منتخب : قسمت دوم     (به وقت سفر)

نویسنده: amin_p_s_1383

×××××
از سرما دندونام میخوردن بهم ، خیلی سرد بود منم ی تیشرت فقط تنم بود . حس بدی داشتم ی حس منفی که هر لحظه داشت بیشتر میشد ، یجورایی تو دلم میدونستم اینجا ی اتفاق بد می افته یا قبلا افتاده ، روی ی کوه بودم ، همه جارو مه گرفته بود .
با دقت همه جارو نگاه میکردم که بفهمم اینجا کجاست که صدای قدم شخصی رو پشت سرم شنیدم ، قشنگ حس میکردم پشت سرم وایساده و داره منو نگاه میکنه ، وجودش منو به ترس مینداخت !وقتی  صدای نفساش بلندتر شد ترس تمام وجودمو گرفت ،
عرق سردی روی پیشونیم نشست ، با ی تصمیم ناگهانی به سمت روبرو دویدم ، مه و تاریکی اونجا نمیزاشت چیزی ببینم برای همین فقط به روبروم میدویدم ، از ترس دور چشمام  اشک  جمع شده بود  بود ، یدفه ی چیزی پامو گرفت  و  با صورت توی ی صخره خوردم و دیگه هیچی نفهمیدم ..............
××××××××××××××××
از خواب پریدم ، و تمام اکسیژن رو با دهنم بلعیدم و شروع به سرفه کردم ، ترسیده بودم ، همه بدنم عرق کرده بود ، آلارم گوشیم داشت زنگ میخورد سریع خاموشش کردم تا کسی بیدار نشه .
دست و صورتمو شستم ، وضع صورتم از دیروز بدتر بود ، حال صبحونه خوردن نداشتم برای همین فقط ی چایی خوردم ، خیلی زود بود برای بیرون رفتن اما حال موندن تو خونه رو نداشتم .
لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون ، هوا تاریک بود و سرد ، منو یاد کابوسم مینداخت ، سر کوچه رو صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم ، فکرم درگیر خواب دیشب بود، اون شخص کی بود پشت سرم ؟؟؟ چرا دنبالم کرد ؟؟؟ اونجا کجا بود ؟ من چرا باید اونجا باشم ؟ میخواستم بگم بیخیالش فقط ی کابوس بوده اما ته دلم میگفت کابوس نیست ، باید میفهمیدم چی بود .
مهرشاد با ی هنزفریه توی گوشش داشت میومد سمتم وقتی رسید بهم چشماش از تعجب گرد شد و گفت : بابا توام یا ۸ صبح بیا یا ۶ صبح ، واس چی انقد زود اومدی ؟؟
+ مهرشاد شرمنده زیاد حوصله حرف زدن ندارم امروز رو مخم نرو .
مهرشاد : سرویس اومد ، اینم مشکل داره ها بعضی وقتا ۷ میاد بعضی وقتا ۷:۳۰
رفتیم با مهرشاد سوار سرویس شدیم ، این بشر اصلا معنی حرف نزن رو نمیدونست دوباره شروع کرد از یاسمین گفتن و دوباره مغز منو خورد، اگر ۵ دقیقه دیرتر به مدرسه میرسیدیم بخدا از پنجره پرتش میکردم بیرون .
از در مدرسه که میخواستم برم تو صدای قرآن شنیدم برای همین نیشم باز شد و دیگه لازم نبود تو صف وایسیم ( وقتی قرآن پخش میکنن دیگه اجازه نمیدن بچه هایی که تازه اومدن تو صف وایسن)
راستی من سال آخر دبیرستان هستم .
یکی از بچه ها که جلو در وایسادخه بود گفت : صفو ک پیچوندی لااقل بیا تو
من : اووووه چقدم تو ناراحت میشی من نیام تو
+ بخدا اصلا خودکشی میکنم
به ی خنده کوتاه از کنارش رد شدم و رفتم پیش بچه ها ،‌امیرحسین و محمد دوتا از رفیقای منن .
امیرحسین : بههه اقای جنگیر
