پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل23: شکل مرگ

نویسنده: Diana_nazari

با چشم های بسته خیلی چیز ها را می توان دید. مثلا همان پروانه ی سفیدی که روی دست شبح رو به رویش نشسته بود و آرام بالهایش را باز و بسته می کرد. شبح تکانی خورد. بعد هم بی توجه به پروانه که از روی دستش بلند شد، به سمتش حرکت کرد. لب ها و زیر چشمهایش به سرخی خون بودند. چشمهایش که چیزی جز دایره ی سفیدی دور نقطه ای سیاه ازشان معلوم نبود، بی قرار پلک می زدند.
در زدند؛ کتاب را از کارنین گرفت؛ گاردین به پر و پایش می پیچید؛ صدای خودش را شنید؛ آیینه موج زد؛ توی راهرو می دوید؛ آیینه را به طرف کارنین گرفت؛ تمام وجودش یخ زد؛ سال نهصد و پنجاه و هشت میلادی؛ یک شیردال بزرگ... کسی که از پنجره داخل پرید... یک مهمانی؛ باستر؛ کسی که از برجک قلعه پایین افتاد؛ پسر رنگ پریده ی نوبارت؛ قندیل بزرگی که افتاد و صورتش را شکافت؛ سایه ی گرگی که به سمتش می آمد...
بین خاطراتش که از جلوی چشم هایش می گذشتند، چیزی به نام مرگ نبود. چه خوب میشد اگر در اتاق خواب خودش از خواب بیدار می شد و به این کابوس خاتمه می داد.
شبح سپید دستش را به سمت اینسا گرفت. ای کاش می توانست دستش را بگیرد. جسمش به اندازه ای سنگین بود که حتی به سختی نفس می کشید. مرگ این شکلی بود؟ مگر مرگ یک فرشته ی سیاه با لباسی مشکی و نیزه ای با سر کج نبود؟ اینجا جهان آیینه ست!
دستش را توی دست شبح گذاشت؛ به سردی نگاه های باستر... حسش نمی کرد. انگار باد سردی را توی مشتش گرفته بود. دست دیگرش را بالا گرفت. شبح سپید آن یکی دستش را هم گرفت. آن موقع بود که حسش کرد. مانند دست انسانی بود که مدت ها از مرگش گذشته بود. از جایش بلند شد. دیگر جسم سنگینی در کار نبود. فقط زمزمه ای بود که آزارش می داد. زمزمه ای آشنا. آشنا تر از چیزی که فکرش را می کرد. اسم خودش بود؟ یا صدای زوزه ی گرگ ها؟
اینسا به پشت سرش نگاه کرد. نه؛ نمی توانست بیشتر از این جلو برود. کسی آن طرف ها بود که صدایش می کرد. کسی که دستش را گرفته بود، یکی از دست هایش را رها کرد. اینسا فریاد کشید. فریادی خالی تر از سکوت.
شبح سرش را نزدیک گوش اینسا برد:«تو ز ما نیستی!»
همان لحظه بود که با رها شدن هر دو دست هایش، دردی شدید تمام بدنش را گرفت...
چشمهایش را باز کرد. یک دیوار چوبی؛ درست رو به رویش. دستش را دراز کرد و لمسش کرد. هه! هنوز زنده بود! ولی با دردی که تمام بدش را گرفته بود، چند روزی زنده نمی ماند! البته به نظر خودش!
اتاق خودش...؟!
صدای خش داری از پش سرش گفت:«حالت خوبه؟!» اینسا بدون اینکه برگردد، آهی از سر نا امیدی کشید. بعد هم پتویش را بیشتر روی خودش کشید و گفت:«آره.»
- نمیخوای بدونی اینجا کجاس؟
- نه. مهم نیست. مهم اینه ک هنوز زنده م.
- خب.. تو دوازدهمین نفری!
- که گیر تو افتاده؟
- که تو جنگل پیداش کردم.
اینسا غلت زد و به کسی که پشتش ایستاده بود نگاه کرد:«خب؟» کسی که پشتش به اینسا بود، برگشت و گفت:«میشناسمت.»
- حدس میزدم! جاستین گفته که یه دختر کتابو دزدیده و مشخصاتش رو هم داده. نه؟
- اگه نمیدونی، باید بگم اون پسره هیچوقت اینجوری کسی رو پیدا نمیکنه. هر کی ببینتش، خودش با پای خودش میره زیر دستش!
- چجوری پیدام کردی؟
زن جوان روی صندلی اش نشست:«من گرگ شکار می کنم. اون گرگی که تعقیبش می کردم، اومد سمت تو. گازت گرفت.» اینسا متوجه شانه اش شد:«نفهمیدم.»
- خودم فهمیدم، چون میخواست تیکه پارت کنه و تو هیچ تکونی نمیخوردی!
- باید میذاشتی همونجا بمیرم!
- آهان؛ گفتم که میشناسمت. تو هم باید منو بشناسی.
- تا حالا شما رو جایی ندیدم.
