سرزمین مرکزی : عنوان

نویسنده: shahbaz

ادامه قسمت قبل 
دوراتان :
ـ : بزرگان و اشراف زادگان شهر سپید 
حتما در این فکر هستید که چرا و به چه دلیل در این ساعت از شب شما را به کاخ احضار کرده ام
سایه ایی شوم سرزمین ما را در بر گرفته
من دیدم ..... من دیدم که چگونه سرزمین مرکزی در آتش می سوخت ، من دیدم که آتش موردور از شهر نویان در شمال تا لوتکابان را در جنوب فرا گرفت 
من در خواب نابودیه سرزمین مرکزی را به چشم دیدم

سکوتی ترسناک تمام تالار را فرا گرفته بود 
هیچکس نمی دانست باید چه بگوید
آیا حقیقت داشت 
اورک های موردور نزدیک به ۵۰۰سال است که وارد قلمرو سرزمین مرکزی نشده اند ، حال دوراتان پیر چه می گوید

ـ: سرورم محال است آرچیموند اشتباه اسلایترین را تکرار کند.
این کلام صدر اعظم بود که رشته سکوت تالار را گسست
و ادامه داد.
ـ: همه می دانیم و شنیده ایم که آخرین بار ۵۰۰سال پیش اسلایترین فرمانروای موردور به سرزمین ما لشکر کشید و با آراتورن سوم پادشاه وقت قلمرو مرکزی وارد جنگ شد،
جنگی مرگبار که با اتحاد سه قوم انسان ها ، الف های دره سبز و کوتوله های جانران در دامنه های کوهستان سرخ با شکست اورک های متجاوز به پایان رسید پس از آن اسلایترین از شدت ناراحتی و خشم خودش را بدرون دره ی موردور انداخت و فرزندش آرچیموند فرمانروایی موردور را بر عهده گرفت ، خب موردور در این مدت به سرزمینی خشک و یخ زده تبدیل گشته و .)) در حالی که لبخندی بر لبانش نشسته بود ادامه داد ـ : و راستش را بخواهید من شک دارم که دیگر اورکی در آن سرزمین وجود داشته باشد به علاوه پادشاه فقید ، پدر سرورم دوراتان بزرگ ، آراتورن چهارم در زمان حیات سفری کوتاه به موردور داشت و اثری از حیات آنجا نیافت و بازگشت و همان زمان بود که دستور داد از آن پس دیگر کسی اجازه سفر به موردور را ندارد 
سرورم من به شما اطمینان می دهم که خطری سرزمین ما را از جانب موردوریان تهدید نمی کند و حاضرم قسم بخورم که حتی دیگر اثری از اورک ها و آرچیموند هم در آن سرزمین نیست

آدر یک قدم به جلو آمد و پس از اجازه گرفتن از پادشاه با حرکت سر شروع به سخن گفتن کرد ـ : بیایید واقعه بین باشیم ما چه داریم ، خب معلوم است که هیچ
سرزمین ما در میان دو دشمن قرار دارد اورک ها در شمال و آندد ها در جنوب خب خطر آندد ها همیشه توسط قلعه جانران در کوهستان آهنین بوسیله کوتوله ها دفع شده و هیچگا حکومت مرکزی در فکر آندد ها نبوده اما اورک ها ، حق با جناب وزیر است ۵۰۰سال است که جنگی میان ما و موردور اتفاق نیفتاده و متاسفانه همین خوش خیالی باعث شد که در طول زمان ارتش های متعدد و مجهز پالادیان را منحل کرده و کار را به جایی برسانیم که اکنون فقط ۳۰۰۰نیرو برای حفاظت از پایتخت داشته باشیم کجاست ارتش شمالی ، چه شد ارتش آیزنگارد 
ارتش بندر هلسکریم چرا منحل شد
لوتکابان قطب تولید پولاد ناب جنگی ، چرا اکنون از تولید داس و تیشه هم عاجز است بزرگان ، اشراف و اعلی حضرتا ما کوتاهی کردیم بیایید به این نکته توجه کنیم که اگر واقعا خطری از جانب آرچیموند ما را تهدید کند باید چه کنیم باید چگونه با ارتش اورک هامقابله کنیم 