من : صدبار گفتم اینجوری صدام نزن جلوی همه
امیرحسین : خب مگه جنگیر نیستی ؟
ی چشم غره بهش رفتم و با محمد سلام کردم ، من در مورد جنگیری و .... زیاد اطلاعات دارم و بعضی وقتا به چندتا از دوستام که به مشکل خوردن کمک میکنم
من : اوهوع میگم شماها از ی تاحالا جلو در میمونید ؟
محمد : من امروز حوصله صف نداشتم اصلا
من : خوبه تو امروز نداری من کلهم ندارم
امیرحسین : راستی امین ممد یچیزی دیروز از اینترنت پیدا کرده
محمد : اسم منو مگه نمیگم مخفف نکن ؟ بابا نکن ، خواهشا اسم منو مخفف نکن احمق
من : حالا دعوا نکن بگو ببینم چی پیدا کردی؟
محمد : قتلیه
من : نمیخواد بگی من کمیسرم مگه ، من فقط جنی میرم روکار
امیرحسین : این فرق داره
من :  ای بابا شما هم که ، تعریف کن ببینم چه فرقی میکنه ؟
امیرحسین رو به محمد کرد گفت : بگو !
محمد :حدود یک هفتس توی ی روستا نزدیک مشهد  چنتا دختر مفقود میشن و جنازه هاشون هم توی ی کوه توی همون روستا پیدا میشه .
من : خب جنش کو ؟‌
محمد : نکته جالب ماجرا اینه که جنازه دخترا بصورت کامل پیدا نمیشه ، مامور پلیسی که روی این ماجرا کار میکنه گفته سه شب قبل از اینکه اولین دختر مفقود بشه یک مرد مفقود میشه و هنوز هم اثری ازش نیست ، یکی از مامورای پلیس گفته این ماجراها بخاطر چیزای شیطانیه برای همین هم میره توی حالت تعلیق ، اون مرد که اول مفقود شده مظنون پلیس آگاهی اما هیچ ردی ازش نیست.
امیرحسین :‌ خب !! نظرتون چیه ؟؟
محمد : شمام به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید ؟
امیرحسین : تو به چی فکر میکنی؟
محمد : تسخیر
من که تا اون لحظه ساکت بودم و با دقت به حرفاشون گوش میدادم گفتم : آره ممکنه تسخیر باشه ، ی حسی نسبت بهش دارم .
امیرحسین :‌ گفتی اسم کوه چی بود ممد ؟
محمد : اسم من محمد ، ی کوه نزدیک مشهد که اسمش .......
من : خب چیه ؟
محمد: صبر کن نوک زبونمه الان یادم میاد ، تو اسمش دختر داشت .
با شنیدن این حرف موهای تنم سیخ شد ، گفتم : اسم کوهه چهل دختره ؟
محمد با حالت نگرانی گفت : تو از کجا میدونی ؟
گفتم : کوه چهل دختر توی شهرستان ما واقع شده و ماهم امشب داریم میریم اونجا
امیرحسین و محمد باهم گفتن : چی گفتی ؟؟؟؟؟
من: چتونه خب اره امشب میخوایم راه بیفتیم .
محمد اومد چیزی بگه که زنگ خورد و گفت : ولش کن زنگ بعد راجبش مفصل حرف میزنیم ، پی این حرفش دست منم کشون کشون برد تو کلاس و باهم نشستیم سر میز ، فکرش درگیر بود از قیافش معلوم بود داشت به ماجرای دختر ها ، چهل دختر و من فکر میکرد و نگران من بود.
معلم اومد تو و شروع کرد به درس دادن، محمد با دقت داشت به معلم نگاه میکرد ، امیحسینم که خوابش برده بود ، بچه ها هم به معلم نگاه میکردن اما مطمعن بودم هیچی نمیفهمیدن ، خودمم حوصله درس نداشتم ، فقط منتظر بودم زنگ بخوره بریم با بچه ها از چهل دختر بگیم ، توی همین فکرا بودم که چشمام گرم شد و خوابم برد ...........