زن جوان چیزی از توی کشوی میزش برداشت و رو به روی اینسا گرفت:«اینو که دیدی؟!» اینسا از جایش پرید. زن جوان چیزی که توی دستش بود را عقب گرفت:«نه! صبر کن!» آیینه بود! همان آیینه ای که چند ماه پیش برای آخرین بار، آن را دست باستر دیده بود. زن جوان آیینه را دست اینسا داد:«داستان ها و افسانه هایی که باور کردنی نیستن، خیلی زود پخش میشن.» اینسا به تصویر خودش توی آیینه نگاه کرد. انگار چیزی توی وجودش تکه تکه شد. این آن آیینه نبود.
- الان دیگه همه جا از این آیینه ها هست. آهنگر ها انقدر شبیه خودش درستش کردن که تشخیص آیینه ی واقعی از اون یکیا خیلی سخت شده.
- ممنون که دوباره نا امیدم کردی... .
- کار دیگه ای نمیتونم بکنم. فقط میتونم بهت یه اسب بدم.
اینسا روی صندلی نشست. زن جوان گفت:«خیلی خوش شانسی.»
- کاش همیشه انقدر خوش شانس بودم.
- نه؛ هیچوقت اینجوری نگو. بعضی جاها که فکر می کنی خیلی شانس آوردی، در واقع توی دردسر افتادی.
- منظورت چیه؟ یعنی اینکه الان زنده م، یه دردسره؟
صدای مردانه ای از پشت سرش گفت:«البته!» اینسا خیلی تند برگشت. موهای مشکی مرد پشت سرش زیر نور فانوس برق می زد. کاپریک بود...
کاپریک در را پشت سرش بست و شمشیرش را توی زمین فرو کرد. از چهره ی پیروزمندانه اش می شد فهمید کاملا به چیزی که می خواسته رسیده. زن جوان بدون اینکه به کاپریک نگاه کند، گفت:«اونو... پس... بده...»
کاپریک گردنبندی را سمتش انداخت. زن آن را در هوا قاپید و با دقت نگاهش کرد. بعد هم به سمت کاپریک برگشت:«میخوای چیکارش کنی؟»
کاپریک نزدیکتر آمد:« باورم نمیشه که خودم با چشمای خودم دارم یه افسانه رو از نزدیک تماشا میکنم! میدونی، تا همین چند سال پیش فکر نمی کردم اینجور چیزا واقعی باشه. ولی وقتی باستر اون آینه رو از اندیمیون بلند کرد و برام آورد، کاملا نظرم عوض شد.خیلی دلم میخواد بدونم جایی که تو ازش میای چه جوریه. احساس میکنم تو و نامزدت امروز عصر دیدید که افلیا و جاستین با هم توافق کردن.»
اینسا آرام گفت:«من نامزد ندارم...»
کاپریک یقه ی لباسش را صاف کرد و گفت:«اوه راست میگی. حواسم نبود... بگذریم؛ اینجور چیزا مهم نیست. مهم اینه که همه فکر میکنن اون پسره کتابو دزدیده.»
مگر چیزی جز این بود؟ کاپریک ادامه داد:« متاسفم که این همه مدت توی دردسر افتاده؛ ولی من الان فهمیدم تو کتاب رو دزدیدی.»
- نه! من این کارو نکردم! من اون موقع اینجا نبودم!
- هه! شوخی کردم! تو باور کردی؟! داشتم اعتراف می‌گرفتم.
- عوضی!
- برام مهم نیست چی داری میگی! مهم اینه‌که اون پیرمرد خرفت دیگه مرد! ادن رو میگم.
اینسا از جایش بلند شد:«اینا چه ربطی به من داره؟ تقاص یه آهنگرو من باید بدم؟ باید بچه‌گیام رو محکوم کنم که چرا یه کتاب احمقانه رو باز کردم؟ که چرا با یه گربه حرف میزدم؟!»
- بشین سر جات!
- تو حق نداری به من دستور بدی! مردم اینجان که میترسن و از تو پیروی میکنن! من مال اینجا نیستم! جایی که من ازش اومدم با این دنیای کوفتی فرق داره!
کاپریک بازوی اینسا را گرفت و به طرف در هلش داد:«خفه شو! وقتی مجبور شدی با جاستین حرف بزنی، میفهمی!»
جاستین! یک شاهزاده که معلوم نیست دارد چه کار می کند.
اینسا در برابر دست های سرباز هایی که بازو هایش را گرفت بودند، مقاومت کرد:«من با اون جادوگر کثیف حرف نمیزنم!»
کاپریک خندید:«جادوگر؟ توی کل سیادلتا و فوکایا کلا یه جادوگر هست که اونم اینه!» بعد هم به زن جوان اشاره کرد. ادامه داد:«جاستین از جادوگرا خوشش نمیاد...»
زن جوان میز را جلوی کاپریک انداخت. ولی قبل از اینکه فرار کند، کاپریک شمشیرش را از توی زمین بیرون کشید و زیر گلویش گرفت. زن جوان با ترسی که زیاد توی چهره اش نمایان نبود گفت:«من با تو همکاری کردم!»
- میخواستی نکنی!
شاید اینجا آخر راه اینسا بود.   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.