عشق در زنجیر تعصب 

عشق در زنجیر تعصب : عشق در زنجیر تعصب 

نویسنده: walidrahimi183

متن خود را بنویسی









عشق در زنجیر تعصب






امروز قرار است اعدام شوم. خواستم پیش از رفتن، نگاهی به زندگی‌ام بیندازم. به سی سال پیش برمی‌گردم، روزی که متولد شدم.
من یوسف هستم، پسری که سرنوشتش از همان ابتدا با رنج و مشقت گره خورد. در دهم ماه ثور، در یکی از روستاهای ولایت بدخشان چشم به جهان گشودم. پسر میانی خانواده‌ای بودم با دو خواهر و دو برادر. وقتی به دنیا آمدم، همه می‌گفتند که خداوند زیبایی‌های دنیا را در چهره‌ی این کودک خلاصه کرده است. مادرم همیشه می‌گفت: «وقتی کوچک بودی، بی‌اندازه زیبا بودی.»
اما داستان زندگی من از آنجا آغاز می‌شود که تنها پنج سال داشتم. روزی که سایه‌ی پدر برای همیشه از سرمان رفت. پدرم فوت کرد. همه گریان بودند و من، کودکانه و معصوم، حیران مانده بودم که چرا اشک می‌ریزند. از مادرم پرسیدم: "مادر! پدر کجاست؟ چرا برادرهایم گریه می‌کنند؟"
مرا در آغوش گرفت، اشک‌هایش را پنهان کرد و گفت: "پدرت به سفری طولانی رفته است، پسرم
با خوشحالی پرسیدم: "پس کی برمی‌گردد؟" اما مادر دیگر جوابی نداد، فقط گریه کرد. من با تعجب به صورتش نگاه کردم، اما چیز زیادی از این غم نمی‌فهمیدم. دوباره مشغول بازی‌های کودکانه‌ام شدم. دقایقی بعد دیدم که مردم پشت یک چهارپا روانند. دلم شور زد، حس غریبی داشتم، انگار می‌دانستم که دیگر هرگز پدرم را نخواهم دید. ولی آن روز، هنوز معنای واقعی این فاجعه را درک نکرده بودم.
از آن روز، برادر بزرگم، سیاوش، پدر خانواده شد. او از تمام آرزوهایش گذشت و همراه با کاکایم برای حفظ زمین‌هایی که از پدرمان به جا مانده بود، جنگید. زمین‌ها را گرفت و با زراعت و کشاورزی، ما را از هیچ چیز محروم نگذشت. خواهر بزرگم عاشق درس خواندن بود، اما سرنوشت، فرصت نداد که به رؤیاهایش برسد و در جوانی ازدواج کرد.
من هم کم‌کم بزرگ شدم. با تمام توان درس می‌خواندم و همیشه آرزو داشتم روزی بتوانم برای خانواده‌ام تکیه‌گاهی باشم. با تلاش فراوان، توانستم در مکتب شاگرد اول شوم. در امتحان کانکور شرکت کردم و در رشته‌ی دلخواهم، اقتصاد، در دانشگاه کابل پذیرفته شدم.
وقتی پا به کابل گذاشتم، بهت‌زده شدم. پیش خودم گفتم: "وای! چقدر این شهر زیباست!" بلندمنزل‌های باشکوه، خیابان‌های پر جنب‌وجوش، و دنیایی مدرن که تا آن روز فقط در رؤیاهایم دیده بودم. احساس می‌کردم که به اروپا آمده‌ام یا در خواب به سر می‌برم. مردم با سبک زندگی متفاوت، خانه‌های مجلل و تکنولوژی‌هایی که تا آن زمان ندیده بودم، مرا شگفت‌زده کرد.
