پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل28: جای خالی یک روح

نویسنده: Diana_nazari

از بیرون صدای هیاهوی بلندی شنیده می شد. همه بی صبرانه منتظر آخرین اعدامی بودند.. همه چیز محیا بود؛ از چوبه دار و تابوت سنگی حکاکی شده تا لباس های سلطنتی. جاستین شاید جشن بزرگی هم ترتیب داده بود.
اندیمیون؛ همان دزد کتابی که جاستین و یک نسل پشت سرش، دنبالش می گشتند. اسب سیاه و با وقارش اکنون در بند زنجیر ها و قاپوق، نفیر می کشید و با چشم های سیاه تر و براقی که داشت، به اربابش نگاه می کرد که چطور بی جان توی پنجه جاستین، مأیوسانه به مرگ که جلویش ایستاده و لبخند می زد، خیره شده بود.
باستر اندیمیون را به کاپریک سپرد و خودش بیرون رفت. چند لحظه بعد، سرش را از لای در داخل آورد و گفت:« اول خون روی صورتت رو تمیز کن.»
کاپریک کاسه آبی را با پارچه سفیدی جلوی اندیمون گرفت. اندیمیون پارچه سفید را خیس کرد، آن را روی صورتش کشید و به خون سرخی که روی پارچه سفید باقی ماند، خیره شد. درد و مرگ دو چیز کاملاً متفاوت از هم بودند. درد یک احساس بود و مرگ یک قانون؛ درد یک اتفاق بود و مرگ باز هم یک قانون بود؛ قانونی که جا و مکان مشخصی نداشت.
پارچه سفید را در آب زد؛ سرخی زیبا از روی پارچه سفید ناپدید شد. درد هم با مرگ پایان می گرفت؛ مرگ آخرین و اصلی ترین قانون بود.
کاپریک یک کت نقره ای رنگ که رنگ مشکی هم تویش به چشم می خورد را جلوی اندیمیون گرفت:«جاستین خیلی منتظر این لحظه موند. تو که نمیخوای اوقاتش تلخ بشه؟»
اندیمیون سرش را به نشانه منفی تکان داد. قبل از اینکه کت نقره ای را تنش کند، آرام پرسید: «بقیه...؟»
- جاستین حوصله ی چندتا شریک جرم که نمیتونن احساساتشون رو کنترل کنن، نداره. اگه اسبا احساس داشتن، حتی اسبت رو هم راه نمی داد.
کت نقره ای رنگش را پوشید. کاملا اندازه اش بود و به اش می آمد. معلوم است برای تو دوخته اند! کاری که داشت می کرد را نمی توانست درک کند. خودش با پای خودش، بدون کوچکترین مقاومتی داشت پای چوبه دار می رفت و حتی چند نفری را که برایش حکم خانواده داشتند را هم فراموش کرده بود. فراموش کرده بود کسی توی راهرو های تاریک قلعه ایستاده و حتی قبل از اینکه مرگ او را با خودش ببرد، فرصت نکرده بود یک دل سیر نگاهش کند و رنگ چشم هایش را به خاطر بسپارد.
مرگ را به اسارت ترجیح می داد. چرا باید تا آخر عمرش از این سوراخ توی آن سوراخ می خزید در هول و هراس اینکه نکند پیدایش کنند، زندگی می کرد؟ برای مرگ فقط چند لحظه زمان نیاز داشت ولی برای اسارت باید سال ها سختی را به جان می خرید. خب؛ این چه کاری بود؟ وقتی قانونی وجود داشت که می شد هر لحظه ازش پیروی کرد، چه نیازی به این پا و آن پا کردن داشت!
به اسبش نگاه کرد؛ نفس نفس می زد و زیر دست دو نفری که داشتند افساری را با دهنه ای نقره ای به سرش می بستند، آرام ایستاده بود. قسمتی از یال مشکی تاب دار و بلندش روی چشمش ریخته بود. وقتی سرش را تمان داد یال هایش را از روی چشمش کنار زد، توانست پریشانی را توی چشم های خیسش که به اربابش خیره شده بودند، ببیند. چه کسی می‌گفت اسب ها احساس ندارند؟ چهره شان مملو از احساس است.