سکوت دوباره بر تالار مشاهیر سایه افکند همه به فکر فرو رفتند ، آری حق با آدر ببر سوار است ارتشی برای حفاظت از سرزمین مرکزی وجود ندارد
دوراتان پیر بالاخره پس از شنیدن نظرات وزیر و فرمانده ارتشش لب به کلام گشود 
ـ: در داستان های باستان و زمانی که جد اعلایم آراتورن یکم به همراه ۶برادرش وارد این سرزمین شد و هر کدام شهرهای امروزی را پی ریزی کردند آمده که نخستین نبرد میان انسان ها و اورک ها که آن زمان بومیان این منطقه بودند آغاز شد و با شکست اسلایترین و فرار او و بازماندگان اورک به موردور خاتمه یافت پس از آن دیگر جنگی میان نیاکانمان و اورک ها در نگرفت تا ۵۰۰سال پیش و در زمان آراتورن سوم که مجددا با شکست اورک ها و ناپدید شدن اسلایترین خاتمه یافت. ولی اینبار حس می کنم اوضاع متفاوت باشد و با دشمنی زخم خورده و سرسخت طرف با شیم ، ارتشی نداریم، شهرهایمان بجز شهر سپید بی دفاع هستند ، استحکامات مرزی در شمال فرسوده و پوسیده شده اند پس عملا ما هیچ نداریم 
من از شما می پرسم اگر یک درصد احتمال داشته باشد که آرچیموند قصد حمله به خاک ما را در سر بگزراند باید چه کنیم))
آرتاس شاهزاده نخست شهرسپید و فرزند محبوب دوراتان که تا این لحضه ساکت بود و فقط حرف های دیگران را می شنید شروع به سخن گفتن کرد 
ـ : با اجازه سرورم دوراتان و دیگر اشراف و بزرگان حاضر در این جلسه 
از چه می ترسید ؟
از تعدادی اورک و آرچیموندی که معلوم نیست حتی زنده باشد 
همه می دانیم اورک ها هوش جنگیدن ندارند
از زره و سلاح ها ی جنگی چیزی نمی دانند 
آنها فقط بلدند به دشمن خود حمله کنند 
شهر سپید قلب سرزمین مرکزی آمادگی مقابله با لشکری ۱۰۰۰۰نفری را دارد
سپس رو به سوی پادشاه کرد و ادامه داد
سرورم برای اطمینان خاطر شما فرمان می دهیم تا از جوانان کشور ارتشی مهیا کنند به نام ارتش باستانی آراتورن یعنی ارتش پالادیان تا در صورت حمله احتمالی اورک ها بتوانیم با آنها مقابله کرده و از شهرهای قلمرو آراتورن دفاع کنیم
 
دوراتان پیر کمی دلگرم شد 
آرتاس برای او همه چیز است ، از میان ۴پسری که دارد آرتاس از همه شجاع تر ،دلیر تر و باهوش تر است
اگر 
اگر مادر او از طبقه رعیت نبود مطمئنا" تا امروز به عنوان ولیعهد دوراتان انتخاب می شد
بالاخره تصمیم گرفته شد باید از تمام ۷شهر سرزمین مرکزی جوانانی که توانایی جنگیدن دارند خود را به سربازخانه پایتخت معرفی کنند تا آموزش ببینند و آماده جنگ شوند 
دستور از جانب پادشاه به کاپیتان مرادین ابلاغ شد و او مامور جمع آوری سرباز گشت 
آدر ببر سوار نیز مأمور به سرکشی از استحکامات قدیمی کشور شد تا در صورت لازم آنها را تعمیر و یا تعویض کنند
کاپیتان سالیوان نیز مامور به نویان شد تا شمالی ترین شهر سرزمین مرکزی و همسایه موردور را به خطرات احتمالی آگاه کند و دژ باستانی نویان که در زمان آراتورن اول ساخته شده بود را برای مقابله با ارتش احتمالی اورک ها مجددا راه اندازی کند 
و در پایان آرتاس مامور شد تا شهر سپید را از همه جهت مستحکم کند و تمامی تدابیر لازم جهت آمادگی شهر برای مقابله با ارتش آرچیموند را مهیا سازد
جلسه به پایان رسید 
همه پس از تعظیم و ادای احترام نسبت به شاهنشاه از محضرش خارج شدند 
در هنگام خروج شاهزادگان ، دوراتان رو سوی سائرون کرد و گفت ـ : شهباز را میانتان ندیدم ، کجاست، خواب است؟
سائرون نگاهی سوی آرتاس انداخت و به گونه ایی که پدر نبیند چشمکی نثار آرتاس کرد و گفت ـ : پادشاه به سلامت باد سرورم متاسفانه برادر کوچکمان را شب گذشته در میخانه بازار در میان زنان فاحشه شهر با وضع اسفناکی یافتیم و به کاخ آوردیم گمان میکنم هنوز حال جسمی اش مساعد حضور در محضر پادشاه نباشد 
بنده را عفو کنید عالیجناب))
دوراتان پیر که میشد غم و ناراحتی را در چهره اش به وضوح دید با اشاره دست فرزندانش را مرخص کرد و خود نیز بدن خسته و کم رمقش را بر روی تخت پادشاهی انداخت و به فکر فرو رفت 
فکر قلمروش ، فکر مردمش ، فکر میراثش و فکر فرزند نالایقی چون شهباز

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.