چند شب اول، اتاقی کرایه کردم و پس از چند روز، خود را در دانشگاه ثبت نام کردم. بعد از یک ماه، خوابگاه گرفتم و درس‌هایم آغاز شد. فضای دانشگاه برایم کاملاً جدید بود، چیزی که تا آن زمان ندیده بودم. دخترها و پسرها آزادانه وارد دانشگاه می‌شدند، برخی گروهی و برخی تنها. حیران مانده بودم و در عین حال، تعجب کرده بودم.
با عجله وارد دانشکده و صنف خود شدم. در کلاس ما، پنجاه پسر و هفتاد دختر حضور داشتند. با چند نفر آشنا شدم، اما تعداد کمی در روز اول آمده بودند. روز بعد، همه محصلان حاضر شدند و هرکس جای خود را گرفت. من کمی دیر رسیدم و حیران مانده بودم که کجا بنشینم. استاد وارد صنف شد و گفت: "پسرجان، برو آنجا، جای خالی است، بنشین!" رفتم و نشستم. لحظاتی بعد، دختری وارد شد که چشمان آهویی، قد بلند، اندامی متوسط و لباسی آبی‌رنگ داشت. زیبایی‌اش خیره‌کننده بود. با لحنی آرام گفت: "استاد، اجازه است؟ کمی دیر رسیدم، ببخشید." استاد لبخندی زد و گفت: "برو آنجا کنار آن پسر بنشین، جا دیگری نیست.
او کنارم نشست و من از ته دل خوشحال شدم. ساعت اول که تمام شد، در وقت تفریح با او آشنا شدم. نماینده صنف، سعید، همه را به تالار فراخواند تا خودشان را معرفی کنند. وقتی نوبت من رسید، سعید نامم را صدا زد: "یوسف! نوبت توست، بیا سر تالار!" من که در افکار خود غرق بودم، ناگهان تکانم داد و گفت: "برخیز پسر، با تو هستم!" با رنگی سرخ‌شده، از جایم بلند شدم، به تالار رفتم و خود را معرفی کردم.
پس از من، نوبت آن دختر رسید. از جایش بلند شد و با صدایی دلنشین گفت: "اسم من زرمینه است. از ولایت کندهار هستم و بیست سال دارم." با معرفی او، وقت تفریح هم تمام شد و استاد وارد صنف شد. در طول درس، ذهنم کاملاً مشغول زرمینه بود. گرچه کنارم نشسته بود، اما مدام در فکرش بودم.
روزها گذشت و کم‌کم با هم دوست شدیم. من همچنین با سعید، نماینده‌ی صنف، صمیمی‌تر شدم. اغلب اوقات با زرمینه درس می‌خواندیم و روزهایی که نمی‌آمد، برای او هم یادداشت برمی‌داشتم. وقتی برمی‌گشت و یادداشت‌ها را به او می‌دادم، لبخند می‌زد و تشکر می‌کرد. روز به روز به هم نزدیک‌تر می‌شدیم.
یک روز تصمیم گرفتم به او بگویم که دوستش دارم، اما نمی‌دانستم چطور. حیران و مردد بودم که سعید نزد من آمد و گفت: "چی شده، دوست من؟"
من که هیچ رازی از سعید پنهان نداشتم، حقیقت را گفتم. خندید و گفت: "ای احمق، برای چی من اینجا هستم؟ حلش می‌کنیم! بگذار فردا ببینی چه می‌کنم.
روز بعد، سعید مرا صدا زد و گفت: "بیا، کارت حل شد.
با هیجان پرسیدم: "راستی؟"
با لبخند گفت: "بیا نی!"
سعید از خدیجه ، یکی از دوستان نزدیک ارمغان، کمک گرفته بود. او توضیح داد که خدیجه ، زرمینه را به رستوران خواهد برد و بعد برای سعید پیام خواهد فرستاد تا ما هم آنجا برویم. سپس به بهانه‌ای ما را تنها می‌گذارد.
از خوشحالی سعید را در آغوش گرفتم و از خدیجه هم تشکر کردم. تمام شب خواب به چشمانم نیامد. لحظه‌شماری می‌کردم تا صبح شود.