سم های تیره اش آرام و قرار نداشتد. هر بار که از زمین جدایشان می کرد و دوباره روی زمین می گذاشت، بازتاب نور خورشید از روی ساقبند های نقره اش توی چشم کاپریک می افتاد. کاپریک در حالی که بند های جلوی لباس اندیمیون را محکم می کرد، صبرش تمام شد و داد زد:«اون اسب دیوونه رو یه جا نگه دارید!» بعد هم صدایش را پایین آورد و خطاب به پسر جوان رو به رویش گفت:«همیشه انقدر دیوونه بازی در میاره یا امروز به سرش زده!؟»
اندیمیون فقط شانه هایش را بالا انداخت. زن خدمتکاری چکمه های چرمی و قهوه ای را برایشان آورد. کاپریک با آستین لباسش گرد و خاک را از روی پاشنه کوتاه چکمه پاک کرد: «خب؛ می بینی اندیمیون؟ جاستین حسابی برات خرج کرده! لباس های فاخری‌ان. قسم خورده بود اگر پیدات کنه، کاری کنه نه خودش و نه هر کس دیگه ای این اتفاق رو فراموش نکنه. درسته که کم و بیش راه پدرش رو داره ادامه میده، ولی به نظرم اصلا شبیه نوبارت نیست. قیافشو نمیگم، اخلاقشو میگم. دلش نمیخواد دهنش برای بقیه نطقی که آماده کرده، باز بمونه. راستی، خیلی دلم میخواست چند تا یادگاری روی صورتت بذارم، ولی وقت نکردم. مثلا اینجوری....» بعد هم نوک چاقویش را خیلی آرام روی پوست صورت اندیمیون حرکت داد. چاقو رد خراشی به جای میگذاشت و جلو می رفت؛ تا وقتی که اندیمیون خودش صورتش را عقب کشید.
چکمه ها برایش تنگ بودند؛ ولی اصلا خاطره خوبی از سرپیچی از دستور کاپریک نداشت. وقتی سم اسب های سر کشی که با چشم های سرخ و بر افروخته نفیر می کشیدند، زمین زیر پایشان را تکان داد، اندیمیون داشت فکر می کرد افسانه ها خیلی راحت تر می کشند. به هیچ چیز نیاز نداشتند. فقط یک نویسنده می خواستند که طاقتش طاق شده باشد و بخواهد آرامش پیدا کند؛ بعد هم چیزی که هویتش مشخص نیست. مانند یک آیینه. بعد هم چند تا حرکت قلم و صدای آواز و ....
صدای شادی و هیاهویی که ناگهان بلند شد، رشته افکارش را پاره کرد. پس از آن، صدای سحر آمیز و پر نفوذ جاستین بود که جمعیتی که آن بیرون از خود بی خود شده بودند را ساکت کرد. صدایش مثل طلسمی قدیمی بود که هنوز هم کسی نمی دانست چیست. مثل ساحری بود که جادویش، صدایش بود؛ صدایی سنگین و متالیک و در عین حال ناشناخته، با نفوذ و دلپذیر. کمتر کسی می توانست در برابر صدای ناشناخته اش مقاومت کند. مردم اطراف سیادلتا او را به چشم مرگ می دیدند. . مثل بانوان سپید پوش سپید و رنگ پریده بود . آدم احساس می کرد دستهایش سرد تر از دستان بانوان سپید پوش اند؛ شاید نجوا هایش سحر انگیز تر هم بودند.
شاید می شد درباره خودش اظهار نظر کرد، ولی صدایش نه به سردی نجوای شبح های سرگردان بود، نه به گرمی آتشی که اندیمیون می توانست به راحتی آن را روی دست هایش حرکت و دهد و دستو بدهد.. مثل کتابی مهر و موم شده بود که خودش هم نمی داند چه چیزی داخلش نوشته شده. حتما به خاطر همین بود که کسی توان سرپیچی از دستوراتش را نداشت.
خدمتکار که داخل آمد، کاپریک اسب سیاه زاغ‌کبود را که کمی آرام گرفته بود، جلوتر آورد. خدمتکار گفت:«امیدوارم بعد از مرگت بتونی آرامش داشته باشی. آرزوی همه ی اونایی که اعدام شدن، همینه.»
وقتی روی اسبش نشسته بود باستر میخواست دست هایش را ببندد، کاپریک روبه رویش ایستاد و براندازش کرد:«خیلی آرومی! متاسفم که دیگه راه فرار نداری.»باستر گره طناب دور دستش را محکم تر کرد.
کاپریک لباسش را مرتب کرد و افسار اسب بی قراری که قرار بود همراه اربابش کشته شود را گرفت و در را باز کرد. نور خورشید که درست وسط آسمان متوقف شده بود، توی چشم اندیمیون می زد. سرش را پایین انداخت تا تیغ آفتاب چشم هایش را نزند. وقتی به جایی رسیدند که حاضران توانستند او را ببینند، صدای هیاهوی و شادی ناگهانی شان بلند تر شد. آفتاب آنقدر تیز بود که حتی نمی توانست سرش را بلند کند و ببیند چند نفر انتظار مرگش را می کشند. از صدایشان می شد حدس زد حداقل دویست نفری هستند.
