پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل30: معامله برای هیچکس

نویسنده: Diana_nazari

سکوت اطراف، حتی سنگین تر از بغضش بود. یوهانا هچنان به دیوار تکیه داده بود و انتظار می کشید. مگر کار دیگری هم می توانست بکند؟ اینسا کم کم داشت نا امید می شد که صدای شلیک تیر، او را از جا پراند.

نفسش را حبس کرد: «صدای هفت تیر بود!» یوهان از جایش بلند شد: «هفت تیر؟ مردم چقدر زود سلاح اختراع میکنن!» اینسا جلوتر رفت و دست هایش را به نرده های فلزی گرفت. بغضی که توی گلویش گیر کرده بود، مانند طنابی دور گردنش داشت خفه اش می کرد.

نرده های فلزی را به شدت تکان داد. فریاد کشید: «این در لعنتی رو باز کن!» یوهان بازویش را گرفت: «آروم باش!» اینسا نرده ها را با قدرت بیشتری تکان داد. طوری که یوهان احساس کرد الان طاق دور نرده ها فرو می ریزد. بازوی ایسنا را کشید و گفت: «بس کن! کسی صدات رو نمیشنوه!»

اینسا دوباره صدایش را بالا برد: «میخوام به اون احمق بفهمونم این کارش آدم فروشیه!»

- اون اگه اینجور چیزا حالیش بود ما الان اینجا نبودیم!

- من نیومدم اینجا تا از آدمای اطرافم متنفر بشم! فقط بچگی کردم! همین!

یوهان آهی کشید.

- این تقصیر خودته نه آدمای دور و برت.

- چرا! همه ی اینا تقصیر اون بیشعوریه که اون کتاب رو نوشت!

یوهان خندید. خنده و عصبانیتش با هم در آمیخت و صدایش را به لرزه انداخت: «هه! اون چه میدونست یه بچه قراره چنین حماقتی بکنه؟!»

اینسا دوباره به دالان رو به رویش نگاه کرد و نرده ها را تکان داد: «این درو باز کن!»

یوهان به طرف تابوت سنگی که قبلا رویش نشسته بود قدم برداشت: «ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم!» بعد هم از خودش سوال پرسید و خودش هم شروع به جواب دادن کرد: «ببینم؛ اندیمیون چرا به تو کمک کرد هر چی بخوای پیدا کنی؟هوم؟ لابد برگشته به دوران بچگیش و قصه های خاله زنکی که برای ترسوندن بچه ها تعریف میکردن!»

یوهانا نفس عمیقی کشید: «یوهان تصمیمت رو بگیر! میخوای این ماجرا رو باور کنی یا نه؟ اگه میخوای باور کنی باید تا تهش بمونی و هیچی نگی؛ اگر هم نمیخوای باور کنی؛ بفرما! راه بازه و جاده دراز! خاله امیلی تو راونا منتظرته! اصلا از کجا معلوم اندیمیون الان اینجا نباشه که تو اینجوری دربارش حرف میزنی؟!»

اینسا ناگهان دست از تکان دادن نرده ها برداشت. سرش را به طرف یوهانا چرخاند: « چی؟!»

یوهانا بدون اینکه تکان بخورد، با چشمهایش اطراف را نگاه کرد: «من چی گفتم؟!»

صدای فریاد بانشی، رشته بحثشان را برید.

***

صدای قدم های باستر از دالان رو به رویش شنیده می شد. چندی بعد، کلید قفل در را باز کرد. باستر به یوهانا و اینسا نگاه کرد و گفت: «ببینم؛ تا حالا زخمی رو بستین؟» اینسا در مقابل سوال عجیب باستر؛ فقط سکوت کرد. ولی همان لحظه بود که لبخند یوهان سکوتش را شکست: «میدونستم!»

یوهانا فقط به باستر نگاه کرد. نجوایش را فقط اینسا شنید و خودش: «این یه حمااقت بزرگه!» ولی انگار باستر هم نجوایش را شنیده بود: «قبول دارم؛ نباید این کارو میکرد. جاستین نمیخواست بذاره دوباره برگرده؛ ولی من متقاعدش کردم.»

به دیوار خالی بین اینسا و اندیمیون اشاره کرد و ادامه داد: «چون میدونستم غیر ممکنه. ولی به هر حال شماها خیلی خوش‌شانسین!»

یوهانا قدمی عقب تر رفت: «من هیچکاری نمی کنم!» نگاه تیز باستر رویش چرخید: «یهنی نمیخوای دوباره زنده ببینیش؟» یوهانا سرش را به چپ و راست تکان داد: «نه؛ اینجوری نه! چرا بعد از مرگش هم دست از سرش بر نمیداری؟!»

- مرگ با کاری که اون کرده خیلی فاصله داره!

- اندیمیون این کارو نکرده... .

باستر یا پنجه پایش روی زمین سنگی چرخی داد و جلوتر آمد: «چرا از خودش نمیپرسی؟»

- چرا اینکارو میکنی؟ اندیمیون الان زنده نیست! این چیزیه که جاستین میخواد! چرا ولش نمیکنین؟

- ما با هم یه معامله کردیم... .

یوهانا حرفش را قطع کرد: «آدما هیچوقت با یه اهریمن معامله نمیکنن!»

چهره ی باستر تغییری نکرد. با چشم های مشکی و براقش به اطراف را نگاهی انداخت: «این به نفع هر دو طرفه.»  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.