنیا جای خیلی بهتری می شد. چرا یوهانا هنوز عقده ی هشت سالگی اش را فراموش نکرده بود؟ چرا یوهان نمی خواست به زخم های روی پشتش فکر نکند؟ چرا اندیمیون نمی خواست اینسا را راحت کند...؟
اگر اینسا پیدایش نمی شد، اندیمیون تا حالا مرده بود. آن دختر اصلا وجود ندارد... همه اش توهم و خیال بود... باید اینطور فکر می کرد. وگرنه اینسا مجبور بود جلوی جاستین زانو بزند و مرگ امیدش را تماشا کند. اگر اینسا را پیدا می کرد، دیگر نمی گذشات نزدیک اندیمیون شود. گرچه اندیمیون نامزد خواهرش بود، ولی هر دوتایشان را به راوینا بر می گرداند و خودش هم همانجا می ماند. بی پروایی هم حدی دارد. وقتی از جدش بگذرد، دیگر بی پروایی نیست؛ حماقت است.
انگار فراموش کرده بود عمویش چطور پدرش را توی آتش انداخت. مال سیزده سال پیش بود که بود! الان باید پسر عمویش تقاص پس می داد. عقده ای نبود، فقط آدم ها را فراموش نمی کرد. زخم هایش را فراموش نمی کرد. اشک های خواهرش را فراموش نمی کرد... 
******************
 اینسا کنار درختی نشست. به آسمان نگاه کرد رنگ می باخت. اسبش را به درختی بست. چه کار کرده بود؟! جنگل با هیچ کس شوخی نداشت. به صورتش دستی کشید. چیز گرمی که از زخمش می چکید، حالا منجمد شده بود. اینجا که گرگ نداشت؛ داشت؟
پالتویش را محکم تر به خودش پیچید. اصلا حس حوبی نبود؛ اینکه بدانی بزرگترین دردسر هستی. اگر اینجا اصلا وجود ندارد، اگر بمیرد، قطعا در دنیای خودش از خواب بیدار خواهد شد. مگر می شود کسی تا به حال کتابی به این ارزشمندی را نخوانده باشد؟ مگر می شود شیشه را کنار زد؟ مگر می شود کسی به سپیدی مرگ باشد؟...
سنگینی چشمهایش، باعث شد نتواند سایه ای که آرام و با احتیاط به سمتش می آید را ببیند...
**********
 هر لحظه نگران تر می شد. اگر او می مرد، دیگر هیچوقت خودش را نمی بخشید. یک امانت بود! مثل امانتی که فقط چد سال مسعولیت محافظتش را داشتند.
یوهان برای آخرین بار اینسا را صدا زد. صدایش مانند باد از میان درختها عبور کرد و محو شد. هوا گرگ و میش شده بود. برف ها کم کم داشتند یخ می زدند و با پرواز جغد ها از روی شاخه ها، قندیل های یخ زده مانند خنجر با سرعت می افتادند و برف را می شکافتند.
صدایی سکوت جنگل را شکست. صدای عو عوی گرگی که لا به لای درخت ها می دوید. یوهان حتی با آن نور کم هم خونی که دور پوزه ی گرگ می درخشید را دید. گرگ دیوانه وار لا به لای درختها می چرخید و زوزه می کشید. بوی خون دیوانه اش کرده بود.
یوهان رد پا های گرگ را دنبال کرد. رد پاهایی که با خون سرخی در آمیخته بودند. به ابتدای رد پا ها رسید. سرش را بالا گرفت. نه، دیگر تا عمر داشت خودش را نمی بخشید؛ هیچوقت.
از اسبش پایین پرید و نزدیکتر رفت. خونی که روی زمین ریخته شده بود، برای یک زخم کوچک نبود، برای یک شکار بزرگ بود. برای گرگ ها مهم نیست شکارشان چیست. چه یک آدم، چه حیوان.
رد خونی که روی زمین کشیده شده بود، فقط چند متر ادامه داشت. آن هم از چند طرف. گرگ ها سر یک شکار با یکدیگر جدال می کنند و هر کدام آن را به سویی می کشد.
کمی آن طرف تر، افسار پاره شده ای که به درخت بسته شده بود، توی باد تکان می خورد. یوهان دوباره سوار اسبش شد. سر اسبش را برگرداند و رد پاهای خودش را دنبال کرد. مجبور بود همه چیز را فراموش کند... . 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.