وقتی جاستین که با لباسی تقریبا شبیه لباس پدرش، در شاه نشین قلعه نشسته بود از جایش بلند شد، همه ساکت شدند.او با همان صدای سحر انگیزش شروع کرد:« همه میدونن کسی که از قلعه دزدی میکنه، باید بمیره. مهم نیست اون چیزی که دزیده چیه. شاید چند تا جرقه آتیش باشه، شاید کلی طلا و جواهر.» بعد به اندیمیون نگاه کرد و گفت:«شاید هم یه کتاب!»
اندیمیون سرش را پایین گرفت و گفت:«اون کتاب حق پدرم بود!» کاپریک زیر گوشش نجوا کرد: «ساکت شو؛ همه آتیشا از گور تو بلند میشه...!»
- .... کی بود که میگفت کسی که کتاب رو دزدیده یه پرنده بوده؟! خب! این هم پرنده شما! مگه یه پرنده چقدر عمر میکنه؟ یکسال؟ دو سال؟ هر چقدر هم عمر کنه، بالاخره یه روز یا شکار میشه، یا از گرسنگی میمیره. شاید هم از سرما یخ بزنه. یه پرنده کمتر یا بیشتر، چه فرقی داره؟ یکیش رو ما میکشیم، یکیش رو طبیعت. خودتون دارید میبینید هیچ پرنده ای در کار نیست.به جاش فقط یه آدم بی پرواست. لازم نیست کسی ازش بترسه، یه آدمه، مثل من، مثل همه! ولی انگار یه چیزی درست نیست. نه؟ این پرنده چیزی رو انتخاب کرده که میتونه مرگ رو خسته کنه.
صدایش می لرزید. انگار نمی خواست رازی فاش شود. ولی افسوس که اندیمیون قبلش رااز را پیش کس دیگری به امانت گذاشته.
جاستین ادامه داد:«. خب، مهم نیست! مهم اینه که من الان اون کتابی که دزدیده شده بود رو دارم...» بعد هم کتاب را روی دستش بالا آورد. کتابی که با دو دست هم با زحمت حرکت داده میشد را روی یک دستش بالا آورده بود. اندیمیون هنوز هم جرعت نکرده بود سرش را بلند کند و به چهره ی جاستین نگاه کند. آخرین باری که او را از نزدیک دید، برای هفت پشتش کافی بود! نمی خواست جاستین راز های بیشتری را از حلقش بیرون بکشد.
صدای جاستین دوباره توی محوطه طنین انداخت:«ولی فکر میکنم بهش نیازی نداشته باشم...»
اندیمیون با شنیدن حرف های جاستین، دلش ریخت. سرش را بالا گرفت. جاستین دستش را جلو آورد؛ کمی عقب و باز هم با شدت دستش را به سمت جلو آورد و کتاب را پرت کرد. طلاکوب روی جلد چرمی و محکم کتاب، زیر نور آفتاب می درخشید. کتاب توی هوا چرخی زد، باد میان ورقه هایش خزید و بازشان کرد. صفحه هایش یکی یکی از عطف کلفتش جدا شدند و هر کدام مانند بال پروانه ای چرخان و رقصان کناری افتادند.
دیگر نفسی برایش نمانده بود! با دیدن کتاب که جلوی چشم هایش پر پر شد، دیگر نفس کشیدن برایش معنی نداشت. هشت سال پیش همین کتاب را دزدید تا حق پدرش را پس بگیرد، ولی حالا سر از اینجا در آورده بود.
جاستین بار دیگر شروع کرد: «خب؛ اینم مهم نبود. چون یکی دیگه اینجا دارم!» بعد هم با آن یکی دستش، کتابی دقیقا با همان اندازه و شکل، بالا آورد. چشم های اندیمیون دوباره جان گرفتند. ابر جلوی آفتاب را گرفت. اسبش از گرما له‌له می زد و یال های سیاهش توی نسیمی که می وزید، می رقصیدند.
با خوش فکر کرد انسان هر چه می کشد از ندانستن می کشد. اگر از همان اول می دانست اینسا نمی تواند دوباره برگردد، الان اینسا به جای اینکه مایوسانه توی سرداب منتظر نشانه یی باشد، توی اتاقش نشسته بود و کتاب می خواند. نه؛ دردسر آنها از ندانستن نبود؛ از اولش هم نباید پدرش می شد که هر چه می کشیدند از دست کتابها بود.

آفتاب کم کم از جایش تکانی خورد و به سمت مغرب حرکت کرد. لباس فاخر و مخملی کاپریک زیر نور گلبهی رنگی که می تابید، افسانه ای به نظر می رسید. همینطور جاستین که بی قرار پلک می زد و نور آفتاب، آرام و قرار را از چشمانش گرفته بود.
