خاطره : بیداری

نویسنده: mosafer

با حس وحشتناکی از خواب پریدم. نفس زنان به اطراف نگاه کردم. صدای تپش قلبم تنهای صدایی بود که می شنیدم. همه جا ساکت بود.
اتاق خیلی کوچک بود و پنجره ی باز آن آسمان ابری دیده می شد و باد شدیدی به داخل می وزید.
از جایم برخاستم.لباس های خیلی نازک بود. پتویی که روی تخت بود را برداشتم و دور خود پیچیدم. جلوی پنجره رفتم و به منظره بیرون خیره شدم.
حیاط بزرگی بود که دور تا دورشم دیوار بسیار بلندی کشیده شده بود. دور تا دور حیاط درختان کاجی بود که فضای حیاط را تاریک کرده بودند.
در وسط حیاط حوض مربع شکلی بود که خالی بود.
به سوی در اتاق رفتم که بیرون بروم اما در قفل بود. چندین بار سعی کردم که آن را باز کنم ولی ممکن نبود.
فکری به سرم زد.
پتو را روی زمین انداختم و به سختی خود را از پنجره کوچک خارج کردم. در هنگامی که از پنجره قدیمی بیرون می رفتم پایم به بقایای نرده ی بریده شده ی پنجره برخورد کرد و زخمی شدم. هنگامی که زخم را نگاه کردم دیدم این زخم دقیقا روی زخم دیگری در همین قسمت پایم ایجاد شده.
با خود گفتم من حتما یک بار دیگر هم سعی کرده ام از این پنجره بیرون بروم.
پای برهنه وارد حیاط شدم. در زرد رنگ بزرگ حیاط هم با زنجیر بسته شده بود.برگشتم و به داخل ساختمان رنگ و رو رفته وارد شدم. در ها همه آهنی بودند و داخل سالن نسبتا تاریک بود.
15 اتاق در طول سالن دیده میشد.
در اول را که باز کردم 4 مرد روی صندلی خوابشان برده بود. ظاهرا یکی از آنها دکتر بود چون روپوش سفیدی به تن داشت. هیچ کدام از آنهارا تا کنون ندیده بودم. وقتی برگشتم که از اتاق بیرون بروم کسی از پشت سرم چیزی گفت که برایم نامفهوم بودم وقتی برگشتم نتوانستم صورتش را ببینم.
در تاریکی ایستاده بود. صدایش نازک بود و از موهای بلندش حدس میزدم که زن باشد.
چند قدم جلو آمد.
بوی تعفن میداد. دستش را به سمتم دراز کرد.
دستانم را که جلو بردم ناگهان جسد خونین نوزادی را در آغوشم گذاشت و با جیغ بلندی فرار کرد.
از وحشت زبانم بند آمده بود.
جسد نوزاد را از ترس رها کردم و روی زمین افتاد. جسد به شکل عجیبی متلاشی شد. حتی دیگر شکل انسان گونه نداشت. تکه هایش روی زمین پخش شد.
از ترس عقب رفتم و دوباره داخل اتاق شدم.
به سمت مرد ها رفتم تا بیدارشان کنم که ناگهان از فضایی که تصور کرده بودم خارج شدم!
چندین دفعه سعی کرده بودم اما هر دفعه فقط تا همین جا جلو میرفتم.
چشمانم را باز کردم و آهی کشیدم.
از اتاقک بیرون رفتم. کت و کیفم را از متصدی گرفتم و از ساختمان خارج شدم.
تقریبا ده روز میشد که به این ساختمان مراجعه میکردم تا شاید معمای این خواب عجیب را حل کنم.
ساختمان 5 طبقه داشت و طبقه ی همکف برای رویادرمانی اختصاص یافته بود.
اتاق هایی که سکوت قابل توجهی داشتند و کاملا تاریک میشدند. وقتی به آنجا وارد میشدید حتی برای تصور کردن چیزی لازم نبود چشمانتان را ببندید. تخیل ، تمرکز و حافظه به اوج میرسیدند.
2 سال قبل چندین دفعه به اینجا مراجعه کرده بودم اما بعد این مدت دوباره بازگشته بودم تا مشکلی را که درخیالم ریشه میدوانید را پیدا کنم.
11 روز پیش این خواب را دیده بودم و هنگامی که از خواب برخاستم بیش از نیمی از آن را به یاد نداشتم.
شک نداشتم که چیز مهمی در آن نهفته بود که چنین تاثیری برمن کرده بود.
از آن روز بشدت این خواب فکرم را مشغول کرده بود و هنگامی که به این جا می آمدم قصد داشتم تا با تصور دوباره آن بتوانم ادامه اش را بازسازی کنم اما فقط خیلی کم جلو رفتم.
از ساختمان مرکز روان درمانی نوین شهر خارج شده و به سمت خانه ام حرکت کردم.
دیگر قصد ندارم به آنجا برگردم. باید سراغ همان شخصی بروم که سارا گفته بود.
از 2 سال قبل که در تصادفی حافظه ام را از دست داده بودم هنوز چیز هایی زیادی بخاطر نیاورده بودم. تعبیر رویاهای عجیبم را راه خوبی میدانستم که از گذشته ام سردربیاورم.
هنگامی که دو سال پیش روی تخت بیمارستان به هوش آمدم ، خبری از هیچکسی نبود که مرا بشناسد و حتی در طول این دو سال هیچ آشنایی پیگیرم نشده بود. وقتی از دست دادن حافظه ام توسط دکتر تایید شد با اینکه هیچ کارت شناسایی به همراه نداشتم توانستم با پیگیری زیاد برای خود هویتی دریافت کنم و از آن روز در مجتمع بزرگی زندگی میکنم.
تا شش بعد از ظهر در هتلی به عنوان نظافتچی کار میکنم و شب هارا در تنهایی و در واحد کوچکم سپری میکنم.
از چیز هایی که در طول این سالها به یاد آوردم فقط چند تصویر مبهم بود که برایم اهمیتی نداشتند.
دوستانی هم پیدا کرده بودم که چندان با آنها صمیمیتی نداشتم و آنها هم مانند من در همان مجتمع زندگی میکردند.
جلوی واحد سارا ایستادم و زنگ در را فشردم.
- دارم میام...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.