فردا، بی‌قرار و مضطرب به دانشگاه رفتم. دست و پایم می‌لرزید. زرمینه با نگرانی پرسید: "چی شده یوسف؟ مشکلی داری؟"
لبخند زدم و اشاره کردم که نه! درس که تمام شد، خدیجه و زرمینه به رستوران رفتند. من و سعید منتظر پیام ماندیم. لحظاتی بعد، پیام آمد و سعید آن را خواند: "در رستوران یمی هستیم، بیایید." با عجله تاکسی گرفتیم و رفتیم. در داخل رستوران، خدیجه ما را صدا زد، اما زرمینه با اشاره می‌خواست که نیاییم. می‌ترسید کسی ما را ببیند و بد شود
اما خدیجه متوجه اشاره‌ها و نگاه‌های زرمینه نشد، و ما هم آمدیم و نشستیم. پس از احوال‌پرسی کوتاهی، خدیجه به بهانه رفتن به سرویس بهداشتی بلند شد و سپس به سعید زنگ زد تا طبق نقشه پیش برویم. من هم از فرصت استفاده کرده و آرام‌آرام صحبت را به احساسات کشاندم. با لحنی صمیمی و پر از شوق گفتم:
"ارمغان، از همان لحظه‌ای که وارد کلاس شدی، محو نگاه‌ها و لبخند معصومانه‌ات شدم. از آن روز، تصویر تو از ذهنم بیرون نرفته است. خلاصه اینکه، عاشق چشمان زیبایت، لبخند دلنشینت و تمام وجودت شده‌ام."
در حالی که حرف می‌زدم، زرمینه با حیرت به من نگاه می‌کرد و هیچ نگفت. خاموشانه به سخنانم گوش داد و پس از پایان حرف‌هایم، به خدیجه زنگ زد و گفت: "بیا که برویم، با تو کار دارم."
خدیجه آمد و هر دو رفتند، و من تنها ماندم با دنیایی از ناامیدی. اما سعید کنارم بود و دلداری‌ام می‌داد: "نگران نباش، درست می‌شود، غصه نخور." ما هم از رستوران خارج شدیم.
پس از آن روز، چند روزی گذشت و زرمینه به دانشگاه نیامد. در این مدت دلتنگی شدیدی را تجربه کردم و مدام زمزمه می‌کردم:
"چشم قشنگت به جانم شرر زد..."
پس از چند روز، سرانجام به دانشگاه آمد. در ابتدا مثل همیشه رفتار کرد، اما در آخرین ساعت درس، برایم پیامی فرستاد: "بیا به همان رستوران."
با شتاب رفتم. روبه‌رویم نشست و گفت:
"یوسف جان، تو پسر باادب، بااخلاق و خوش‌تیپی هستی و من از تو خوشم می‌آید، از همان روز اول دیدارمان. اما یک مشکل وجود دارد که تاکنون به تو نگفته‌ام. من دختر یکی از قدرتمندترین افراد دولت هستم و ما پشتون‌ها به دیگر اقوام دختر نمی‌دهیم. رابطه‌ی ما ناممکن است."
اما من این را نپذیرفتم و با اطمینان گفتم:
"ارمغان، پدرت یک انسان تحصیل‌کرده است و ما را درک خواهد کرد. علاوه بر این، تا زمانی که روی پای خود نایستاده‌ایم، چیزی به خانواده‌هایمان نمی‌گوییم. اگر هم قبول نکردند... فرار می‌کنیم! اما این آخرین گزینه خواهد بود."
او با چشمانی پر از اشک گفت:
"کاش آنچه تو می‌گویی ممکن شود، اما خیلی سخت است."
با تلاش بسیار توانستم تا حدی قانعش کنم، اما هنوز تردید در نگاهش موج می‌زد. با گریه از رستوران خارج شد.