+ هوی هووووووی هوووووووووووووووی پاشوو دیگه
با چشمای نیمه باز به امیرحسین که سعی داشت منو بیدار کنه نگاه کردمو گفتم : حداقل مثل آدم بیدار کن آدمو
+ آدم تر از این ؟؟
گفتم : محمد کو ؟؟؟
+ رفت سه تا ساندویچ بخره بریم بحرفیم
من : آها بریم
هوا هنوز سرد بود اما حوصله کاپشن پوشیدن نداشتم ، رفتیم توی حیاط که دیدم محمد ته حیاط با ۳ تا ساندویچ تو دستش نشسته و به ی نقطه خیره شده ، رفتیم کنارش نشستیم اما اصلا متوجه نشد ، اما با پس گردنی که امیرحسین کوبوند پس کلش دیگه متوجه شد و گفت : وحشی
محمد : ترسیدیا
محمد درحالی که داشت ساندویچامونو میداد بهمون گفت : خب بگو ببینم چی میدونی راجب کوه چهل دختر
من : من؟
محمد : نه جنا بگن ، خب تو میخواستی حرف بزنی دیگه
من : اها ، خب راستی من چیز زیادی راجبش نمیدونم فقط یادمه بچه که بودم مامانبزرگم تعریف میکرد که یه قاتل ۴۰ تا دخترو روی اون کوه میکشه و بعدشم خودکشی میکنه
محمد : یا خدا
امیرحسین : ایول چقدر مهیج
من : یارو ۴۰ تا دختر سرزمینتو کشته تو میگی چقدر مهیج ؟
امیرحسین : از اون نظر نگاه نکرده بودم ، ببخشید
محمد که تا الان به حرفامون گوش میداد و تعجب کرده بود گفت : تو تاحالا رفتی چهل دختر ؟
من : اره یبار که بچه بودم رفتم
محمد : جن ندیدی ؟
من : نه فقط مامانم میگفت از بالای کوه مثل خر یدفه دویدی و با سر رفتی تو ......
محمد : توی چی ؟
من: با کلمه های بریده بریده گفتم : صخ  ره  (صخره)
محمد : امین من خیلی میترسم
امیرحسین: تو دیگه چرا فقط دخترارو میکشه
محمد : برای خودم نه احمق ، برای این بشر میترسم که امشب میخواد بره شهرستانشون ، اینم که کله خره فضول مگه میشه نره چهل دختر؟ مگه میشه ی بلایی سر خوش نیاره ؟
امیرحسین : راست میگه ، امین کاش نمیرفتی
محمد : نمیتونه مرض داره دیگه، باید ی کرمی بریزه
من : خیلی بی ادب شدیا
محمد : ببند بابا
من : زنگ خورد پاشو بریم جا حرف مفت زدن
همه پاشدیم رفتیم تو کلاس ، بچه ها دیگه زیاد درباره چهل دختر حرف نزدن تا وقتی که زنگ خورد و وسایلمو جمع کردم تا سریع برم خونه برای شب آماده شم که محمد دستمو از پشت گرفت ، تا دیدمش گفتم : عه شرمنده یادم رفت خداحافظی کنم ، خداحافظ بوس بوس بای بای
محمد : میدونم اگر بگم نرو چهل دختر گوش نمیدی
من : پس نگو دیگه میدونی که نمیتونم نرم
محمد : حداقل مراقب خودت باش ، اینم بگیر نیازت میشه
دستشو کرد توی جیبش و ی چاقوی ضامن دار دراورد و گذاشت توی دست من
من: ممنون بابابزرگ اگر دیگه کاری ندارین من برم سرویس الان میره
ازش خداحافظی کردمو رفتم سوار سرویس شدم ، توی سرویس بچه ها گفتن و خندیدن اما من فکرم فقط درگیر چهل دختر بود، من دیشب خواب دیدم که ینفر پامو گرفت و با سر رفتم توی صخره و وقتی که بچه بودم هم توی همون کوه با سر رفتم توی صخره قطعا همه اینا به هم ربط دارن ،  چاقویی که محمد بهم داده بود رو ی نگاه انداختم  ، من چاقو زیاد دارم نمیدونم چرا اینو بهم داد ، وقتی بازش کردم فهمیدم چرا اینو داده من ، روی تیغه چاقو دعا حکاکی شده بود ، چاقورو گذاشتم توی جیبم و از سرویس پیاده شدم با مهرشاد یم حرف زدیم و ازش خداحافظی کردم و کلید انداختم رفتم تو خونه ، کسی خونه نبود ، احتمالا رفته بودن خرید برای شب که حرکت میکنیم ، رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم و رفتم دستشویی تا دست و صورتمو بشورم ، صورتمو که شستم خواستم با حوله صورتمو خشک کنم و وقتی حوله رو از جلوی چشمامپایین آوردم با چهره ای چشم تو چشم شدم که مو به تنم سیخ شد ، سرم گیج رفت و دستمو گرفتم به دیوار تا پخش زمین نشم ، از ترس بدنم به لرزه افتاده بود ، ی دختر با چهره بی روح و سفید و چشم های آبی و موی مشکی جلوی روم بود ، برام چهرش خیلی آشنا بود اما هرچی زور میزدم بیاد نمی آوردم ، چند لحظه همینجوری مبهوت مونده بودم که دیدم چشم های دختره داره تغیر رنگ  میده و سیاه میشه و سیاهی چشماش من رو توی خوش فرو میبره ، من هم کاری نمیتونستم بکنم ، از ترس قفل شده بودم ، انقدر تو سیاهی فرو رفتم که هیچی رو نمیدیدم دیگه ، نمیدونم چیشد اما گرمای خون رو روی صورتم حس کردم و همه تاریکی ها کنار رفتن و من با گیجی چهره نگران مامان رو جلوی روم دیدم  ، و پشت در خونه با روپوش مدرسه بودم درحالی که  من لباسامو عوض کرده بودم و جلوی آیینه دستشویی بودم .........

ادامه در قسمت سوم
لطفا نظرتونو بگین
ممنون که باما همراه بودین




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.