جاستین از پله ها پایین آمد. کاپریک اندیمیون را از روی اسبش پایین آورد. جاستین برای دومین بار روی به روی اندیمیون ایستاد و بر اندازش کرد:« به من نگاه کن.» اصلا نمی نمی خواست اطاعت کند، ولی مگر می شد از افسونش دور ماند؟
اندیمیون اطاعت کرد. مردی جوان، با چهره ای خوش تراش و مو هایی به سفیدی برف رو به رویش ایستاده بود. لب هایش همرنگ ابر هایی بود که بالای نور سرخ خورشید ایستاده بودند و به رنگ صورتی می زدند بود و رنگ بنفش و خاکستری چشم هایش به سحر و جادو می ماندند. پوستش انگار پر نور تر و سپید تر از چهره رنگ پریده شبح ها بود. کمی از مو هایش روی پیشانی اش ریخته بودند. دفعه ی پیش، تاریکی سرسرا نگذاشته بد چهره اش را با این دقت ببیند.
جاستین در چشم های فندقی اندیمیون نگاه کرد و آرام گفت:« اگر زنده بشی، خودم با همین دستام تیکه تیکه ت میکنم.»
جاستین دوباره به طرف پله های رفت و بین راه گفت:«کاپریک؛ شروع کن. » چند نگهبان اندیمیون را نگهداشتند و او در حالی که تقلا می کرد فرار کند، پشت سر جاستین فریاد زد:« نه! این عادلانه نیست! قرارمون این نبود!» شاهزاده ایستاد و بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت:« ما قراری نداشتیم، اندیمیون....»
جاستین دوباره در شاه نشین نشست. باستر لگدی به کمر اندیمیون زد که مجبور شد بی اختیار زانو بزند. کاپریک دور تر رفت. کمی که دور شد؛ ایستاد. برگشت و به اندیمیون که نا امیدانه ناظر مرگ خودش بود، نگاه کرد. بعد هم خم شد و چیزی که همانجا جلوی پایش، روی زمین بود را برداشت. یک هفت تیر...
اندیمیون همانطور ایستاد. آن هفت تیر مال کاترین بود! کاترین آن را با خودش آورده بود. از همان جهانی که معلوم نیست واقعیت داشته باشد یا نه...
اندیمیون دوباره نجوا کرد:«این... عادلانه نیست...»
جاستین لبخند زد. گفت: «اورورا گفت که فقط پنج بار دیگه میشه ازش استفاده کرد. میخوام برای اولین بار این کارو بکنم! هر چند بقه حتی میترسن بهش دست بزنن.» به دستش پیچ و تابی داد.
کاپریک یک زانویش را خم کرد و آن یکی زانویش را روی زمین گذاشت. دستش را زیر هفت تیر گرفت و اندیمیون را که از جایش بلند شده بود و تقلا می کرد فرار کند، نشانه رفت. بقیه آنقدر ساکت شده بودند که اندیمیون حتی صدای مسلح کردن هفت تیر کاپریک را از آن فاصله شنید. دیگر فایده ای نداشت. دست از تقلا کردن برداشت. پاهایش سست شده بودند، دیگر نفس نفس نمی زد؛ می خواست روی زمین بیافتد که کاپریک ماشه ی هفت تیر را فشار داد و صدای شلیک تیر توی محوطه طنین انداخت....
اندیمیون زانو زد. کاپریک با نشانه گیری دقیقش، درست وسط سینه اش را نشانه رفته بود. کاپریک پیروزمندانه بلند شد و ایستاد. سکوت همه جا را پر کرده بود. هیچ کس تکان نمیخورد. صدای شلیک گلوله حتی قوی تر از افسون جاستین بود. اندیمیون که دیگر جسم بی جانی بیش نبود، روی زمین افتاد؛ همه دیدند که اندیمیون مرد. ولی جاستین از پله ها پایین آمد. بالای سر اندیمیون ایستاد و پوزخندی زد: «بهت هشدار داده بودم؛ خودت خواستی. فکر کرده بودی هنوز میتونی رنگم کنی یا با این بازی ها سر به سرم بذاری؟ یادت باشه خودت این بازی بچگانه رو شروع کردی.»
رو به باستر کرد و گفت: «ببرش داخل. خودمم قبلا این بازی رو بلد بودم...»
باستر به سینه بی حرکت و صورت رنگ پریده اندیمیون نگاه کرد. دلش نمی خواست باور کند راهزنی که بی جان کنارش افتاده، زنده است. می خواست باور کند که برای همیشه از دست یک دزد سمج خلاص شده. نمی خواست باور کند که یک روح سرگردان همیشه کنارش قدم خواهد زد و خواهد خوابید.
وقتی طناب دور دست های اندیمیون را باز می کرد، دست هایش حتی سردتر از دست های جاستین شده بودند. امکان نداشت دوباره زنده شود. یک انسان هیچوقت نمی‌تواند باور کند یک نفر که جلوی چشم هایش مرده، به زودی باز خواهد گشت. اینجور چیز ها فقط در حد افسانه بودند...
ادامه دارد... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.