فصل1: فستیوال عکاسی

اسلندرمن (slanderman) : فصل1: فستیوال عکاسی

نویسنده: Diana_nazari

ژانویه، سال 1985

 زمانی که نام «اریک نادسن» را صدا زدند، همه در کمال نا باوری خشکشان زد. هیچ کس تشویق نمی کرد. حتی خود اریک هم نتوانست از جایش بلند شود؛ تا زمانی که فلوریا سقلمه ای بهش زد و گفت:« برو دیگه! چه بخوای چه نخوای برنده شدی!»

وقتی اریک روی سن رسید، تک و توک، تشویقش کردند. صدای پچ پچ ها بیشتر از صدای تشویق بود. توی نگاه همه شان، یک «کدوم خری اینو انتخاب کرده؟!» موج می‌زد. تمام داور هایی که ردیف جلو نشسته بودند، سرشان را می خاراندند و به یکدیگر نگاه می کردند. به جز چند نفر که با رضایت کامل به اریک که هاج و واج روی سن ایستاده بود خیره شده بودند.

وقتی همهمه ها خوابید، مجری هم که انگار از این اتفاق غیر منتطره شوکه شده بود، صدایش را صاف کرد و گفت:« میدونم همه شوکه شدیم ولی نظر داوران محترمه! به نظرم اگر اقای نادسن یه توضیح کوچیک درباره عکسشون بهمون بدن وضعیت بهتر بشه!»

چند نفر عکسی قاب شده را با یک سه پایه آوردند و وسط سن گذاشتند. مجری هول هولکی پشت پرده های مخملی قرمز که دو طرف صحنه نصب شده بودند، دوید. اریک دوباره نگاهی به عکس خودش انداخت. واقعا هیچ جذابیتی نداشت. یک مرد کت و شلواری رنگ پریده شیک و پیک که هیچکدام از اعضای صورت را ندارد و کچل است، جذابت دارد؟

- خب... ام... من خودم هم فکرش رو نمی کردم که بتونم برنده بشم... این یه شوک بزرگ بود!

نگاهش به مجری افتاد که پشت پرده های مخملی با کشی بحث می کرد. یکی از داوران که خانم جوانی بود، از جایش بلند شد و طوری که اریک بشنود، گفت:«نه؛ این اصلا عجیب نیست. واقعا بهترین عکسی بود که تا به حال توی این فستیوال شرکت داده شده بود. اگه دقت کنی، اون حس ترس و مرموز بودن توی چهره ی خالیش دیده و کاملا حس میشه، طوری که نمیشه بیشتر از چند ثانیه نگاهش کرد. بعد از اینکه این عکس رو دیدم، احساس کردم حتی داوری کردن عکسهای دیگه، یه کار احمقانه‌ست!»

پچ پچ ها خوابید. کدامشان به اینجور چیز ها دقت می کردند؟ همه، عکس های زرق و برقی و شلوغ و رنگارنگ که اکثرا کار های گرافیکی بودند را می پسندیدند، حتی اگر هیچ حسی را انتقال نمی دادند و محتوایی نداشتند. انگار چند نفری که می خواستند اعتراض کنند، با حرف های خانم جوان، دهانشان بسته شده بود. 
--------------------------------------------------
- اریک کارت عالی بود!
هر کسی که رد می شد، نگاهی سر سری و سراسر تعجب به عکس قاب شده ی روی دیوار می انداخت، تبریک کوچکی به اریک می گفت و به سمت درب خروجی می رفت. پنج میلیون دلار، پول کمی نبود. آن هم برای عکس یک مرد کت و شلواری بدون چهره.
فلوریا سرش را نزدیک گوش برادرش برد و گفت:«اریک، بین خودمون باشه، به زودی این تبدیل به کریپی پاستا میشه!» اریک فقط لبخند زد و دوباره به عکسش نگاه کرد. یک موفقیت و بزرگ! 

ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.