روز بعد، رفتار او همچنان مثل همیشه بود و تا مدتی این روند ادامه داشت. اما یک روز پیام فرستاد که بیرون کلاس منتظرش باشم. وقتی بیرون شدم، در چشمانش اضطراب و جدیت را دیدم. روبه‌رویم ایستاد و گفت:
"تا آخر کنارم می‌مانی؟ اگر مشکلی پیش بیاید، اگر سختی‌ها ما را درگیر کند، اگر نتوانم به آرزوهایم برسم و بی‌پول بمانم، باز هم کنارم می‌مانی؟"
بی‌درنگ گفتم:
"بله! اما تو چه؟ اگر من شکست بخورم، اگر نتوانم چیزی که می‌خواهی را برایت فراهم کنم، باز هم کنارم می‌مانی؟"
او هم با قاطعیت پاسخ داد:
"بله!"
هر دو دست یکدیگر را گرفتیم و به هم قول دادیم که هیچ‌وقت رها نخواهیم کرد. هر مشکلی که پیش بیاید، تا آخرین نفس کنار هم خواهیم ماند. اما بی‌خبر از آینده، در دنیای رویاها غرق شده بودیم، بی‌آنکه بدانیم سرنوشت چه خوابی برایمان دیده است.
و حال، دیگر همه‌ی هم‌کلاسی‌ها از رابطه‌ی عاشقانه‌ی ما خبر داشتند...
ما روزهای خوشی را سپری می‌کردیم. زرمینه علاقه‌ی خاصی به لباس‌های بلند با کمر چین‌دار داشت. یک روز پاییزی، با لباسی سیاه به دانشگاه آمد. آن روز هوا بارانی بود و وقتی وارد کلاس شد، موهای خیسش روی شانه‌هایش ریخته بود و لباسش نم‌دار شده بود. وای که چقدر رنگ سیاه به او می‌آمد! اندام ظریف و باریکش بیش از همیشه نمایان شده بود و زیبایی‌اش دوچندان به نظر می‌رسید. آن روز، نگاه از او برنمی‌داشتم و در گوشه‌ای نشسته بودم و همان آهنگ همیشگی را گوش می‌دادم: «چشم قشنگت به جانم شرر زد.....»
زرمینه نزدیکم آمد و پرسید: "یوسف جان، چه گوش می‌دهی؟"
با اندکی مکث گفتم: "هیچ... فقط یک آهنگ است، همین‌طور گوش می‌دهم."
لبخند زد و گفت: "بگذار من هم بشنوم."
وقتی گوش داد، با هیجان گفت: "چقدر زیبا می‌خواند! مرا هم عاشق این آهنگ کردی." از آن روز به بعد، این آهنگ شد سرآغاز عشق ما.
روزها یکی پس از دیگری گذشتند، چه روزهای خوبی بودند و چه زود سپری شدند! در این میان، در یکی از مؤسسات خارجی کار پیدا کرده بودم و درآمد خوبی داشتم. هم درس می‌خواندم و هم کار می‌کردم. پس از مدتی تلاش، یک روز تصمیم گرفتم به زادگاهم، بدخشان، سفر کنم. مدت زیادی بود که به خانه نرفته بودم و دلم برای خانواده‌ام تنگ شده بود.
بلیط گرفتم و پیش از حرکت به زرمینه زنگ زدم: "عشقم، من برای یک روز به بدخشان می‌روم. شاید موبایلم خاموش باشد."
زرمینه با لحنی نگران گفت: "بخیر بروی. لطفاً وقتی رسیدی، به من زنگ بزن. خیلی نگرانت می‌شوم."
لبخند زدم و گفتم: "حتماً، عشقم. نگران نباش."
