خاطره : روز برفی

نویسنده: mosafer

دانه های برف به آرامی روی موهایم می نشست. منتظر سارا جلوی ماشینش ایستاده بودم. وقتی آمد بی هیچ حرفی نشست و ماشین را روشن کرد.
کنارش نشستم و سیگاری روشن کردم.
دیدمش که از پنجره ی من به بیرون خیره شده است.
گفتم : برو دیگه ، منتظر چی هستی؟
با سر اشاره کرد که بیرون را نگاه کنم. با آستین کتم بخار شیشه را پاک کردم. ناگهان باز همان زن رویایم را دیدم که جلوی ماشین ایستاده بود و به من نگاه می کرد.
موهایش سوخته بود و خرده هایش روی پیشانی اش ریخته بود.
صورتش که همچنان محو و تاریک بنظر می رسید. با این که ترسناک بود ، تا حدودی زیبا هم بود. هیچ حسی در لبخند عجیبش مشخص نبود.
از ترس زبانم بند آمده بود و با ایما و اشاره به سارا میفهماندم که برود اما حرکتی نمی کرد.
ناگهان زن در ماشین را باز کرد و چاقویی در سینه ام فرو کرد.
وقتی به خود آمدم هنوز جلوی ماشین سارا ایستاده بودم و برف می بارید.
این اولین باری بود که در بیداری و غیرارادی چنین چیزی دیده بودم.
سارا با آرامش خاصی رسید و با لبخند به منی که با حرص نگاهش میکردم ، نگاهی انداخت و رفت که در ماشین بنشیند اما جلوی در نگهش داشتم.
- من میشینم پشت فرمون.
اول با تعجب نگاهم کرد ولی چیزی نگفت و جایش را به من داد.
ماشین را روشن کرد و راه افتادیم.
سارا از همان ابتدا که نشست ، صحبت را شروع کرد. اما تقریبا تا خود مقصد اصلا به حرف هایش توجه نکردم.
فقط آدرس را میپرسیدم.
بالاخره جلوی کتابفروشی قدیمی ای در یکی از نقاط دور شهر توقف کردیم.
سارا پیاده شد و پالتوی بلندش را روی شانه هایش انداخت.
وارد مغازه شدیم.
بر عکس شمایلی که مغازه از بیرون داشت ، داخلش کاملا نو بود و قفسه ها به شکل زیبایی چیده شده بودند.
در همان نگاه اول متوجه قرینگی عجیب مغازه شدم.
حتی هر تابلویی که در سمت چپ وجود داشت با تابلویی مشابه در سمت راست قرینه شده بود.
صاحب مغازه وسواس شدیدی داشت.
سارا بی توجه به ظاهر مغازه سریع کنار مرد فروشنده رفت.
پیرمردی بود بسیار قد بلند با موهای سفیدی که تا شانه هایش می رسید. ته ریش نامرتبی صورتش را پوشانده بود.
و عینک ظریفش را روی نوک بینی اش گذاشته بود طوری که انگار با حرکت آرامی می افتاد و شیشه هایش خرد می شد.
نمی دانم چرا حس میکردم قبلا هم اورا دیده بودم. این حس را اغلب اوقات به اشخاص غریبه داشتم پس چندان ملاک قرار نمی گرفت.
کت مخمل قهوه ای با جلیقه ای پوشیده بود و یک کپ مشکی قدیمی داشت که روی میز ، کنار دستش قرار داشت.
با دیدن سارا ابتدا نگاه غریبی به او انداخت ولی سپس لبخندی زد و با او حال و احوال دوستانه ای کرد.
میان صحبت هایشان فهمیدم نام پیرمرد "کارن" است.
من که هنوز تقریبا جلوی در ایستاده بودم وقتی فهمیدم سارا به من اشاره می کند جلو رفتم و سلامی کرده و با پیرمرد دست دادم.
پیرمرد هم سلامی کرد.
- از آشناییتون خوشوقتم.
پیرمرد هم سری تکان داد. سعی می کرد طبیعی باشد اما انگار چیزی راجع به من وجود داشت که اورا کنجکاو کرده بود. چندین بار بطور غیر مستقیم سرتاپایم را ورانداز کرد.
در همین افکار بودم که به خود آمدم و شنیدم پیرمرد با من گفت : دنبالم بیا آقا.
سپس به سارا اشاره کرد و گفت : بشین پشت میزم و حواست به مغازه باشه.
سارا به تندی جای پیرمرد را گرفت و با لحن تمسخرآمیزی گفت : یه کار هیجان انگیز.
خیلی خوشحال بودم که اصرار نکرده بود در هنگام جلسه حضور داشته باشد.
با پیرمرد از پله های پشت مغازه پایین رفتم. در هنگام پایین رفتن بخاطر قد بلندی سرش را خیلی خم میکرد و هرازگاهی هم بر می گشت و نگاهی به من می انداخت.
تا بحال پیش چنین افرادی نرفته بودم و انتظار داشتم در جایی تاریک و با وسایل عجیب و غریبی این کار را انجام دهد اما از پله ها که پایین رفتم دری را گشود و به حیاط خلوت کوچکی وارد شدیم که بین چند ساختمان محصور شده بود.
انگار پیرمرد استفاده ای از این محل نمی کرد چون همه جا علف های هرز رشد کرده بود.
