فصل2: افکاری را می خواهم که افکارم را درک کنند

حس جنون (sense of insanity) : فصل2: افکاری را می خواهم که افکارم را درک کنند

نویسنده: Diana_nazari

 سفید، همه جا سفید بود. دیوار های اتاقش، گلهای پژمرده روی میزش، ورقه های خالی کنارش، ابر های سرگردان، پرده های ساده ای که جلوی قسمتی از آفتاب را می گرفتند؛ حتی دستبند دور دستش. برای او اهمیتی نداشت اطرافش چه رنگی است. سفید به هر اندازه ای که روشن باشد، می تواند به همان اندازه مخوف و پلید هم باشد.
بد تر از صدایی که نداشت، تحمل یک پرستار جدید بود. از همان هایی که اولش گل و بلبلی اند، ولی بعدش تبدیل می شوند به یک کفتار که حتی اگر داد هم بزنی ولت نمی کنند. آدم باید یک زبان دیگر هم به جز زبان معمولی آدمیزاد بلد باشد، بداند هر کدام از حرکت‌های یک انگشت، یعنی چه. همه ی آنها در برابر اشاره هایی که الیزا با دستانش نشانشان می داد، فقط توی چشم هایش خیره می شدند. بعد هم دوباره مانند کفتار با او رفتار می کردند. ولی انگار این یکی کفتار نبود، هوا بود!
خانم جوانی که در اتاقش را باز کرد و داخل آمد، موهای تقریبا قهوه ای و چشم هایی به همان رنگ داشت. مثل همه ی آدم های دیگری که دیده بود. او خیلی آرا با قدم های شمرده جلوتر آمد. الیزا از جایش بلند شد تا از او فاصله بگیرد، ولی خانم جوان روی تخت الیزا نشست و گفت: «بیا! نترس!»
الیزا اول کمی سر تا پایش را برانداز کرد. واقعا هیچ فرقی با قبلی ها نداشت. تنها فرقش، چشم های قهوه ایی بودند که انعکاس هیچ نوری تویشان دیده نمی شد. مثل یک سطح مات که هر تغییری را پس می زد.
کنارش نشست. خانم جوان گفت: «اسم من مگیه؛ تو چی؟»
الیزا به تابلوی سفید پشت در اشاره کرد.
- فکر کنم هیچ کس اینجا باهات خوب تا نمیکنه؛ نه؟
الیزا انگشت هایش را تکان داد: «مهم نیست.»
- ببینم؛ تو میشنوی چی دارم میگم؟!
- البته که میشنوم!
- پس فقط نمیتونی حرف بزنی...
سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- تو بودی که چند روز پیش از پنجره فرار کردی؟
- نه؛ اتاق بغلی بود. دوست ندارم از اینجا فرار کنم.
مگی کمی نزدیکتر آمد: «چرا؟»
الیزا دوباره نگاهی به سر تا پای کسی که کنارش نشسته بود انداخت: «اینجا بیشتر به افکارم احترام میذارن. مردم عادی دوست ندارن کسی بینشون باشه که افکارش زمین تا آسمون با همه فرق داشته باشه.»
- خب افکارت بستگی به این داره که کجا بزرگ شده باشی...
- یه پادگان نظامی وسط جنگل!
لحنش تغییر کرد: «توی ایتالیا؟!»
سرش را تکان داد: «آره.»
- حق داری دیوونه بشی.
دیوانه... به این واژه عادت کرده بود. این یکی هم مانند هزارتای قبلی.
- پدرت سربازه؟
- داری منو سین جیم میکنی؟
- نه! میدونی، خودم میدونم تا حالا فرصت نکردی با کسی درد و دل کنی...
- اهوم... پدرم فرمانده‌ست.
مگی نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: «مادرت چی؟»
- پدرم دوباره ازوداج کرد.
- متاسفم.
الیزا به بیرون از پنجره ای که سمت چپش بود خیره شد. دسته ی کلاغ ها در جهت مخالف غروب خورشید حرکت می کردند. مانند گرد سیاه رنگی بودند که روی سینه کش آسمان پاشیده شده بود. سرش را برگرداند تا دوباره به مگی نگاه کند؛ ولی آنچه حس کرد، فراتر از تصورش بود.... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.