پس از قطع تماس، سوار اتوبوس شدم. بعد از دوازده ساعت سفر، بالاخره به قریه‌مان رسیدم. همان لحظه با زرمینه تماس گرفتم و بعد از چند دقیقه گفت‌وگو، گوشی را قطع کردم و به طرف خانه‌مان به راه افتادم. وقتی به خانه رسیدم، متوجه تغییرات زیادی شدم. مادرم خیلی پیر شده بود، خواهرانم خسته و رنجور به نظر می‌رسیدند. تصمیم گرفتم بی‌خبر وارد خانه شوم، پس از برادرم کمک خواستم و او هم قبول کرد.
آرام داخل شدم. مادرم وقتی مرا دید، از شدت حیرت و خوشحالی از هوش رفت! خواهرهایم هم با گریه، از شوق فریاد می‌زدند. با عجله مادرم را در آغوش گرفتم، کمی آب به صورتش پاشیدم تا به هوش بیاید. وقتی چشمانش را باز کرد، به چهره‌ام خیره شد و گفت: "یوسف جان، چرا این‌قدر دیر آمدی؟ هیچ به یاد ما نبودی؟ هیچ فکر نکردی که مادرت در نبودت چه می‌کشد؟"
دلم لرزید، اشک در چشمانم حلقه زد و بی‌اختیار شروع به گریه کردم. بعد از دقایقی، کمی آرام شدیم و شروع کردم به تعریف از زندگی‌ام در کابل.
با رسیدن شب، برادر بزرگم از مزارع برگشت. وقتی مرا دید، با ناباوری گفت: "پسر! تو اینجا چه می‌کنی؟ نکند خواب می‌بینم؟" خواهر و زن برادرم خندیدند و گفتند: "نه، خواب نمی‌بینی. واقعیت است، یوسف برگشته!"
برادرم جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. بعد از صحبت‌های طولانی، ماجرای زرمینه را برای خانواده‌ام تعریف کردم. مادرم با خوشحالی گفت: "خدا را شکر که دختر خوبی انتخاب کردی. مهم این است که خوشبخت شوی، پسرم."
در طول یک هفته‌ای که در بدخشان بودم، خیلی خوش گذشت. برای دوستان خوابگاه، سعید، خدیجه و البته زرمینه تحفه گرفتم و بعد راهی کابل شدم. همین که رسیدم، بلافاصله به زرمینه زنگ زدم:
*"عشقم، کابل رسیدم. بیا رستورانت، کارت دارم."**
او هم آمد. همین که مرا دید، خودش را در آغوشم انداخت و بی‌اختیار شروع کرد به بوسیدنم. بعد از چند دقیقه که آرام شدیم، از بدخشان برایش قصه کردم، تحفه‌هایی که گرفته بودم به او دادم و با هم نان خوردیم. بعد از آن، هرکس به سمت خانه و خوابگاهش رفت.


اما درست همان شب، همه‌چیز تغییر کرد. وقتی زرمینه به خانه رسید، دیگر موبایلش خاموش شد. هرچقدر تماس گرفتم، هیچ جوابی نداد. از شب تا فردا ظهر شاید پنجاه بار زنگ زدم، اما بی‌فایده بود. دلم هزار راه رفت. عاقبت، از ناچاری به خدیجه زنگ زدم تا برود و خبری بگیرد.
ساعتی بعد، خدیجه با چهره‌ای نگران آمد و در دانشگاه به سمتم دوید. "یوسف! برادرش شما را در رستورانت دیده بود! وقتی زرمینه به خانه رسیده، او را به‌شدت لت‌وکوب کرده... تمام سروصورتش کبود شده! حتی در اتاق زندانی‌اش کرده‌اند!"
نفسم بند آمد. نمی‌توانستم باور کنم. دستم را مشت کردم و پرسیدم: **"برادرش حالا کجاست؟"
خدیجه هراسان گفت: "او به خونت تشنه است، گفته تو را پیدا می‌کند و می‌کشد! فقط پدرش مانعش شده… یوسف، تو باید فرار کنی!"
اما من هرگز اهل فرار نبودم. "نی! تا آخرین نفس می‌مانم!"