بارش برف کمتر شده بود اما هوا همچنان سرد بود.
صندلی از کنار حیاط آورد و در وسط حیاط گذاشت.
سپس به من اشاره کرد که بنشینم.
روی صندلی قدیمی نشستم و به پیرمرد نگاه کردم که با قدم هایش طول حیاط را اندازه می گرفت.
سپس طوری که انگار مرکز آن را پیدا کرده باشد ، آن جا ایستاد و با گچی که در دستش بود روی زمین خط کشید.
اما زمین خاکی بود و ردی رویش دیده نشد ؛ ولی انگار پیرمرد آن را در ذهنش رسم کرده بود و بخاطر داشت.
سپس راست ایستاد و نگاه ثابتی به من انداخت.
گفت : منو یادت میاد؟
با تعجب گفتم : نه ، همو میشناسیم؟
پوزخندی زد.
- تقریبا دو سال پیش اومدی و حدود 50 تا کتاب از من خریدی. البته خریدن واژه ی مناسبی واسش نیست.
گفتم : چطور؟
- با یه کلنگ وارد مغازم شدی و لیست کتاب هایی که میخواستی را روی میزم گذاشتی.
دستپاچه شدم و بریده بریده گفتم : من...من.... یادم نمیااد. شاید.. شا...
دستش را تکان داد و با بی میلی گفت : مهم نیست. پولش رو موقع رفتن ازت میگیرم.
چیزی نگفتم.
کلنگ؟ 50 کتاب؟
تکه پازل جدیدی به معمای گذشته ام اضافه شد. اما حداقل کسی را یافته بودم که قبل تصادف مرا دیده بود و شاید میتوانست کمی حالاتم را در آن موقع توصیف کند. باید نام کتاب هارا هم میفهمیدم. اگر دو سال مرا به یادداشته پس شک نداشتم که باید نام بعضی از آنهارا هم به یاد داشته باشد.
گفت : شروع کنیم؟
- میخوام داخل ذهنم دنبالم گذشتم بگردید. هرچیزی که وجود داره.
سری تکان داد و تایید کرد.
ناگهان دو قدم جلو آمد و با طنابی که از روی زمین برداشت ، مرا به صندلی بست.
سعی کردم مانعش نشوم.
به آرامی صندلی را به پشت روی زمین گذاشت.
برف مستقیما روی صورتم میبارید.
پیرمرد نشست و دهانش را نزدیک گوشم آورد و گفت : به بارش برفا نگاه کن و 5 بار نفس عمیق بکش.
نفس عمیقی کشیدم.
پیرمرد دست هایش کنار سرم گذاشت. وقتی 5 بار تمام شد نجواگونه گفت : چشماتو ببند.
چشم هایم را بستم.
با همان لحن ادامه داد : حالا بازم برف و آسمونو تصور کن و نفس عمیق بکش.
چندین بار این کار را نفس عمیق کشیدم و تقریبا بارش برف را تصور میکردم که آنی در تاریکی مطلق فرو رفتم.
هیچ چیزی حس نمی کردم ، نه سرما ، نه برف و نه حتی دست های پیرمرد را.
با جهشی که همزمان با آن قلبم شروع به تپش شدیدی کرد در حالی که دست هایم بسته بود از جا پریدم.
پیرمرد دست هایم را باز کرده بود.
از روی صندلی بلند شدم و او را دیدم که بالای سرم ایستاده است.
در حالی رنگی به چهره نداشت با وحشت مرا نگاه می کرد و نفس نفس میزد.
دستی رو پیشانی ام کشیدم. در اوج سرمای هوا شدیدا عرق کرده بودم.
هر دو به هم خیره شدیم و بی هیچ حرفی این حالت یک دقیقه ادامه داشت.
سپس به آرامی گفت : فعلا نمیتونم چیزی بگم.
ناخودآگاه گفتم : اون زنو دیدی؟ مگه نه؟
با چشم های درشتش نگاه وحشت زده ای کرد و گفت : زن؟
پیرمرد بینوا از چیزی که دیده بود گیج و سردرگم شده بود. اصلا آرامش چند دقیقه قبلش را نداشت.
یک لحظه از آن حالت بهت زدگی بیرون آمد و نگاهی به ساعتش انداخت.
زیر لب گفت : نیم ساعت طول کشید!
بعد به من گفت : الان از اینجا برو تا باهات تماس بگیرم. دفعه ی بعد تنها بیا...
بعد با عصبانیت تکرار کرد و گفت : برو دیگه.
در را باز کردم و از پله های آهنی که موقع بالارفتن صدا میدادند بالا رفتم. پیرمرد هم به آرامی پشت سرم راه افتاد.
وقتی وارد مغازه شدم. به سارا اشاره کردم که برویم. سارا که دید هر دو حالت عصبی داریم با حالت مشکوکی بلند شد.
کارن که ظاهرا میخواست طبیعی جلوه کند با ما خداحافظی خشکی کرد.
در ماشین نشستم و قبل از حرکت نگاهی به داخل مغازه انداختم. پیرمرد که به من خیره شده بود با دستش اشاره کرد که تماس خواهد گرفت. سری تکان دادم و ماشین را روشن کردم.
سارا میخواست چیزی بگوید که دستم را به نشانه ی سکوت روی لبم گذاشت.
تا مدتی چیزی نگفت و سپس رویش را با حالت قهر صورتش را به سمت پنجره ماشین کج کرد.



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.