رمان سرنوشت رویا : پارت ششم

نویسنده: kianamohammadino84

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
نمیدونستم کجا میریم!!؟ نمیدونستم اصلا چطوری ارشام منو از اونجا نجات داد؟! کلی سوال توی مغزم بود که داشتم برای پرسیدن! مامان الان حتما خیلی نگرانمه!
پوف کلافه ای کشیدم و دهن وا کردم چیزی بگم که آرشام پیش دستی کرد و گفت: _لطفا رویا هیچی نگو خونه صحبت میکنیم. 
سرمو به معنی باشه تکون دادم و به بیرون خیره شدم. 

***
ماشین داخل حیاط پارک کرد و باهم پیاده شدیم.
قبل از ورودمون به خونه آرشام دستمو گرفت و گفت: _هیچی نمیگی فقط با یه عذر خواهی و بهانه ی خسته ام میری تو اتاقت باشه؟
 _باشه
 کلید و توی در انداخت، وارد خونه شدیم.
انگار زن عمو و عمو پشت در بودن که سریع جلومون ظاهر شدن، زن عمو سریع گفت:
 _سلام دخترم خوش اومدی
 _سلام زن عمو ممنون.
 عمو هم سلام کوتاهی داد و روبه آرشام گفت:
 _آرشام دنبالم بیا.
 آرشام نیم نگاهی بهم کرد و به اتاق با چشماش اشاره کرد که منظورشو گرفتم.
با تته پته رو به زن عمو گفتم: _با اجازتون یکم استراحت کنم.
 زن عمو در جوابم سرشو تکون داد و گفت:
 _البته دخترم بیا اتاقتو نشونت بدم.
دنبال زن عمو راه افتادم که یه اتاق جمع و جور و بهم نشون داد و گفت:
_بیا گلم خوب بخوابی.
 لبخندی به روش زدم و گفتم:
_ممنون.
 وارد اتاقم شدم و در و بستم، نشستم لبه ی تخت و منتظر آرشام بودم.
کلی سوال توی مغزم بود، از یه طرف مامانم! یعنی الان حالش چطوره؟ خدامیدونع چقدر نگرانمه.
کلافه توی فکر بودم و پوست لبمو میجوییدم. که با تکونی که خوردم سرمو بلند کردم.      
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.