سفر به زمین 2 : فصل یک

نویسنده: mostafakosari254

 نیل با خوشحالی تمام و نفس نفس زنان از در وارد شد.به سرعت کفش هایش را درآورد و مستقیم سمت آشپزخانه رفت.بوی ماهی میآمد.نیل وارد آشپزخانه شد:ها...ها...بببب...لل.



همسرش کارول از ان اتفاق ناگهانی شکه شد؛سریع به خودش آمد ،دست هایش را شست و یک لیوان آب دست نیل داد.
 به جرعت متوان گفت زن زیبای است.زنی لاغر با قد متوسط و موهای بلند به رنگ قهوه ای مایل به زرد و گونه هایی که وقت میخندد چال میشود و حالا که دو هفته ای از جراحی اش میگذشت حسابی حالش جا افتاده بود و چشمان ریز آبی اش بیش از پیش میدرخشیدند.او دوهفته قبل به خاطر یک نوع غده ی ارسی که مادرش هم مثل همان را در روده هایش داشت،جراحی شده بود و باید استراحت میکرد.
نیل کل آب را تا ته سرکشید و با شوق ادامه داد:تلسکوپ هابل یه کرمچاله فضایی پیدا کرده که فقط 37 روز با زمین فاصله داره؛و....وقراره که من و خانم فیشر با کاوشگر وایکنگ R9 که قرار بود به مریخ پرتاب بشه ، سه ماه دیگه برای نمونه برداری از ساختارش به فضا بریم.
 چند دقیقه سکوت بر اتاق حاکم شد. 
خانم کارول سکوت را شکست:چی؟



از تن صدایش معلوم بود از این خبر بسیار ناراحت است:چرا؟چرا این معموریتو به تو دادن؟تو چرا قبول کردی؟تو قول داده بودی.
 -میدونم ولی... .
 تو به اندازه کافی به این کشور خدمت کردی؛ تو چندین سال به نیروی دریایی خدمت کردی، چند سال خلبان بودی و مهم تر از همه تو جونت رو به خطر انداختی تا ملا اولین فضانورد دنیا بشی؛درسته ان اتفاق افتاد ولی نزدک بود بمیری؛24 روز تو کما بودی.میدونی هر روز منتظر باشی تا کسی که برات مهمه زنده میمونه یا....یا میم..... . 
اشک ها امانش ندادند و جاری شدند و خانم کارول نتوانست حرفش را تمام کند.ترس او کاملا بجا بود.بعد از این که نیل و دو همراهش داشتند به جو زمین وارد میشدند سفینه در اثر فشار جو تغییر مسیر داد و چندصد کیلومتر آن ورتر از محل فرود تو آب سقوط کردند.نیل و دوستانش چدیدین روز داخل اتاقک کاوشگر بیهوش و شنار بودند تا اینکه یک خانواده که با قایق تفریح از کنارشون مگذشتند، اونا رو دیدند و نجات دادند. خطر از بیخ گوش نیل گذشته بود. 
همین که خانم کارول خواست دهن باز کند تا نیل را منصرف کند، پسر 10 ساله اش که از مدرسه برگشته بود و به طور مخفیانه شاهد گفت و گوی نیل و همسرش بود، وارد آشپزخانه شد یکباره سمت مادرش خیز برداشت و او را در آغوش کشید.
مارتین به پدرش رفته بود؛ پسری اهل هیجان و بازیگوش با موها قهوه ای بور مانند پدرش و البته خوش خنده؛ دقیقا برعکس خواهر بزرگترش جسیکا. 
جسیکا برعکس پدر، مادر و برادرش خیلی آرام و خونسرد بود، بدون وجود ذره ای هیجان در وجودش. از تنهایی و خلوت با خودش لذت میبرد و زیاد قاطی جمع نمیشد. حتی از خانه هم به ندرت بیرون می رفت. او فقط یک دوست به نام النا داشت که او را نیز معمولا در مدرسه ملاقات میکرد.تنها چیز که از خانواده اش به ارس برده بود زیبا مادرش بود شباهتشان بقدری زیاد بود که انگار که بچگی های مادرش است. 
مارتین از پدرش پرسید: هابل چیه؟
 نیل تمام سعیش را کرد تا بفهماند تلسکوپ هابل چیست:یه تلسکوپ فضا خیلی بزرگه که تو مدار زمین...اِ..اِ...دور زمین میچرخه. اونم با سرعت 8کیلومتر در ثانیه.این تلسکوپو به افتخار ادوین هابل ساخته و نامگذاری کرده اند.... .
 مارتین وسط حرفش پرید:چرا اسم هابل رو روش گذاشتن؟ 
-چون نظریه ها زیادی در مورد دنیا داشت.
 نیل ادامه داد:ساختن تلسکوپ به اون بزرگی 6میلیارد دلار هزینه داشته. این تلسکوپو سال 1990 از سکوی پرتاب دیسکاوری عازم فضا شد. 
مارتین پرسید:تاحالا چه کارهایی انجام داده؟ 
-نمیشه همشو گفت ولی یک از مهمترن کارای که کرده اینه که..... .


ادامه در فصل دوم
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.