داستان مهرناز
زنی به امید آینده بود، که مرد.
سالگرد درگذشت مهرناز بود. مراسم در خانهی مشترک آنها، همان خانهی ۱۸۰ متری نوساز در یکی از خیابانهای آرام مرکز تهران که مهرناز با وسواس هندسیاش آن را چیدمان کرده بود، برگزار میشد. این خانه، که قرار بود مأمنِ رؤیاهای ده ساله و برنامهریزیهای آیندهنگرانهی او باشد، حالا به سردابی از خاطرات نامرتب تبدیل شده بود؛ نامرتب برای دانیال، هرچند برای دیگران همچنان همانقدر آراسته به نظر میرسید.
اون موجودات بد زخیم، سریع و بیرحم، مهرناز را بلعیده بود. شش ماه تلخ که در آن، مهرناز همچنان به شکلی عجیب، منظم و حتی بیش از حد آرام بود. دانیال، همسرش، در تمام آن روزها متوجه یک چیز بود: مهرناز برای مرگش برنامهریزی کرده بود، اما نه با بستن امور مالی یا وصیتنامه، بلکه با مرتب کردن «برنامهها».
جمعیت پراکنده بود. نوههایش که شیطنتشان را در سکوت فرو برده بودند، دوستان قدیمی مهرناز که با نگاههای ترحمآمیز، دانیال را میبلعیدند، و البته، ملیکا و آرش، فرزندانش. هر کدام از این افراد، نسخهای متفاوت از مهرناز را در ذهن داشتند؛ نسخههایی که در مراسم سالگرد، بر اساس روایتهای خودشان، در هوا معلق بودند.
ژانرها:
درام
وضعیت:
در حال تایپ
تعداد فصل ها:
1