داستان های rise

سایه های علفزار 1 در حال تایپ

سایه های علفزار

۲۷ بهمن ۱۴۰۴

رطوبت، غلظت سنگین مه و بوی ترشیدگی کاه، هویت این کلبه متروک را شکل می‌داد. دیوارهای گِلی، که زمانی پناهگاهی در برابر سرمای دشت بودند، اکنون بیشتر شبیه اسکلتی پوسیده بودند که با هر وزش باد سینه خیز می‌رفتند. شکاف‌ها، دهان‌های باز و دندان‌نمای خانه‌اند که شب‌ها را با صدای زوزه باد و ناله‌ی قطرات باران که برخوردشان به سفال‌های سست سقف، ریتمی آزاردهنده ایجاد می‌کرد، پر می‌کردند. بوی تند و ماندگار باروت، کهنه و خاکستری، مانند یادگاری ناخوانده از نبردهای پیشین، با بوی دود چوب مرطوب مخلوط شده بود و فضای کوچک را پر کرده بود.

0 0 2.5 K
داستان مهرناز 1 در حال تایپ

داستان مهرناز

۲۶ بهمن ۱۴۰۴

زنی به امید آینده بود، که مرد. سالگرد درگذشت مهرناز بود. مراسم در خانه‌ی مشترک آن‌ها، همان خانه‌ی ۱۸۰ متری نوساز در یکی از خیابان‌های آرام مرکز تهران که مهرناز با وسواس هندسی‌اش آن را چیدمان کرده بود، برگزار می‌شد. این خانه، که قرار بود مأمنِ رؤیاهای ده ساله و برنامه‌ریزی‌های آینده‌نگرانه‌ی او باشد، حالا به سردابی از خاطرات نامرتب تبدیل شده بود؛ نامرتب برای دانیال، هرچند برای دیگران همچنان همان‌قدر آراسته به نظر می‌رسید. اون موجودات بد زخیم، سریع و بی‌رحم، مهرناز را بلعیده بود. شش ماه تلخ که در آن، مهرناز همچنان به شکلی عجیب، منظم و حتی بیش از حد آرام بود. دانیال، همسرش، در تمام آن روزها متوجه یک چیز بود: مهرناز برای مرگش برنامه‌ریزی کرده بود، اما نه با بستن امور مالی یا وصیت‌نامه، بلکه با مرتب کردن «برنامه‌ها». جمعیت پراکنده بود. نوه‌هایش که شیطنتشان را در سکوت فرو برده بودند، دوستان قدیمی مهرناز که با نگاه‌های ترحم‌آمیز، دانیال را می‌بلعیدند، و البته، ملیکا و آرش، فرزندانش. هر کدام از این افراد، نسخه‌ای متفاوت از مهرناز را در ذهن داشتند؛ نسخه‌هایی که در مراسم سالگرد، بر اساس روایت‌های خودشان، در هوا معلق بودند.

0 0 2 K
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.