♧♤خو که چی؟♤♧ : ♧♤فصل پنجم♤♧

نویسنده: abbasi7991

دستمو از دست سمی که با خجالت سعی داشت منو متغاعد کنه آروم باشم کشیدم و با حرص و پاهای لنگ جلوتر راه افتادم    ،   ولی پام تیر کشید و رو زمین نشستم...
سمی دستمو گرفت و بلندم کرد...
درد پام لحظه‌ای قطع نمیشد.
بالاخره جلو نگاهای متعجب بغیه وارد بیمارستان شدیم...
بعد اینکه فهمیدیم شکسته و گچ گرفتیمش اسنپ گرفتیم و اومدیم خونه..
دردش یکم یهتر شده بود.  با کمک میله از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم...
رو تختم دراز کشیدم و سعی کردم با سردردم کنار بیام تا بتونم  یکم بخوابم..


با صدای گوشیم که داشت خود کشی میکرد بیدار شدم...
هانی بود
ای واییی هانی!...قرار بود بش بزنگم!...
با صدای دورگه ای که از خوابالویی بود ج دادم:_هان؟
_کوفت هان..درد هان..نه خبری ازت هست،نه گوشیتو جواب میدی؟معلوم هست کدوم گوری هستی؟ها؟
_نزن بابا واست توضیح میدم
_میام خونتون
_ منتظرم
هنوز نصف جملمو نگفته بودم قطع کرد...بیشعور نه سلامی،نه خدافسی،..اینم دوسته ما داریم؟!
ولی بش حق میدم ساعت پنج و نیمه غروبه..
خیلی گشنم بود و ناهار نخورده بودم...هر کاری کردم دمپایی روفرشی ت پام نرفت تازه جرم خورد..
مث آدم با کمک میله از پله ها پایین اومدم... سمی خونه نبود..
پووففف حالا چی درست کنم؟....
اممم،...راحت تر از همه تخم مرغ.
همینو درست میکنم.
به سختی خودمو رسوندم به آشپز خونه،دوتا تخم مرغ برداشتم ،زدمش تو مایتابه رو گاز تا بپزه...
رفتم سراغ تلویزیون،
چن دیقه ای بود داشتم نگا میکردم که زنگ خونرو زدن..
آروم طرف در حرکت کردم ...
داشتم زیر خستگی راه جون میدادم..
همی که درو باز کردم،موجی از محبت های مخصوص هانی جونم که همش تو کیف خوشملش جمع شده بود به طرفم حجوم اومد و متاسفانه تا اومدم جا خالی بدم محکم با کلم برخورد کرد...
اصلا خستگی راه از تنم در رفت..
_برو کنار بینم بزغاله!...
هوفف باز شروع شد..چشامو چپول کردم و گفم:_ارادت داری،..
در و محکم بست و ولو شد رو مبل،تلویزیون و روشن کرد زد شبکه پویا○_○
باحرص گفتم
_راحت باش خونه خودته...
_حرفی داری؟
_خیییر
_هری
_میدونستی خیلی پرویی؟
_وقتی خودم میدونم لازم به گفتن نیس ..  راستی هنو باهات تصویه حصاب نکردم..
_برو بابا
رو مبل جلوییش نشستم.
تازه نگاش به پام افتاد با چشایی  که اندازه توپ تنیس شده بودگف:
_ پات چیی شده؟
_از نرده افتادم..حالا قضیش مفصله..
_من الان باید بفهمم؟ ها؟ خیلی بیشوری
_درکم کن دیگه..نتونستم لت بگم یهویی شد قضیش و بعدا بت توضیح میدم
_بوگو دیگه؟
_بعدا
_خیییلیی خر...
یه دفه قیافش تغییر حالت داد..به دماقش چین داد و با افسوس به قیافه شبی علامت سوالم نگا کرد و یه دفه گفت:
_خجالت بکش.!
_وا؟
_تا حالا رِفیقی گوزو تر تو نداشتم!...
_چی میگی واسه خودت؟
_جدی بویی حس نمیکنی؟


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.