همان روز، مادرم و برادرم از بدخشان می‌آمدند. فرصتی برای از دست دادن نداشتم. فوری به مادرم زنگ زدم: "مادر، آماده باشید. همین امشب می‌رویم خواستگاری ارمغان!"
مادرم با نگرانی گفت: "پسرم، این چه عجله‌ای است؟"
برادرم هم مخالفت کرد: "یوسف، همین تازه رسیدیم! چرا انقدر شتاب‌زده؟"
اما من نمی‌توانستم صبر کنم. "چون او را لت‌وکوب کرده‌اند! دیگر نمی‌گذارم دست رویش بلند کنند!"
بالاخره برادرم را قانع کردم و همان شب، باهم به خانه‌ی زرمینه رفتیم. اما جوابشان چیزی نبود که انتظارش را داشتم.
پدرش با خونسردی گفت: "ما پشتون هستیم و به دیگر اقوام دختر نمی‌دهیم. لطفاً دیگر به خاطر دخترم اینجا نیایید، وگرنه برایتان بد خواهد شد."
بعد مکثی کرد و ادامه داد: "به پسرتان بگویید دست از این کار بردارد. زرمینه باید درسش را تمام کند، اما بعد از دانشگاه دیگر نمی‌خواهم هیچ ارتباطی بینشان باشد."
مادرم، با دلی شکسته، دستم را گرفت: "پسرم، از این خیر بگذر…"
در ظاهر چیزی نگفتم، اما در دلم گفتم: "من هرگز نمی‌گذرم! تا آخرین لحظه خواهم ماند!"
چند روز بعد، مادرم و برادرم به بدخشان برگشتند. امتحانات آخر سمستر هم شروع شد، اما زرمینه دیگر آن دختر سابق نبود. او را همیشه با نگهبان‌های پدرش می‌دیدم. هیچ فرصتی برای حرف زدن نداشتیم. فقط از طریق خدیجه برای هم یادداشت می‌فرستادیم.
و بالاخره، روز آخر دانشگاه رسید. بعد از مراسم، زرمینه ناگهان با عجله از محفل خارج شد. لحظاتی بعد، خدیجه یادداشتی را در دستم گذاشت.

لرزش دستانم را نمی‌توانستم پنهان کنم. با ترس و هیجان، یادداشت را باز کردم:
"یوسف جان، من نامزد می‌شوم. یا می‌آیی و مرا می‌بری، یا خودکشی می‌کنم!"
قلبم فرو ریخت. انگار دنیا روی سرم خراب شد…
در جواب یادداشت ارمغان، نوشتم: "پس آماده باش. امشب ساعت ۱۱ می‌آیم. پیش خانه‌تان منتظر باش!"
دوباره یادداشت را به خدیجه دادم تا به زرمینه برساند و خودم هم رفتم تا آماده شوم. با سعید و یکی از دوستان خوابگاه، دقیقاً سر ساعت ۱۱ شب، به خانه‌ی زرمینه رفتیم. دوستانم، نگهبان‌ها را سرگرم کردند و من، زرمینه را سوار موتر کردم. راهی قندهار شدیم. از آنجا تصمیم داشتیم به مرز سپین‌بولدک برویم و از آنجا به پاکستان فرار کنیم. اما درست زمانی که به مرز رسیدیم، افراد پدر زرمینه موتر را متوقف کردند. قبل از اینکه حتی فرصت واکنش داشته باشم، بر سرم ریختند و آن‌قدر لت‌وکوبم کردند که بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، در نظارت‌خانه‌ی ولایت قندهار بودم، اما دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود… آن‌ها اتهام قتل را به گردنم انداختند. کسی را که دشمنی قدیمی داشتند، کشته بودند و جرم را پای من نوشتند. علاوه بر آن، قاچاق مواد مخدر، اسلحه و ده‌ها جرم سنگین دیگر را هم به من نسبت دادند. وقتی دوباره مرا شکنجه کردند، دیگر تحملم تمام شد. فریاد زدم: "من چی کرده‌ام که این‌طور مرا می‌زنید؟" آمر جنایی قندهار پوزخندی زد و گفت: "بگو چه نکرده‌ای! از قتل انسان گرفته تا قاچاق اسلحه و مواد مخدر… تو یک مجرم خطرناک هستی!"
با حیرت و ناامیدی گفتم: "چی؟! من یکی از این کارهایی که شما می‌گویید را نکرده‌ام!"
آمر، خنده‌ای تلخ کرد و گفت: "همه‌ی مجرم‌ها همین را می‌گویند. اما تو… تو می‌دانی عاشق دختر کی شده بودی؟! او دختر یکی از قدرتمندترین مردان این کشور است! می‌تواند در عرض دو روز حکم اعدامت را بگیرد!"
با بغض گفتم: "اما عاشق شدن جرم است؟"
او سرش را تکان داد و گفت: "برای امثال تو، بلی… جرم است!"
بعد از مدتی، مرا به کابل منتقل کردند. در دادگاه، قاضی اعلام کرد: "با توجه به جرایم سنگین و عدم اثبات بی‌گناهی، متهم به شش ماه زندان محکوم شده و پس از آن، پرونده به ستره ‌محکمه ارجاع می‌شود."
خبر حکم من به مادرم رسید. وقتی شنید که احتمال اعدامم وجود دارد، همان لحظه سکته کرد و جان داد…
دیگر دنیا برایم تاریک شد. مرا به زندان پلچرخی بردند. آنجا رئیس زندان، شخصی به نام **حسیب** بود؛ یک قاتل زنجیره‌ای که به‌خاطر روابطش هنوز اعدام نشده بود. و واسطه‌ی او، کسی نبود جز **پدر ارمغان**!
به او گفته بودند: "از این پسر خوب پذیرایی کن!"

شش ساعت از ورودم نگذشته بود که تمام زندانی‌ها دورم جمع شدند. شروع کردند به زدنم. آن‌قدر زدند که دست و پایم دوباره شکست. بعد، همان‌طور زخمی، مرا رها کردند. در نبود ارمغان، تنهایی و درد مرا به سیگار کشاند… بعد از مدتی، مواد مخدرِ قوی‌تر… کم‌کم غرق شدم. شش ماه گذشت. پرونده‌ام به ستره‌ محکمه رفت. و حکم نهایی صادر شد: **اعدام!**
سه روز دیگر قرار بود اعدام شوم. وقتی به زندان برگشتم، سعید به ملاقاتم آمد. چشمانش قرمز بود. در حالی که بغض داشت، آرام گفت: "یوسف جان… زرمینه سه روز دیگر عروسی دارد."
بعد، کارت عروسی را جلوی چشمانم گرفت. نفسم بند آمد. قلبم شکست… دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. تنها یک آه سرد کشیدم و به داخل سلول برگشتم.
روزی که من اعدام می‌شدم، همان روزی بود که عشقم لباس عروسی می‌پوشید… اما برای کسی دیگرو این بود سرنوشت "یوسفِ بدبخت"… پسر دهاتی ساده‌ای که عشق، او را به کنج زندان و در نهایت، به سوی مرگ کشاند…
نتیجه‌گیری:
این داستان، یکی از صدها روایت غم‌انگیز در کشور عزیز ما، افغانستان است. کشوری که در آن، تعصبات قومی و نژادی، سد راه عشق‌های پاک و صادقانه می‌شود. کشوری که در آن، قدرت و نفوذ برخی افراد، سرنوشت دو عاشق را تغییر داده و زندگی‌شان را نابود می‌کند.
سرگذشت یوسف و ارمغان، نمونه‌ای از سرنوشت تلخ بسیاری از جوانانی است که تنها گناه‌شان، عاشق شدن در سرزمینی است که هنوز عشق، جرم شمرده می‌شود.

نویسنده: ولیدالله رحیمی

د
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.